تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 
راه را که گم کنم
هراسی نیست
ستاره ای دارم / درخشان
میدانم
میدانم که راه را نشانم خواهد داد

پ.ن.: همچنین برای ثبت در تاریخ
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 16:23  توسط آراز  | 

                     "به تو، که

                             زجر زندگی را

                                             به استواری شانه­هایت تاب میآورم،"

 

جُستمت

نومید از بشارت خدایان / که تو را در بهشت وعده کردند

جُستمت / چونان که طفلی پستان مادر را (*)

تو تمنای آبدار سیب ممنوعه بودی،

                               _ به قیمت هبوطی ابدی از عرش  _

چونان گنجی رمزآلود / پیچیده در غبار زمان

در خماخم تاریخ  / جُستمت

خنیاگر سحرانگیزترین نغمه­ها بودی

                                   که مرا مسخ میکرد

تو الاهه ای گم شده، در متروکترین معابد جهان بودی

                           که به سجده ات، میخواندیَم

تو را نه زانگونه که وعده کرده بودند / در سزمین موعود،

که تو را در عصمت شیطنت آلود نگاه کودکی

در مومنانه­ترین گناه زندگی

                     یافتم ... به تو سوگند که یافتم

کفش از پای برگرفتم

                      برهنه _ به روح و به تن  _

حلولت بر قامت اشک را سُجده آوردم

و تو به زبانی غریب سخن گفتی ....  _ عشق بود _

و نخواستی که "بخوانم"

و نپرسیدی

و فرمان ندادی

تو انکار ِ تمام زخمهای چرکین زندگی بودی

تو قرار ِ طوفان بودی

تو بودی آن "موعود"


(*) این جمله مشابه جمله ای از شعر  مرگ  از اورمزدان است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:50  توسط آراز  | 

خسته ام / سعی میکنم مقاله را تمام کنم

واژه هایِ یخ زده، کف ذهنم ماسیده

نگاهم به جای انگشتانم کیبورد را میپیماید.

چشمانم میان دکمه­های کیبورد دنبال جملات گم شده میگردد.

هدفون را به گوشهایم فشار میدهم.

محسن نامجو کلمات کشدار را کشدارتر میخواند/ گاهی ظریف / گاهی با نعره

زلفَُ بر باد مده تا مدهی بر باااادم / نازُ بنیاد مکن تا نکنی بنیاااادم

سعی میکنم شعرهایش را هضم کنم، واژه هایش غیر منتظره است.

واژه هایش گاهی مثل آب یخ میریزد روی سرم / گاهی مثل پتک میخورد میان آرامش موسیقی

گاهی هم فریادیست که از هنجره ای خسته بر میخیزد.

این ساز است که صدایش را دنبال میکند / واژه را در بند کرده انگار

کاش منهم میتوانستم این واژه ها را در بند کنم.

مقاله نیمه کاره روی صفحه مانیتور دهن کجی میکند.

محسن نامجو فریاد میزند:

ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را

کاش تو اینجا بودی / چقدر میخواهمت / چقدر تشنه آرامش دیازپام نوازش دستانت هستم.

چقدر دوست میداشتم اینجا بودی و واژه ها را برایم منظم میکردی.

و باز تشر میزدی که : این محسن نامجو را گوش نکن.

و من باز هم برایت میگفتم که به نامجو مدیونیم، نه به خاطر آنکه در بساطش موسیقی ناب میفروشد، فقط به خاطر آنچه که من سنت شکنی و مهمتر از آن تقدش شکنی می ناممش.

زجری شیرین، لابلای واژه هایش موج میخورد.

شاید بغضی مشترک و فروخورده را به بیرون پرتاب میکند، که هیچ یکمان یارای گریستنش را نداشتیم:

ما که نمیدهدمان جهان هیچ محل سگ / ما که پارس میکنیم / ما که رنج می بریم / ما که دم تکان میدهیم / ما که پیر میشویم / ...

واژه ها ... آی واژه ها

چه دنیایی باید میان رمز آلود حروف شما کشف کنم؟

خسته ام / کیبورد خمیازه میکشد.

واژه ها از زیر سرانگشتانم فرار میکنند.

کاش به سادگی ِِ محسن نامجو میتوانستم در بندشان کنم.

هنور هم مقاله نیمه کاره روی صفحه مانیتور دهن کجی میکند.

________________________________

 

دلتنگی     .....................        رقص موها بر آب

کودن        .....................       اورمزدان

راست       ....................        اشراق در بی شمسی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 14:15  توسط آراز  | 

رو به آسمان، 

تیری رها کرد،

فرشته ای بر زمین افتاد، 

ستاره ای زخمی شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.: ایضا برای ثبت در تاریخ

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 18:35  توسط آراز  | 
 
  بالا