تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

                                                 

"

هنوز اکابرمون تموم نشده بود که باباهه رفت سفر آخرت. سه تا شاخ شمشادو دوماد کردم، چاهارتا آبجیمونو نو عروس، همه آکبند، همه با تحصیلات عالیه.

روزا تراشکاری میکردم، غروبا توپ جمع کن قرمزا تو افسریه. شبهام سرپل، با گاری دستی، گوجه­سبز و باقالی و آلوچه مینداختم تو خیک ملت، تا تخم­ترکه معظمی معظم بمونه.

خوب اجر کارمونو گذاشتن کف دستمون، داداش آبجیمون. گفتن اکبر بیسُواته، عارمون میاد وقتی میاد تو، کفششو باهاس دربیاره. با دست لقمه میزنه، بعدشم واسه عافیت عارق. ترک رحم کردن مارو که نکنه یه وقت ساسان بابکشون تو پارتیا خجلت بکشن بگن داییمون تو کار پشمه. خوبه پشمک فروش نشدیم سرچارراه گمرک.

امیرخان که اومدن، ما افتادیم تو سرازیری. البت آدم باهاس بگه، ضرر از مایه که نه، ضرر از نفع. من و این اصغر خدابیامرز، شوهر سابق این زیبا خانم، بر خودمون طرح و برنامه ای داشتیم خبر مرگمون. حساب کتابمونم خداوکیلی عین آینه شفاف. یعنی جنس و پشمو من جور کنم- اکبر- بافت و ریستشم دست اصغر. مام شیتیلمونو برمیداشتیم از رو جنس. تا اینکه اصغر عمرشو داد به شما. هر چی خاک اونه باقی عمر شما باشه.

امیرخان که اومدن، ما یه شریک ونک به بالا پیدا کرده بودیم، یه شریک ونک به بالا که کسر شانشون بود نشست وبرخاست با ما. که دستک و دمبک و قل و منقلو همه رو جیدی سرکردن، خریدشون هم حکایت شب جمعه بود تا دم قریبون. حکماً دست خر کوتاه کرده بودن از اموال بیت المردم.

بنزو ما فروختیم اسکـِن کردیم، دلار کردیم فرستادیم ینگه دنیا خرج و مخارج منزل و دوتا آدم لندهور، دیلاق که یکیشون پشت گیس شو اینجور بسته نشسته اونجا تو تیلویزیون ام تی وی اجرا میکنه واسه من! ارواح باباش!

کی؟ نوه سببی ابراهیم تیغ کش که این عسکش اینجا. حالا که اگه اسمشونو میبردن یه سبزه میدونو غرق میکردن و قلمستونو چراغونی، حالا نشسته اونجا آهنگ درخواستی پخش میکنه، الکسی جکسون.

هرچی درآوردیم، دلار کردیم فرستادیم خارج، تو این کافه های خارجی و مدنا و منا و دُنا وفلان و اینا. اینا رو که امیرخان حالیش نبود. یا اگرم حالیش بوده به یه ورش بوده خدا بیامرز.

...

بدجوری نظر امیرخانو گرفته بود این مرجان خانم. مرجان خانم البت، دختر نشسته  و نجیبی بود، سرزیرکنون و سی ِ شکار خودش بود. نه به مال و مکنت امیرخان چشی داشت نه دخلی به حساب کتاب شرکت.

البت امیر خان همیشه میگفت، مرجون خانم یه زن نیست، مخمله.

گربه مخملی دم حجله کار دست امیرخان داده بود این آخریا. دیگه شده بود پیشی دست آموز آقا . صیغه اش کرده بود دور از چش حبیب آقا. پنجول منجولاشو چیده بود، جلدش کرده بود ضعیفه رو. آسته میومد آسته میرفت که شاخ نخوره از زیبا خانم.

البت امیرخان از این قضیه تقصیراتی نبود. نگاه دختره عینهو دریب­شوتای سلطان، گلش ردخور نداشت. یه وقت میگفتن علی آقا روی دستمال کاغذی یازده تا بازیکن آبی رو هلو! بغضی وقتا پیش میاد آدم نمیفهمه از کجاش خورده. وقتی علی آقا توپو چسبوند به تور آبیا، من خودم پشت دروازه واستاده بودم. ناصر خان اصلا نفهمید توپ از کجاش رد شد، توبمیری.

