|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
گاهی مینویسم از سر اجبار، که چاره ای نیست. نیازی است ناگریز و ناگزیر. اعتیادیست به کیبورد و قلم که انگار اگر قلم بر کاغذ نرقصد و اگر کیبورد صدا نکند، قرار نمیگیرم.
گاه مینویسم از سر شوق، گویی دلضربه ها ، دلشوره ها، اشکها و لبخندها بی هیچ حجاب لفظ بازی و بی هیچ واسطه منی در کلمات جاری میشود.
گاه میخواهم بنویسم از سر اجبار یا شوق، کلمات نمیچکد بر کاغذ و قصه مکرر ناز است و نیاز.
در این میانه عشق بازی کلمات و دل، گاهی از این اندیشه هراسانم که هرگز بهترین را ننوشته ام. قلمم نارس است و مانده که پخته شود. بهترینی وجود ندارد و از میان همه، شاید بهتری پیدا شود.
اما دعوت به انتخاب بهترین پست است و آنهم از طرف حبیب عزیز که استجابت دعوتش نه یک وظیفه، که ادای دینیست به رفیقی ندیده.
پست بهتر (نامش فرجام است) که میگویم، نه اینکه من بپسندم و تو و هرکه خوانده، که ثبت لحظه ایست از دلضربه ها.
عزیزانی وبلاگ قبلی را نمیتوانند ببینند، که اینجا فرجام را میاورم.
مرا اینگونه ببین
مردی تنها،
در انتهای مبهم و پاییزی رمانی تلخ
آنجا که ذهن را، به حدس زدن فرجام
به بازی گرفته است
آنجا که مرگ، تنهایی، و یا غربت
تنها گزینه پیش روست
مرگ را برایم بر میگزینی،
تنهایی را و یا غربت را؟
پیش خوانش 1: دیدن فیلم Million Dollar Baby ناخودآگاه، ذهنم رو به سمت این آهنگ احمد کایا (دخترک) با شعر بی نظیر هایال اوغلو کشید. شاید سرنوشت هر دو دختر (نقش اول فیلم و دخترک قصه هایال اوغلو) یک جور رقم خورده بود. شاید هم هر دو هنرمند تقابل معصومیت این دو دختر و بیرحمی زندگی رو به بهترین نحو به تصویر کشیدن.
پیش خوانش 2: ترکیب شعرهای هایال اوغلو و صدای احمد کایا، گاهی رمزآلودترین لحظات رو برای من رقم زدن. شاید ترجمه شعر دخترک (BİR MİNİK KIZ ÇOCUĞU) تونسته باشه، این حس رو به اشتراک بذاره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر روز در گوشه ای از صف،
میدیدمش که بلیط اتوبوس را سخت در دستانش فشرده
سنگینی پلکهایش، نشان از شهوت خواب داشت
سنگینی نگاهم ، چشمهانش را بر زمین میدوخت
آنقدر میدانم که پدر و مادرش را از دست داده
خواهرش بجای مدرسه او را بر سر کار میفرستد
در طول راه چه رویاهایی میدید / که میداند؟
در خواب رویاهایش را می خندید
و تنها گهگاهی که از خواب میپرید خنده از صورتش محو میشد
دخترک ، پریشان زلف / برهنه پای
از سرما میلرزد / از سرما میلرزد / از سرما میلرزد دستهایش
چند روزی که در ایستگاه ندیدمش، نگرانش شدم
آنها که میدانستند گفتند، ولی باورم نمیشد:
"غرق رویا خود را در روپوش آبی در حیات مدرسه دیده بود
و در رویایش دیگر کارخانه ای درکار نبود"
در همان لحظه، چنگک کارخانه دستهایش را قطع کرده بود
و اینگونه بهای رویاهایش را پرداخته بود
لبخند بر گوشه لبانش یخ بسته بود
و در بهاران زندگیش پژمرده بود
یک دخترک کوچک، یک قلب کوچک پرنده
در آغوش مرگ از سرما میلرزد / از سرما میلرزد / از سرما میلرزد دستهایش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و در گوش من زجر میریخت
به آفرینش می اندیشیدم
چیست آن حکمتِ هزار تویِ بی منفذ / در قارقارش / در وحشت تاریکی بی منتهای نگاهش؟
***
به شام، قابیل سنگی برگرفت و به بالین هابیل رفت / که کلاغش فرجام را آموخته بود
بیوه گان ستم، در حجره های تزویر، تن فروشی میکنند
رادیو سرود شاد پخش میکند
پدران رنج، زنبیلهای پر شرم به خانه میبرند
جوانان بی عدالتی، در بیغوله ها مخمور افیونند
کوچه ها، آذین جشنی دیگر بسته اند
و پاره هایم را
|
|