آراز
 
 
رازهای مگو
 
بخاطر حمایت و همکاری بلاگفا با حکومت کودتا، من کوچیدم به اینجا.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 12:15  توسط آراز  | 
نیستم، نه به خاطر اینکه نمینویسم. بیشتر بخاطر اینکه درگیر کارهای کوچک و درشت سبز رنگم.

و الان شرح حالم دقیقا همین است که ابر اردیبهشت گفت.


در کهريزک چه بوی علف ناخوشی می‌آيد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 21:27  توسط آراز  | 

آرمانگرایی بنامـَــمـَـش، تا خیالبافی.

میان ملتی که هر چه سقف­ها را برایش کوتاهتر میکنند، سقف آرزوهایش بلندتر می­شود، چیز غریبی نیست که رویای آینده­ ی کودکانش درآمدن در جامه ی والای دکتر و مهندس و خلبان و  پلیس و معدود دیگری خلاصه میشود.

من هم مستثنا نبودم و نیستم از این قاعده عام. و امروز که اینجا ایستاده ام، رویاهای دیگری دارم که ساده تر و دستیافتنی­تر می نمایند.

بیشک نمیخواهم خلبان یا دکتر شوم.

دوست دارم ماهیگر دریاهای سرد شمالی بودم، یا ناخدای کشتی قطب نورد. میان تلاطم و بازیهای موج و باد بادبان میکشیدم تا آبهای یخزده و تور می­انداختم در پهنه آب.

 ______________________________________________________

اینهم روایت حبیب نازنین از آخرین اتوبوس شب.

اين شعر چيز ديگري است ! مي­خواهم نرم نرمك مزمزه­اش كنم:

شعر با كلمه­ي " آخرين " شروع مي شود كه خود مطلق پايان را نشان مي دهد .از همان بند اول ، كلمات شب ، دل تاريكي ، تابوت و ابديت فضاي وهمناك و تيره اي را ترسيم مي كنند كه در سراسر شعر ادامه مي­يابد. سوار اتوبوس آخرين كه مي شويم از آن چه كه در خانه است و انتظارمان را مي كشد؛ گويي سوار تابوتي مي شويم كه رو به ابديت و پايان است و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 21:6  توسط آراز  | 

یکم– ممنونم از شما که اینقدر نازنینید که جزر و مدهای[گاه طوفانی  ِ ] این پستهای خاکستری را – شاید هم سیاه را – میبینید و دلواپسم میشوید. ممنونتانم، اما نوشته­هایم – اگر تلخ – شرح حالم نیست که بقول ناظم حکمت ِ  بزرگ جنس نوشته­هایم است که تلخند، مثل لذت تمام کردن یک خیار/تلخ.  

 

دوم - ببینید تهران را از دید یاسُن آتناسیادیس.

 

سوم - چیزی هم میخواستم بگویم که مدتی بود ته گلویم گیر کرده بود و گفتم تا خفه ام نکرده بگویم که چه حرصی خوردم آن صبح سرد ملبورن، جلوی تلوزیون، ساعت 2، زیر پتو:

"و قدم­خیر تشریف فرما شد و برجایگاه ویژه جلوس کرد و بدین ترتیب تیم ملی در استادیوم آزادی به عربستان باخت."

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 2:12  توسط آراز  | 

این روزها برایت دلتنگتر از آن روزهایم، که نبودی. مثل شراب صدساله میمانی، مستـــَـت شدن ­سردرد میاورد، چه میشود کرد نازنین!؟

 این یکی برای تو و برای دلتنگی­هایم

 

شش تار

 

گیتار،

       میگریاند و می­بردت تا سرآغاز رویاها

       تا هق­هق روحهای گم­گشته

                                 که از دهانه گـِـردش میگریزد

و عنکبوتی

            ستاره ای بزرگ می­تند

           برای شکار  ِ آهی / که

                           درمیان سیاهی قفسه­ی چوبیش

                           اسیر است

 

                                                فدریکو گارسیا لورکا

 

Las Seis Cuerdas

 

La guitarra,

hace llorar a los sueños.

El sollozo de las almas

perdidas,

se escapa por su boca

redonda.

Y como la tarantula

 teje una gran estrella

para cazar suspiros,

que flotan en su negro

aljibe de madera.  

Federico Garcai Lorca

 

 

 این یکی هم برای تمامی آه­هایی که در سینه گیتار خاک­گرفته­ام اسیر است.

 

راز  ِ گیتار

 

درمیانه میدانی گـِرد،

شش دخترک میرقصند.