مرجان خانم، اصل اصله. اصل خودشه. میدونی الان دیگه تو بازار همه چی شده جنس بنجل چینی. بدبازاریه دیگه اصلش گیر نمیاد. همینم شد، وقتی فهمیدم واسه رهن خونش مایه کم داره، واسیکه لقمه نامردجماعت تو دستش نشینه، بی نام و نشون واسش پول حواله کردم. میدونی بدزمونه­ایه. دیگه لوتی گیر نمیاد. یه زن تهنا، بیپناه، تو شهر غریب، همه گرگ، همه ختم روزگار، گفتم نفهمیدهم نفهمید. ما واسه ثوابش کردیم.

بدجور خاطر مرجان خانومو میخواستم، نه حالا ... از همون اولش. ما که تو لاتاری زندگی پوچ آوردیم، همچی که چش واکردیم دیدیم والده آقا مرتضی زنمونه و همچی که تونبونمون دوتا شد بچه ها رو کشید نیششو رفت با پولا عشق و صفا.

اول باری بود که قلبم واسه یه ضعیفه فلاشر میزد. حالام که دستی رو کشیده و چراغ ترمزش روشن شده وردستم.

میترسیدم لب واکنم ... بپرم. میترسیدم بگه بیسواتی، نمیونی لفظ قلم حرف بزنی، چه میدونم پیری. ولی چیکار کنم خاطرخواهی که دیگه پیرو جوون نمیشناسه.

خلاصه انقد نگفتم تا پرید.

از وقتی که امیرخان به زندگی ما نزول اجلال فرمودن، بـُتر آوردیم. دخل و خرجمون که یه مدتی بود بهم نیمخوند. ولی راستیاتش واسه این نبود که دست به عملیات انتحاری زدیم. بچه قرطی بدجوری پاشو تو کفش ما کرده بود. آخه سوسول امروزی چه میفهمه خاطرخواهی چیه؟

حکماً فقط روش زیاده که میتونه بره جلو و مخ بیاره پایین. نه اینکه ما کمرو باشیم یا کم آورده باشیم، نه، ولی هروقت مرجان خانم رخ میدادن، زبون آدم ریستارت میشد. میافتادم به ریپ زدن. میخواستم بگم پسر! پاتو از تو کفش ما بکش بیرون. فرصت نشد.

اومدم دفتر، دیدم یه آویزون، حیرون و سرگردون، وسط شرکت پی امیر میگرده. امیرم که عینهو بند تنبون شل در میرفت، و طبق معمول تشریفات نداشتن. آوردمش تو اتاق. دیدم بدجوری زخم خورده است. یه جوون سینه سوخته که عین خود من عشقشو امیرخان هاپولی کرده بود.

عین ترشی لیته له شده بود. دیدم مایه­اشو داره. گفتم حاضری خلاصش کنی. مایه و مخلفاتش با من، کاشته پشت هیژدش با تو.

خود خودش بود ( ما همه وسیله ایم ) خدا خودش جور میکنه. مایه اشو نقد گرفت -یادش بخیر- عین مرحوم قلیچخانی رفت پشت ضربه کاشته.

"

(قسمتی از دیالوگ زنده یاد خسرو شکیبایی در "چه کسی امیر را کشت؟")

 

* وقتی شنیدم که رفت، دلم سوخت به خاطر هامون، بخاطر مرادبیگ و محمود (بانو) و اصغر، به خاطر تمام خاطراتم با روزی روزگاری، خانه سبز و کیمیا، و عاشقانه. 

...

...

...

یادش بخیر!


پاره­ای از بازی هنرمندانه زنده­یاد خسرو شکیبایی در "چه کسی امیر را کشت؟"

بخشی از بازی خسرو شکیبایی در هامون

فرشته ها با ما قهرن! / روزنوشته های بابک داد

خشکسالی / مسعود تارانتاش (قالپاق)

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 14:26  توسط آراز  | 

- همه / سرتابه پا از واژه هام اندوه میبارد -

 اینرا همیشه تو میگفتی و میترسیدی. و تلخ میخندیدم، تلخ. و تو میدانستی که این خنده، زهرخند است و زجرخند و "این سموم از بن ریشه است اینبار که سوی برگ میآید" .

باز ۱۸ تیر رسید، و باز شروع شد نغمه ای تلخ در جانم که میخواند:

 "و آنک منم، مترسکی پوشالین، بر گندمزار سوخته زندگی، و کلاغان زجر، زجر زخمی کهنه، تنپوش کهنه ام را هزاران پاره کرده اند" . 

باز رسید روزی که امیدمان ناامید شد. 

                                     احمد باطبی

                         به آنانی که سر بر بالین و سجاده،

                                                 از داس ضحاک بخون غلطیدند 

                                                 و  برگی دیگر

                                                 بر دفتر  مظلومیت مردمان این خاک

                                                نگاشتند.

