|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
گاهی وقتها که مطلبی میخوانم، آنقدر مشعوفم میکند که آرزو میکردم، ای کاش من خالق این اثر بودم. "مرگ" ٍ ناظم حکمت از آن کارهاست.
بفرمایید، بنشینید دوستان،
خوش آمدید، صفا آوردید.
میدانم، مادام که خوابیده بودم
از پنجره وارد اتاقم شدید.
نه شیشه دهانباریک دارویم را واژگون کردید
و نه قوطی سرخرنگ را.
چهرههاتان نورانی از ستارگان
دستدردست هم بر بسترم ایستادید.
بفرمایید، بنشینید دوستان
خوش آمدید، صفا آوردید
چرا به من اینگونه شگفتزده مینگرید؟
هاشم – پسر عثمان.
به نظرت عجیب نیست؟
شما نیز مردهاید
در بندر استانبول
در حالیکه به یک کشتی انگلیسی ذغال بار میزدید
با کیسه ذغال به قعر انبار پرتاب شدید
نقاله کشتی جسدتان را بیرون کشید
و پیش از وقت استراحت
خون سرختان، چهره سیهچردهتان را فراگرفته بود
که میداند که چه اندازه زجر کشیده بودید؟…
سرپا نایستید، بفرمایید،
من شما را مرده میپنداشتم،
که از پنجره وارد اتاقم شدید.
چهرههاتان نورانی از ستارگان
خوش آمدید، صفا آوردید…
یعقوب – از اهالی دهکده "یایالار"
نورچشم من،
سلام.
مگر شما نمرده بودید؟
مگر شما نبودید
که کودکانتان را میان مالاریا و گرسنگی رها کردید؟
و دریک روز آتشین تابستانی
در یک قبرستان خشک دفن شدید؟
پس مگر شما نمردهاید؟
یا شما؟ احمد جمیل ِ نویسنده؟
با چشمانم دیدم
تابوتتان را
که درگور پایین میبردند…
و به گمانم
تابوت کمی از قدتان کوتاهتر بود.
بگذریم احمد جمیل،
عادتهای قدیمیتان را فراموش نکردهاید؟
آن شیشه که برداشتهاید شیشه داروست،
نه شیشه شراب
برای کسب 50 قران، روزی
تک و تنها بودید
و برای فراموش کردن دنیا
چه اندازه مینوشیدید ...
من فکر میکردم شما مردهاید.
بر بسترم دستدردست هم ایستاده اید،
بفرمایید، بنشینید دوستان،
خوش آمدید، صفا آوردید…
شاعری پارسی میگفت:
"مرگ عادل است
شاه و گدا را به یک شأن میبرد"
هاشم
برای چه متحیرید؟
برادرم، هیچ نشنیدهاید
که شاهی در پستوی یک کشتی
با کیسهای ذغال بر پشتش مرده باشد؟…
شاعری پارسی میگفت:
"مرگ عادل است."
یعقوب
چه زیبا خندیدید، نور چشم من.
در تمام طول عمر اینگونه نخندیده بودید…
فقط اندکی صبر کنید، تا صحبتم تمام شود.
شاعری پارسی میگفت:
"مرگ عادل ..."
شیشه را رها کنید احمد جمیل!
بیهوده ناراحت میشوید!
میدانم،
میگویید که:
"برای عادل بودن مرگ، زندگانی نیز باید عادل باشد."…
شاعری پارسی میگفت: ...
دوستان! مرا رها نکنید
دوستان! چرا اینگونه خشمناک
ترکم میکنید؟
ÖLÜME DAİR
Buyrun, oturun dostlar,
hoş gelip sefalar getirdiniz.
Biliyorum, ben uyurken
hücreme pencereden girdiniz.
Ne ince boyunlu ilâç şişesini
ne kırmızı kutuyu devirdiniz.
Yüzünüzde yıldızların aydınlığı
başucumda durup el ele verdiniz.
Buyrun oturun dostlar
hoş gelip sefalar getirdiniz.
Neden öyle yüzüme bir tuhaf bakılıyor?
Osman oğlu Hâşim.
Ne tuhaf şey,
hani siz ölmüştünüz kardeşim.
İstanbul limanında
kömür yüklerken bir İngiliz şilebine,
kömür küfesiyle beraber
ambarın dibine...
Şilebin vinci çıkartmıştı nâşınızı
ve paydostan önce yıkamıştı kıpkırmızı kanınız
simsiyah başınızı.
Kim bilir nasıl yanmıştır canınız...