سه تاشان از گوشت و استخوان

سه تایشان از جنس نقره

تماشاگرشان

رویاهای دیروز است

که

تندیس طلایی الهه­ی تک­چشم/پولیفموس

آنها را دربرگرفته.

گیتار !

 

                                                فدریکو گارسیا لورکا

 

 

Adivinanza De La Guitarra

 

En la redonda 
encrucijada,
seis doncellas
bailan.
Tres de carne
y tres de plata.
Los sueños de ayer las buscan
pero las tiene abrazadas
un Polifemo de oro.
¡La guitarra!
 

Federico Garcai Lorca

 

پ.ن.1: هر دو شعر از لورکای بزرگ است. فکر میکنم این دو قطعه از نظر غنای تشبیه بینظیرند. تشبیه جعبه صدای گیتار به چهره­ی الهه ی تک­چشم، تشبیه دست نوازنده به عنکبوتی که برای شکار آه، تور میتند. تشبیه همنوایی سه انگشت و سه سیم گیتار به شش دختر رقاص فضایی خارق­العاده ایجاد کرده است.

پ.ن.2: Polifemo یا Polyphemus (پولیفموس) الهه­ای تک­چشم – فرزند پوسیدون و توسا – در اساطیر یونان.

 


هفتاد (شعر) / سارا خوزوی

ابطال / بلوطک (لوا زند)

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:5  توسط آراز  | 

یکم – امروز مثل  بسیاری روزهای میان هفته، مثل همه روزمریگی­ها، آمده بودیم که سرببُریم همه ثانیه­ها را و سر بر بالین بدوزیم روزها را به هم.

ولی،

ولی برخلاف همه روزها که روزگار انگشت نشانمان میداد، امروز ما انگشتی نشانش دادیم .

منقل براه شد و کباب و گوجه و شرابی چند ساله و در خنکای پاییز ملبورن عرقریزانی بود لذتبخش، که میدوید زیرپوستت.

 

دیـم – من بسیار بعید میدانم که پیشنهاد اوباما برای  کنارگذاشتن خصومت با ایران راه به جایی ببرد، که درآن صورت تنها رشته ی وحدت ملت و حکومت و تنها تکیه کلام همیشگی "دشمن" دیگر کاربردی ندارد. نگویید که  نگفتم.

سیم - عیدانه هم اگر عمری بود و حسی نوروزانه خواهم نوشت.


روستای جواهرده (گزارش تصویری) /مهر 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 20:12  توسط آراز  | 

عماد، این را برایم نوشته بود، بهتر است بگویم من را ترسیم کرده بود:

 

تابستان بود و برف می بارید، گوشه پرده مخملی اتاقش را کنار زد تا آسمان آبی را نگاه کند، نور خورشید مستقیم به درون اتاق تابید، سردش بود.به ساعت دیواری اتاقش که همیشه 10 دقیقه جلوتر از تمام ساعتهای دنیا بود نگاه کرد، 7:18 صبح، پس حتما ساعت باید حدود 11:32 شب می­بود.



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 18:22  توسط آراز  | 

                                                   به  ناظم حکمت 


آخرین اتوبوس ِ شب،

در دل ِ تاریکی می­راند

چون تابوتی رو به ابدیت

 

نورهای گاه گاه،

سایه­ها را/چون ارواح سرگردان،

بر شیشه­ها،

جان می­بخشد

 

در خانه،

تنها مرا،

تنهایی به انتظار نشسته،

نـــه قامتت بر قاب ِ در،

نـــه ضیافتی دوستانه

 

و  شاید – اگر هنوز -  تنها ساعتی،

که با هر تیک تاکش،

مرگ/همان مرد شیکپوش سیاه،

زیر باران/چتر باز میکند

برگرد ِ هر تیر  ِ چراغ چرخی میزند

سوت­زنان،

کوچه­ی سنگی را پرسه میزند

و می­آید /  تیک تاک ...

 

صورتم را،

بر خنکی ِ شیشه­ میچسبانم

سایه­ها،

بر شیشه، فرار میکنند

انگار،

چیزی میان ِ تاریکی،

ترسانده باشَد ِشان


تاریکی نزدیک میشود

 

خاطره­هایت روبرویم صف کشیده

"دست تکان دادن­هایت"

"بوسه بر بال ِ باد نهادن­هایت"

"و حلقه ی دستانت"

و آه!  "آن نگاهت"،

و خنده ای که میگفت:

"عمر سفر کوتاه است" / که نبود

 

تاریکی نزدیکتر میشود

و عطر  ِ تنت هم 

 

اتوبوس،

در کوچه­ی سنگی،

مرا جا میگذارد

و در سیاهی غرق میشود/ باز

چون تابوتی رو به ابدیت

 

در خانه،

تنها مرا،

تنهایی به انتظار نشسته،

و قامت مردی با چتری باز / بر قاب ِ در ...


