تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

سفره تهی مانده،

به طعم خاطره اش

                       زنده دار!

ورنه    

     به آخرین نسیم شب

     با آخرین برگ

     بر خاک غریبانه هایت

                      سقوط خواهد کرد

 

وقت است

چراغ را از آسمان برکش

در پستوی امشب

                   زمین ِ آبستن

                                    طفلی را به انتظار نشسته

به سحرگاه

"دِی" زاده خواهد شد

 |+| نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 12:45  توسط آراز  | 

نویسنده میهمان: سارا محمدی


صفحه اول كتاب را باز كرد و نوشت تقديم به برادرم. عزيزم. كه دور است. نبضم كه ميزند قلبم كه ميكوبد جاري ميشود در رگهايم جاري ميشوم در رگهايش ميبويمش ميبوسمش دنبالم ميدود بزرگتر است مي دانم كه پيروز مي شود. عاشق شوخي چشمانش هستم گلوله برفي را در يقه ام مي اندازد. پسرم ميگويد: ديدي پيروز شدم.

كلاه منگوله دار را از سرش برداشت دستكشهايش را كه فقط جاي شست آن جداست از دستهايش در آورد گوشه ي كاغذ از جيب كاپشن پسرك بيرون زده -ماماني اين را از حياط پيدا كردم.

عكس را از پاكت در آورد آدم برفي خيلي بزرگي نبود يك شاخه از كاج سوزني را مثل برگ زيتون دور سر ادمك حلقه كرده بودند انگار الهه ي آدم برفي ها بود جاي گوشهايش ليپتون آويزان كرده بودند و پشت عكس نوشته بود: اولين برف زمستاني كه نشست به ياد تو آدم برفي ساختم كسي نبود كه بدن آدم برفي اش را بردارم و جاي كله ي مال خودم بگذارم يا دستش را بگيرم و به زور و كشان كشان ببرم زير شاخه هاي خشكيده مو و بگويم: ببين خانه اسكيمويي ساختم. بيا تو نترس.

آنقدر كوچك بود كه فقط سرش را خم كرد و داخل شد پسر سينه خيز داشت ميرفت كه سقفش ريخت. داد ميزد نترس نترس و تند تند برفها را كنار زد و جسم كوچك را كه جمع شده بود كشيد بيرون -چيزيت نشد كه؟ نترسيدي كه؟ هان؟ چشمان درشت و سياه خيره شد به صورت پسر و زد زير گريه. بريده بريده گفت:چرا نيومدي؟ پشت سرم تاريك... سنگين.... پسر گفت: ببخشيد ببخشيد به خدا تقصير من نبود. به مامان نگو خب؟ به مامان نگي ها؟؟ آدم برفي ام مال تو.

برف مثل تكه هاي پنبه از آسمان ميريخت قطره اشك تمام صورتش را پايين آمد و ريخت روي كارت.

حالا هر سال از ژانويه تا آوريل زير درخت كريسمس هفت سين ميچينم و برايت فال حافظ ميگيرم:

زهي خجسته زماني كه يار باز آيد      به كام غمزدگان غمگسار باز آيد

زنگ در زده شد هر چه از آيفون صدا زد كيه كيه؟ صدا نيامد پالتو را انداخت روي دوشش شال را دور سرش پيچيد در را كه باز كرد گلوله برفي مستقيم خورد به سينه اش بهت زده نگاه كرد باورش نميشد به خودش آمد با دستهاي لخت برف را گلوله كرد و پرت كرد.

پسرك با چشمان گرد شده و دهن باز تماشا ميكرد. مادرش يك سمت حياط بود و مرد سمت ديگر دو تا سنگر ساخته بودند سرش را تند تند با هر گلوله از چپ به راست و از راست به چپ تكان ميداد كه مرد تكه ي قنديل را از ناودان كند دويد دنبال مادرش.

دخترك دويد سمت اتاق داخل راهرو كه شد پسر قنديل را انداخت داخل بلوزش.

پسرك گفت:مامان باز هم كه باختي !!!؟

مرد گفت: واي چند سال گذشت!!؟ برف امسال را تنهايي نتوانستم طاقت بيارم.

                

                                                                                         سارا محمدي - ۲۳/۹/۸۶

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 11:39  توسط آراز  | 
 
  بالا