|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
آرمانگرایی بنامـَــمـَـش، تا خیالبافی.
میان ملتی که هر چه سقفها را برایش کوتاهتر میکنند، سقف آرزوهایش بلندتر میشود، چیز غریبی نیست که رویای آینده ی کودکانش درآمدن در جامه ی والای دکتر و مهندس و خلبان و پلیس و معدود دیگری خلاصه میشود.
من هم مستثنا نبودم و نیستم از این قاعده عام. و امروز که اینجا ایستاده ام، رویاهای دیگری دارم که ساده تر و دستیافتنیتر می نمایند.
بیشک نمیخواهم خلبان یا دکتر شوم.
دوست دارم ماهیگر دریاهای سرد شمالی بودم، یا ناخدای کشتی قطب نورد. میان تلاطم و بازیهای موج و باد بادبان میکشیدم تا آبهای یخزده و تور میانداختم در پهنه آب.
______________________________________________________
اینهم روایت حبیب نازنین از آخرین اتوبوس شب.اين شعر چيز ديگري است ! ميخواهم نرم نرمك مزمزهاش كنم:
شعر با كلمهي " آخرين " شروع مي شود كه خود مطلق پايان را نشان مي دهد .از همان بند اول ، كلمات شب ، دل تاريكي ، تابوت و ابديت فضاي وهمناك و تيره اي را ترسيم مي كنند كه در سراسر شعر ادامه مييابد. سوار اتوبوس آخرين كه مي شويم از آن چه كه در خانه است و انتظارمان را مي كشد؛ گويي سوار تابوتي مي شويم كه رو به ابديت و پايان است و ...
یکم– ممنونم از شما که اینقدر نازنینید که جزر و مدهای[گاه طوفانی ِ ] این پستهای خاکستری را – شاید هم سیاه را – میبینید و دلواپسم میشوید. ممنونتانم، اما نوشتههایم – اگر تلخ – شرح حالم نیست که بقول ناظم حکمت ِ بزرگ جنس نوشتههایم است که تلخند، مثل لذت تمام کردن یک خیار/تلخ.
دوم - ببینید تهران را از دید یاسُن آتناسیادیس.
سوم - چیزی هم میخواستم بگویم که مدتی بود ته گلویم گیر کرده بود و گفتم تا خفه ام نکرده بگویم که چه حرصی خوردم آن صبح سرد ملبورن، جلوی تلوزیون، ساعت 2، زیر پتو:
"و قدمخیر تشریف فرما شد و برجایگاه ویژه جلوس کرد و بدین ترتیب تیم ملی در استادیوم آزادی به عربستان باخت."
این روزها برایت دلتنگتر از آن روزهایم، که نبودی. مثل شراب صدساله میمانی، مستـــَـت شدن سردرد میاورد، چه میشود کرد نازنین!؟

شش تار
گیتار،
میگریاند و میبردت تا سرآغاز رویاها
تا هقهق روحهای گمگشته
که از دهانه گـِـردش میگریزد
و عنکبوتی
ستاره ای بزرگ میتند
برای شکار ِ آهی / که
درمیان سیاهی قفسهی چوبیش
اسیر است
فدریکو گارسیا لورکا
Las Seis Cuerdas
La guitarra,
hace llorar a los sueños.
El sollozo de las
perdidas,
se escapa por su boca
redonda.
Y
teje una gran estrella
para cazar suspiros,
que flotan en su negro
aljibe de
Federico Garcai Lorca
راز ِ گیتار
درمیانه میدانی گـِرد،
شش دخترک میرقصند.
سه تاشان از گوشت و استخوان
سه تایشان از جنس نقره
تماشاگرشان
رویاهای دیروز است
که
تندیس طلایی الههی تکچشم/پولیفموس
آنها را دربرگرفته.
گیتار !
فدریکو گارسیا لورکا
Adivinanza De La Guitarra
En la redonda
encrucijada,
seis doncellas
bailan.
Tres de carne
y tres de plata.
Los sueños de ayer las buscan
pero las tiene abrazadas
un Polifemo de oro.
¡La guitarra!
Federico Garcai Lorca
پ.ن.1: هر دو شعر از لورکای بزرگ است. فکر میکنم این دو قطعه از نظر غنای تشبیه بینظیرند. تشبیه جعبه صدای گیتار به چهرهی الهه ی تکچشم، تشبیه دست نوازنده به عنکبوتی که برای شکار آه، تور میتند. تشبیه همنوایی سه انگشت و سه سیم گیتار به شش دختر رقاص فضایی خارقالعاده ایجاد کرده است.
پ.ن.2: Polifemo یا Polyphemus (پولیفموس) الههای تکچشم – فرزند پوسیدون و توسا – در اساطیر یونان.
یکم – امروز مثل بسیاری روزهای میان هفته، مثل همه روزمریگیها، آمده بودیم که سرببُریم همه ثانیهها را و سر بر بالین بدوزیم روزها را به هم.