 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 1:37  توسط آراز  | 

در زندگی کم نیست بهانه برای عاشق شدن. من، امروز، به آنی عاشق این انیمیشن شدم.


بیجهت نیست که برنده اسکار شده.

 |+| نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 18:57  توسط آراز  | 

یکم - 

... 

زندگی را میخواهیم بسازیم تا به آسایش، دلخوشیها و آرزوهایمان بتوانیم دست پیدا کنیم.

از آسایش و آرزوهایمان دست میکشیم که بتوانیم زندگی را بسازیم.

 ... و این دور باطل میچرد و میچرخاندت تا از پا بیفتی.

 این نه تکه­ای از پابلو نروداست و نه حاصل فرایند ذوق­زدگی ناشی از هیچ ایمیل حکیمانه­ای، تنها و تنها نتیجه مایوس­کننده سگدوزدنهای روزانه است، در نتیجه، منطق حکم میکند که دمی که باطرب میگذرد، دو دستی سفت بچسبی و آسان نگذری.

 

دیّم – از آفتهای غربت، یکی هم این است که چپ و راست باید به این و آن (البته با لبخند و روی گشاده) حالی کنی که گندهایی که در ایران زده میشود، نباید اصولا به پای مردم ایران بگذاری، و چاشنی آن هم دم زدن از محاسن و زیباییهای داشته و نداشته و زیرخاکی و باستانی و ته­دل­مانده ی ایرانیهاست که چندان برای من دلچسب نیست و حداقل علاقه­ای ندارم، آنچه که هست پنهان کنم و آنچه نیست، به تعصب ناسیونالیست بودن، به حساب خودمان واریز کنم.

اما بحث دیگر که اگر پایش باشی خالی از لطف نیست، بحث مشترکات فرهنگی است.

در آبدارخانه (Tea-room)محل کارم، گاهی فرصتی میشود که با مردم ملیتهای مختلف صحبت کنی و چیزی یاد بگیری و شاید چیزی یاد بدهی. دوستی میانسال و لهستانی هست که انگلیسی را با لهجه  ی اروپای شرقی دلنشین صحبت میکند و چه گرم هم حرف میزند. فهمید که ایرانی هستم، برخلاف انتظار نه از احمدی­نژاد پرسید و نه از حق مسلم همه ایرانیها. گفت میدانی ما به  فنجان در زبان لهستانی چه میگوییم؟ میگوییم فلیژانکا، عین فنجان در پارسی. معلومات خوبی دارد و تاریخ معاصر جهان را هم معلوم است که میداند. حرف کشید به غذا و  نوشیدنی و ابزار و ادواتش. فهمیدم که آنها هم بر خلاف اکثریت فرنگیها کله­قند دارند و با قندشکن آنرا برای  چای خوردن خورد میکنند و چای را هم دم میکنند. گفت که در روسی به وسیله ی گرم کردن  آب میگویند سماور، که اینرا میدانستم که سماور از روسی وارد زبان پارسی شده است و  گفت که سماور یعنی "آنچه که خودش به جوش می­آید". و گفت که به کتری میگویند "چائی­نیک"، که اگر آذری باشی حتما بارها آنرا شنیده­ای.

 پ.ن.1: دوستی هلندی میگفت که دانشجویی در هلند بر روی این نظریه کار میکند که کلمات پایه­ای کلیه زبانهای باستانی دارای ریشه مشترکند. راست و دروغش پای خودش.

پ.ن.2: این قصه چای قندپهلوی ما ایرانیها هم برای فرنگیها گاهی جذاب است و گاهی عجیب. دوستانی سوئیسی را برای شبی ایرانی دعوت کرده بودیم و هرچه بود ایرانی بود. قورمه­سبزی و کشک بادنجان و ترشی و پشمک و رسید به چای قندپهلو که نمیدانستند چطور با آن کنار بیایند و دست آخر  تصمیم گرفتند قند را جایی مابین دندانها پارک کنند و چای را هورت بکشند.



بزن اوباش ... بزن تا یادمان نرود آزادی هزینه دارد ... بزن! / تلخ نوشته ها

گربه های مقدسی که به درختهامان بسته ایم / مکتوبات (مهران مرتضایی)


 |+| نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 20:46  توسط آراز  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا