تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

کاش

هرگز آنروز از درخت انجیر

پایین نیامده بودم،

کاش

"                                                            حسین پناهی"

 

 

شعرها هم در گذار از سادگی کودکی به دنیای دوگانگی های بیرحم، هوای کودکی به سرشان میزند. یوسف هایال اغلو در کنج زندان، سراغ کودکیهایش را از مادر میگیرد. و احمد کایا به این جستار، روحی آسمانی میبخشد.

 

 

کودکیهایم کو؟ مادر!

 

دلخوشیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

تیله هایم، یویوام

پیرهنم که بر بالای درخت گیلاس پاره شد

اینها کودکیم را بیخبر دزدیدند

اینجا روزهایم بی­پنجره مانده مادر!

بادبادکم که بر سیمهای تلفن گیر کرد

کودکیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

 

بین هر آنچه مشام را مینوازد

مثل نان، مثل عشق

آه ... و هرآنچه جز زیبایی بود

قسمت شدم، بزرگ شده بودم

این چه دوگانگی بیرحمیست مادر!

بر سرِ سفره ی سورِ گرگها افتادم

کودکیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

 

دلخوشیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

آکواریمم، قناریم

غنچه کاکتوسی که دلم برایش میلرزید

بی هیچ سووالی کتابهایم را گرفتند

اینجا دیوارها سخن نمیگویند مادر!

هیچ دری باز نمی­ماند

کودکیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

 

بارانها را برایم جمع کن

که من در شعله­های زمان آتش گرفته­ام

کودکیهایم کو؟ کجاست؟ مادر!

 

 

 متن ترکی شعر را اینجا ببینید.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 17:20  توسط آراز  | 

در این میانه

              که بنده­ایم / هرچه را جز خدای

میخرند و میفروشندمان

              به نان شبی

              و بالشی

که سربگذاریم

و کابوس امروز را به فردا بدوزیم


واپسین گفتگو با فدریکو گارسیا لورکا (من از اهالی این جهانم و برادر همه آدمیان) ـــــــــــــــــــــ ناقد

مار سرخ گرگان، دیوار دفاعی ایرانیان باستان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رادیو زمانه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 10:28  توسط آراز  | 
 
  بالا