تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

گاهی مینویسم از سر اجبار، که چاره ای نیست. نیازی است ناگریز و ناگزیر. اعتیادیست به کیبورد و قلم که انگار اگر قلم بر کاغذ نرقصد و اگر کیبورد صدا نکند، قرار نمیگیرم.

گاه مینویسم از سر شوق، گویی دلضربه ها ، دلشوره ها، اشکها و لبخندها بی هیچ حجاب لفظ بازی و بی هیچ واسطه منی در کلمات جاری میشود.

گاه میخواهم بنویسم از سر اجبار یا شوق، کلمات نمیچکد بر کاغذ و قصه مکرر ناز است و نیاز.

در این میانه عشق بازی کلمات و دل، گاهی از این اندیشه هراسانم که هرگز بهترین را ننوشته ام.  قلمم نارس است و مانده که پخته شود. بهترینی وجود ندارد و از میان همه، شاید بهتری پیدا شود.

اما دعوت به انتخاب بهترین پست است و آنهم از طرف حبیب عزیز که استجابت دعوتش نه یک وظیفه، که ادای دینیست به رفیقی ندیده.

پست بهتر (نامش فرجام است) که میگویم، نه اینکه من بپسندم و تو و هرکه خوانده، که ثبت لحظه ایست از دلضربه ها.

عزیزانی وبلاگ قبلی را نمیتوانند ببینند، که اینجا فرجام را میاورم.

 

مرا اینگونه ببین
مردی تنها،
در انتهای مبهم و پاییزی رمانی تلخ
آنجا که ذهن را، به حدس زدن فرجام
به بازی گرفته است
آنجا که مرگ، تنهایی، و یا غربت
تنها گزینه  پیش روست
مرگ را برایم بر میگزینی،

تنهایی را و یا غربت را؟

 

منهم دعوت میکنم از دوستان زیر، که هیچ اجباری در  پذیرشش نیست. که ممکن است فضای وبلاگشان با آن متناسب نباشد.

باغ پویا: رفیقی که بی پروا دلش را مینویسد.

ایکاروس: که کم مینویسد اما پرمایه. از پس کلماتش رنج مشترک را گریه میکنم.

نیلوفر: با قلمی زیبا که تجربیات نابش را گاهی مینوشم، گاهی میگریم، و گاهی میخندم.

فصل گستاخی: از میان داستانها و شعرهایش، همه بهترینند. من در میمانم که بهترین پستش را انتخاب کنم.

اورمزدان: صلابت زن بودن و شکوه مادر بودن را تجسم میبخشد.

فراز: زندگی را از دریچه ای تجربی به نظاره نشسته و دقت نظرش بینظیر است.

بهناز: دوستی تازه، با قلمی که معصومیت و پاکی را می نگارد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 11:21  توسط آراز  | 

پیش خوانش 1: دیدن فیلم Million Dollar Baby ناخودآگاه، ذهنم رو به سمت این آهنگ احمد کایا (دخترک) با شعر بی نظیر هایال اوغلو کشید. شاید سرنوشت هر دو دختر (نقش اول فیلم و دخترک قصه هایال اوغلو) یک جور رقم خورده بود. شاید هم هر دو هنرمند تقابل معصومیت این دو دختر  و بیرحمی زندگی رو به بهترین نحو به تصویر کشیدن. 

پیش خوانش 2: ترکیب شعرهای هایال اوغلو و صدای احمد کایا، گاهی رمزآلودترین لحظات رو برای من رقم زدن. شاید ترجمه شعر دخترک (BİR MİNİK KIZ ÇOCUĞU) تونسته باشه، این حس رو به اشتراک بذاره.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر روز در گوشه ای از صف،

میدیدمش که بلیط اتوبوس را سخت در دستانش فشرده

سنگینی پلکهایش، نشان از شهوت خواب داشت

سنگینی نگاهم ، چشمهانش را بر زمین میدوخت

آنقدر میدانم که پدر و مادرش را از دست داده

خواهرش بجای مدرسه او را بر سر کار میفرستد

 

در طول راه چه رویاهایی میدید / که میداند؟

در خواب رویاهایش را می خندید

و تنها گهگاهی که از خواب میپرید خنده از صورتش محو میشد

دخترک ، پریشان زلف / برهنه پای

از سرما میلرزد / از سرما میلرزد / از سرما میلرزد دستهایش

 

چند روزی که در ایستگاه ندیدمش، نگرانش شدم

آنها که میدانستند گفتند، ولی باورم نمیشد:

 

"غرق رویا خود را در روپوش آبی در حیات مدرسه دیده بود

و در رویایش دیگر کارخانه ای درکار نبود"

 

در همان لحظه، چنگک کارخانه دستهایش را قطع کرده بود

و اینگونه بهای رویاهایش را پرداخته بود

 

لبخند بر گوشه لبانش یخ بسته بود

و در بهاران زندگیش پژمرده بود

 

یک دخترک کوچک، یک قلب کوچک پرنده

در آغوش مرگ از سرما میلرزد / از سرما میلرزد / از سرما میلرزد دستهایش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.: آهنگ شعر رو میتونید اینجا بشنوید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 18:28  توسط آراز  | 
به صبح، کلاغی، زیباترین سرود زندگیش را فریاد میکرد

و در گوش من زجر میریخت 

به آفرینش می اندیشیدم

چیست آن حکمتِ هزار تویِ بی منفذ / در قارقارش / در وحشت تاریکی بی منتهای نگاهش؟

***

به شام، قابیل سنگی برگرفت و به بالین هابیل رفت / که کلاغش فرجام را آموخته بود

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 11:8  توسط آراز  | 
تو، هی تو
چگونه لبانت لبخند را معنا میکند؟
هنگامیکه گزمه هایت
تمنای لبخند را بر کوی و برزن به بند میکشند
چگونه سرود عشق میخوانی؟
آنگاه که عشق در سوگ آمدنت، غمگنانه رخت بربست
و شهر تهی شد از ترانه عشاق
چگونه سر بر بالین میگذاری؟
بی پروای برنخواستن از کابوسی ابدی
که تو خود کابوس مجسم بودی / بر پلکها
نفرین بر تو
نفرین ابدی بر تو
که اندکی نمانده
تا کوس رسواییت بر چاردروازه دوزخ طنین اندازد
 
پ.ن.: هر چند تکراری ولی بعضی از شعرها و مطالبم رو از وبلاگ قبلیم  اینجا میارم، برای ثبت در تاریخ
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:47  توسط آراز  | 
کودکان فقر، در کوچه های حسرت، بازی میکنند

بیوه گان ستم، در حجره های تزویر، تن فروشی میکنند

رادیو سرود شاد پخش میکند

پدران رنج، زنبیلهای پر شرم به خانه میبرند

جوانان بی عدالتی، در بیغوله ها مخمور افیونند

کوچه ها، آذین جشنی دیگر بسته اند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 16:33  توسط آراز  | 
پیش نوشت: ترجمه شعر "ققنوس وار"  (Bir anka kusu) از یوسف هایال اوغلو به دعوت حبیب انجام شد. تشکر ویژه از حبیب بخاطر همراهیش در ترجمه که بدون شک بدون همراهیش و نظراتش این ترجمه امکانپذیر نبود.
در ضمن موسیقی و صدای احمد کایا تاثیرگذاری این شعر رو دو چندان کرده که میتونید آهنگ رو از وبلاگ حبیب دانلود کنید.
_____________________________________________
سردی لوله صدها تفنگ به سویم چرخید
صدها ماشه ی فلزی
در همان لحظه کشیده شد
مادر! در سایه بیدی مرا زدند
فرزندی که به بوسیدنش دل دل میکردی
بر خاک غلطید

شغالان یک به یک
بر سینه و قلبم هجوم آوردند
مادر!
مرا چون لاشه ای دریدند و پراکندند