ولی،
ولی برخلاف همه روزها که روزگار انگشت نشانمان میداد، امروز ما انگشتی نشانش دادیم .
منقل براه شد و کباب و گوجه و شرابی چند ساله و در خنکای پاییز ملبورن عرقریزانی بود لذتبخش، که میدوید زیرپوستت.
دیـم – من بسیار بعید میدانم که پیشنهاد اوباما برای کنارگذاشتن خصومت با ایران راه به جایی ببرد، که درآن صورت تنها رشته ی وحدت ملت و حکومت و تنها تکیه کلام همیشگی "دشمن" دیگر کاربردی ندارد. نگویید که نگفتم.
سیم - عیدانه هم اگر عمری بود و حسی نوروزانه خواهم نوشت.
عماد، این را برایم نوشته بود، بهتر است بگویم من را ترسیم کرده بود:
تابستان بود و برف می بارید، گوشه پرده مخملی اتاقش را کنار زد تا آسمان آبی را نگاه کند، نور خورشید مستقیم به درون اتاق تابید، سردش بود.به ساعت دیواری اتاقش که همیشه 10 دقیقه جلوتر از تمام ساعتهای دنیا بود نگاه کرد، 7:18 صبح، پس حتما ساعت باید حدود 11:32 شب میبود.
به ناظم حکمت
آخرین اتوبوس ِ شب،
در دل ِ تاریکی میراند
چون تابوتی رو به ابدیت
نورهای گاه گاه،
سایهها را/چون ارواح سرگردان،
بر شیشهها،
جان میبخشد
در خانه،
تنها مرا،
تنهایی به انتظار نشسته،
نـــه قامتت بر قاب ِ در،
نـــه ضیافتی دوستانه
و شاید – اگر هنوز - تنها ساعتی،
که با هر تیک تاکش،
مرگ/همان مرد شیکپوش سیاه،
زیر باران/چتر باز میکند
برگرد ِ هر تیر ِ چراغ چرخی میزند
سوتزنان،
کوچهی سنگی را پرسه میزند
و میآید / تیک تاک ...
صورتم را،
بر خنکی ِ شیشه میچسبانم
سایهها،
بر شیشه، فرار میکنند
انگار،
چیزی میان ِ تاریکی،
ترسانده باشَد ِشان
تاریکی نزدیک میشود
خاطرههایت روبرویم صف کشیده
"دست تکان دادنهایت"
"بوسه بر بال ِ باد نهادنهایت"
"و حلقه ی دستانت"
و آه! "آن نگاهت"،
و خنده ای که میگفت:
"عمر سفر کوتاه است" / که نبود
تاریکی نزدیکتر میشود
و عطر ِ تنت هم
اتوبوس،
در کوچهی سنگی،
مرا جا میگذارد
و در سیاهی غرق میشود/ باز
چون تابوتی رو به ابدیت
در خانه،
تنها مرا،
تنهایی به انتظار نشسته،
و قامت مردی با چتری باز / بر قاب ِ در ...
در زندگی کم نیست بهانه برای عاشق شدن. من، امروز، به آنی عاشق این انیمیشن شدم.
بیجهت نیست که برنده اسکار شده.
یکم -
...
زندگی را میخواهیم بسازیم تا به آسایش، دلخوشیها و آرزوهایمان بتوانیم دست پیدا کنیم.
از آسایش و آرزوهایمان دست میکشیم که بتوانیم زندگی را بسازیم.
... و این دور باطل میچرد و میچرخاندت تا از پا بیفتی.
این نه تکهای از پابلو نروداست و نه حاصل فرایند ذوقزدگی ناشی از هیچ ایمیل حکیمانهای، تنها و تنها نتیجه مایوسکننده سگدوزدنهای روزانه است، در نتیجه، منطق حکم میکند که دمی که باطرب میگذرد، دو دستی سفت بچسبی و آسان نگذری.
دیّم – از آفتهای غربت، یکی هم این است که چپ و راست باید به این و آن (البته با لبخند و روی گشاده) حالی کنی که گندهایی که در ایران زده میشود، نباید اصولا به پای مردم ایران بگذاری، و چاشنی آن هم دم زدن از محاسن و زیباییهای داشته و نداشته و زیرخاکی و باستانی و تهدلمانده ی ایرانیهاست که چندان برای من دلچسب نیست و حداقل علاقهای ندارم، آنچه که هست پنهان کنم و آنچه نیست، به تعصب ناسیونالیست بودن، به حساب خودمان واریز کنم.
اما بحث دیگر که اگر پایش باشی خالی از لطف نیست، بحث مشترکات فرهنگی است.