 

 

چشم به راهم بودی / هر صبح و هر شام

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

- علیکم سلام

برای مردن با اجل، زاده نشده ام

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

آن کدام قبیله است؟ که طالعش سحرانگیز است

با هزار نام نامیده شد / باز هم یکی ماند

این درد مرا به حضورت آورد

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

دریاها را هزارپاره دیدم

دیدم که در حال جان سپردن است/ زخمیش دیدم

بنده را از خدا جداگشته دیدم

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

(در این سرزمین) چرخ فلک وارونه میگردد

علفها / در سایه سار ایران

رنگ برگهایش در بیرقم

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

پایان اولین، آغاز آخرین

من ِ دیوانه، به عمرم اینرا ندانسته­ام

ترسی ندارم / از اینکه که قامتت آسمان را میشکافد

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

با دستانی یغماگر، پاره­پاره شده، برنده

از سرزمین رودهای خشک و چشمه­های مرده

منم که می­آیم برای انتقام / من

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

سخن بگو! این چه فرجامیست؟

بر قامتم کفن سفید / بر زبانم توبه

نوبت، نوبت من است / منی که درسم را خوب یاد نگرفتم

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

تو را من کاشته ام

حالا تو میخواهی مرا به تاراج بری

برای آبیاری تو / خونم ارزانی باشد

و برگهایت از خونم رنگ گیرد

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

ای چوبه دار! از که کمترم من؟

یا تو را به زانو درخواهم­آورد / یا درپایت جان خواهم باخت

و یا در قامتت برگ خواهم شد

سلامم را بپذیر! ای چوبه دار! ...

 

بپذیر! بپذیر که نوبت قربانیت منم

روح من در تو / بدان که جانت از من است

مغرور نشو! که تمامی وجودت منم

سلام ای چوبه دار ...

- علیکم سلام

                        "رستم بهرودی"

 

SELAM DAR AĞACI

Yolumu gözledin her seher ahşam,
Selâm dar ağacı.
- Aleyküm selam!
Ecelle ölmeye doğulmamışam...
Selam, dar ağacı.

O hansı milletdir, taleyi sırdı?!
Yüz adla bölündü... Yene de birdi!
Meni huzuruna bu derd getirdi,
Selam, dar ağacı...

Denız, deryaları, Aral'ı gördüm
Gördüm can üstedir, yaralı gördüm,
Tanrı'nı bendeden aralı gördüm.
Selam, dar ağacı...

Çarhı ters fırlanır felek garının,
Iran kölgesinde budaglarının,
Rengi bayrağımda yarpaglarının,
Selam, dar ağacı...

Evvelin ahiri, sonun evveli,
Buymuş, bilmemişsem bunu men deli,
Gorhum yoh, ne olsun boyun göy delir!
Selam, dar ağacı...

Eli yağmalanan, bölünen, bölen,
Çayları guruyan, gölleri ölen 2.
Hakk-hesap çekmeye gelen menem, men.
Selam, dar ağacı...

Danış, bu son neydi be?!
Boynumda ağ kefen, dilimde tövbe,
Dersini ters bilen, menimdi növbe,
Selam, dar ağacı.

Seni men ekmişem... Mene sen ganim,
Seni savurmağa helaldir ganım.
Yarpağın reng alsın ganımdan menim,
Selam, dar ağacı.

Ey darın ağacı! Kimden kemem?... Kem?
Ya seni yendirrem, ya sene yennem,
Ya da budağında yarpağa dönnem.
Selam, dar ağacı.

Gabul et, növbeti gurbanın menem,
Menim canım sende, bil, canın menem,
Ele gurrelenme... Her yanın menem.
Selam, dar ağacı.

- Aleyküm selam!

                                      “Rüstem Behrudi”

 

پ.ن.۱: نسخه ای که من از شعر رستم بهرودی ترجمه کردم، احتمالا نسخه دوباره نویسی شده شعر است. شعری که وبسایت رستم بهرودی منتشر کرده است، در برخی کلمات با این نسخه تفاوت دارد و بیشتر رنگ و بوی قومی دارد. که من نسخه حاضر را بیشتر میپسندم.

پ.ن.۲: ترانه ای به غایت زیبا و سلحشورانه از این شعر، توسط آراز السس خوانده شده که میتوانید از اینجا بشنوید. 


 بازخوانی وقایع ۱۸ تیر ۱۳۷۸ /  خبرنامه امیرکبیر

 

یک شب بیشتر (فایل صوتی) /  یاسمین لـٍوی 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 17:48  توسط آراز  | 
 
  بالا