و پاره هایم را

برای شناسایی تحویل دادند

من در این سرزمین تلخی ها
همه ستمی را چشیدم
که به انسان رفت
گرسنگی را به بستر بردم / خوراکم را به صبر آغشتم
مرا زدند
هزاران بار / هزاران مرتبه
مادر!
من خود این راه را برگزیدم
من زندگیم را خود زخمی خواستم

شبها مرا می شناسند
فرودم را / پر گشودنم را
شبها چه خوب
خون دل خوردن هام را می دانند
مادر!
مرا در دل تاریکی به فراموشی بسپار
که من خون کاشتم و
تاریکی درو کردم

مرا حین ارتکاب جرم گرفتند
آنگاه که پاره های قلبم را قسمت می کردم
و با غل و زنجیر
دست و پایم را دریدند
مادر!
منی که وجب وجب این خاک را در تمنای امید جنگیدم
تنها به خاطر یک کف دست عشق
داغ بر چشمانم کشیدند

همچون پرومته (1) چارمیخ بر سنگ
جگرم خوراک کرکسها شد
همچون اسپارتاکوس در اسارت
طعمه شیرها شدم / فنا شدم
در قعر تاریک چاهها
یوسف بودم
در صحرای کربلا ، حسین
در زندانها ، سلطان جم (2)
پیر سلطان (3) ، بر بالای دار
و در "مادیماک"(4) سی و هفت تن بودم

این چندمین مرگ من خواهد بود؟
این چندمین میلاد من خواهد بود؟
از خدایان آتش برگرفتم
به بلندای قرنها شعله کشیدم / سوختم
مانند یک ققنوس مادر!
مانند یک ققنوس، از خاکسترم خود را آفریدم
_____________________________________________
(۱)پرومته : از خدایان اساطیری یونان و پسر عموی زئوس بود که آتش را از زئوس دزدید و به انسانهای فانی داد. به همین دلیل زئوس او بر قله کوه کوکاسوس به چارمیخ کشید و هر روز عقابی جگر او را در سینه اش میخورد. اما از آنجا که پرومته فناناپذیر بود جگرش دوباره ترمیم میشد و او هر روز این زجر را تحمل میکرد. او نماد روشنگری و ذکاوت است با حس انساندوستی قوی.
(۲)سلطان جم (1459-1495 میلادی): فرزند محمد شاه جهانگشا و برادر سلطان بایزید دوم، پس از مرگ پدر بر سر جانشینی پدر با برادرش وارد جنگ شد و پس از کش و قوس فراوان تاج و تخت را به بایزید واگذار کرد. به دعوت مسیحیان به جزایر رودس رفت ولی با خیانت آنها زندانی شد. پاپ به او پیشنهاد کرد که به مسیحیت بگراید و جنگهای صلیبی را به کمک او احیا کند که او نپذیرفت. هر چند هرگاه بایزید قصد لشگرکشی به سرزمینهای مسیحی را میکرد با تهدید به آزادی دیگر مدعی تاج و تخت عثمانی (سلطان جم) روبرو میشد. سلطان جم در زندان فوت کرد.
(۳)پیر سلطان: عارف نامی ترک
(۴)مادیماک (هتل مادیماک): در دوم جولای سال 1993 در منطقه سیواس ترکیه، هتل مادیماک، محل سکنای میهمانان بزرگداشت پیر سلطان(عارف نامی ترک) توسط بنیادگرایان محاصره و سپس به آتش کشیده شد. این محاصره در پی ترجمه کتاب آیات شیطانی توسط عزیز نسین (نویسنده معروف ترک) شکل گرفت. در این حادثه 37 نفر جان باختند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.: احمد کایا این شعر را در سال ۱۹۹۲ خوانده است و با توجه به اینکه در متنی که احمد کایا اجرا میکند واقعه مادیماک نیامده است و این اتفاق در سال ۱۹۹۳ اتفاق افتاده، به نظر میرسد که یوسف هایال اوغلو این شعر را بعد از واقعه مادیماک بازنویسی کرده است.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:38  توسط آراز  | 
 
  بالا