در آبدارخانه (Tea-room)محل کارم، گاهی فرصتی میشود که با مردم ملیتهای مختلف صحبت کنی و چیزی یاد بگیری و شاید چیزی یاد بدهی. دوستی میانسال و لهستانی هست که انگلیسی را با لهجه ی اروپای شرقی دلنشین صحبت میکند و چه گرم هم حرف میزند. فهمید که ایرانی هستم، برخلاف انتظار نه از احمدینژاد پرسید و نه از حق مسلم همه ایرانیها. گفت میدانی ما به فنجان در زبان لهستانی چه میگوییم؟ میگوییم فلیژانکا، عین فنجان در پارسی. معلومات خوبی دارد و تاریخ معاصر جهان را هم معلوم است که میداند. حرف کشید به غذا و نوشیدنی و ابزار و ادواتش. فهمیدم که آنها هم بر خلاف اکثریت فرنگیها کلهقند دارند و با قندشکن آنرا برای چای خوردن خورد میکنند و چای را هم دم میکنند. گفت که در روسی به وسیله ی گرم کردن آب میگویند سماور، که اینرا میدانستم که سماور از روسی وارد زبان پارسی شده است و گفت که سماور یعنی "آنچه که خودش به جوش میآید". و گفت که به کتری میگویند "چائینیک"، که اگر آذری باشی حتما بارها آنرا شنیدهای.
پ.ن.1: دوستی هلندی میگفت که دانشجویی در هلند بر روی این نظریه کار میکند که کلمات پایهای کلیه زبانهای باستانی دارای ریشه مشترکند. راست و دروغش پای خودش.
پ.ن.2: این قصه چای قندپهلوی ما ایرانیها هم برای فرنگیها گاهی جذاب است و گاهی عجیب. دوستانی سوئیسی را برای شبی ایرانی دعوت کرده بودیم و هرچه بود ایرانی بود. قورمهسبزی و کشک بادنجان و ترشی و پشمک و رسید به چای قندپهلو که نمیدانستند چطور با آن کنار بیایند و دست آخر تصمیم گرفتند قند را جایی مابین دندانها پارک کنند و چای را هورت بکشند.
بزن اوباش ... بزن تا یادمان نرود آزادی هزینه دارد ... بزن! / تلخ نوشته ها
گربه های مقدسی که به درختهامان بسته ایم / مکتوبات (مهران مرتضایی)
تا در ایران بودم، این واقعیت ِ تلخ و دردناک - که ما ایرانیها جزو نژادپرستترین ملتها هستیم - آنقدرها خودش را به رخ نمیکشید. دلیل آن هم چیزی نمیتوانست باشد جز اینکه این فرهنگ بسیارغالب تر از آن بود که ناهنجار به نظر برسد. مسخره کردن اقوام مختلف ایرانی جزو زندگی روزمرهی (بهتر است بگویم اغلب) ایرانیهاست. کرد و عرب و لر و آذری و گیلک همه مورد تمسخر روزمره هستند.
مهاجران خارجی که جای خود دارند. یادم نمیرود که همیشه از موقعیت برتر (خیلی برتر) با آنها برخورد میکردیم. افغانیها نماد ذلت و بیفرهنگی بودند و برای توهین به کسی به او نسبت افغانی میدادند.
افغانی با هر جایگاه و مدرکی که به ایران میآمد (فرار میکرد) برای ما کارگر ارزان بود و تا جای ممکن توهین و سوءاستفاده را به جان میخرید.
یادم نمیرود که محسن مخملباف بعد از ساختن سفر قندهار و وقتی دولت در حال اخراج اتباع افغانی بود، در دفاع از افغانیها و تقبیح اخراج آنها وارد میدان شد و خوب یادم هست که چه تنها بود و هیچکس از جایگاه انسانی از افغانیها حمایت بایسته نکرد.
اما وقتی جایی زندگی میکنی که آلمانی و هندی و سریلانکایی و ترک و ایرانی و استرالیایی میتوانند در جایگاه یکسان اجتماعی باشند و به یک اندازه از امکانات اجتماعی سود ببرند و از همه مهمتر، جامعه مکانیزمهای بسیاری را برای مقابله با نژادپرستی تعبیه کرده، آنوقت است که خیلی از فضایل و رذایل رنگ میبازند.
میان اقوام رنگ و وارنگ در غربت، افغانیها را جزو مهربانترین، متوازعترین، سخت کوشترین و آرامترین اقوام شناختم، همه مولفه هایی که به نظر من میتواند یک ملت را برافرازد.
در مقام مقایسه (میانگین) ایرانیها کمتر از این پارامترها بهره بردهاند.
پ.ن.: این برداشت و مشاهده خود من است و میتواند موافق و مخالف زیادی داشته باشد.
گزارش تصویری روستای اشتبین آذربایجان شرقی / فارس
Newborn baby is crying and a house is on fire.
…
Woman in black whispers to baby:
If there is somebody up there counting souls, I am even.
روزی که فروغ را در باغچه کاشتند / بی بی سی
|
|