Ayakta durmayın, oturun,
ben sizi ölmüş zannediyordum,
hücreme pencereden girdiniz.
Yüzünüzde yıldızların aydınlığı
hoş gelip sefalar getirdiniz...
Yayalar-köylü Yakup,
iki gözüm,
merhaba.
Siz de ölmediniz miydi?
Çocuklara sıtmayı ve açlığı bırakıp
çok sıcak bir yaz günü
yapraksız kabristana gömülmediniz miydi?
Demek ölmemişsiniz?
Ya siz?
Muharrir Ahmet Cemil?
Gözümle gördüm
tabutunuzun
toprağa indiğini.
Hem galiba
tabut biraz kısaydı boyunuzdan.
Onu bırakın Ahmet Cemil,
vazgeçmemişsiniz eski huyunuzdan,
o ilâç şişesidir
rakı şişesi değil.
Günde elli kuruşu tutabilmek için,
yapyalnız
dünyayı unutabilmek için
ne kadar çok içerdiniz...
Ben sizi ölmüş zannediyordum.
Başucumda durup el ele verdiniz,
buyrun, oturun dostlar,
hoş gelip sefalar getirdiniz...
Bir eski Acem şairi :
"Ölüm âdildir" - diyor, -
"aynı haşmetle vurur şahı fakiri."
Hâşim,
neden şaşıyorsunuz?
Hiç duymadınız mıydı kardeşim,
herhangi bir şahın bir gemi ambarında
bir kömür küfesiyle öldüğünü?...
Bir eski Acem şairi :
"Ölüm âdildir" - diyor.
Yakup,
ne güzel güldünüz, iki gözüm.
Yaşarken bir kerre olsun böyle gülmemişsinizdir...
Fakat bekleyin, bitsin sözüm.
Bir eski Acem şairi :
"Ölüm âdil..."
Şişeyi bırakın Ahmet Cemil.
Boşuna hiddet ediyorsunuz.
Biliyorum,
ölümün âdil olması için
hayatın âdil olması lâzım, diyorsunuz...
Bir eski Acem şairi...
Dostlar beni bırakıp,
dostlar, böyle hışımla
nereye gidiyorsunuz?
۱ - بسیار میشود که برای عزیزی دلواپس میشوم، گاهی حسی دارم عجیب، شده است که رنجی را که دارد، انگار من هم میکشم و یا دلهره ای که دارد، منهم دارم.
۲ - چند وقتی است که حس ترس و تنهایی غریبی دارم. سالهاست که در غربت از پدر و مادر دورم. برادرم و خواهرم بودند که غمخوار و کنارشان بودند و این تسکینی گرم میداد. اما حالا که برادرم هم دارد میرود گوشه دیگر دنیا و خواهرم که دیر یا زود مشغول زندگی خودش خواهد شد، پدر و مادرم چقدر تنها میشوند و من میترسم. میترسم و سنگینی این تنهایی، کمکم دارد تلخی و بیرحمی عریان غربت را به رخم میکشد.
ترانههای این جوان سرخوشم میکند، با شعرهایی که با وسواس انتخاب میکند و صدایش که بینظیر است.
و بر عرش، نوای غمگین هقهقی طنین افکند. آسمان غرشی کرد و باریدن گرفت.
+ کیست آنکه میگرید؟
جبرئیل بود که پرسید.
اله به گوشهی ردای ٍحریر، اشک از چشمانش سترد.
چشمان اهریمن از سر ِ سرمستی درخشید.
جبرئیل خاموش شد.
اهریمن از پس دروازههای دوزخ بیرون خزید و بر گوشه ردای اله بوسه زد.
+ قربانت شوم، من که از ازل عرض کردم، آدم گـِـلین است، از جنس پست است. او کجا و ذات کبریایی کجا؟
اله به دورها خیره شد و هیچ نگفت.
+ فدای قامتت شوم. آدم بر عهد نمیایستد، موجود بیعهد شایسته سجده نیز نیست، چه رسد به دل بستن.
اله مشتی خاک از زمین برگرفت. از گوشه چشمانش قطره اشکی بر خاک چکید و خاک طپیدن گرفت. با سیمایی غمناک، از گل مجسمهای برآورد.
+ عشق به آدم، مثل تکیه کردن به ابر و باد است. جسارت است، اما خود ذات اقدستان عاشقش شدید و عشق را به گـِـلش آمیختید. هر چه خواست به او بخشیدید. فرشتگان را به پابوسش اجبار کردید. چونکه عاشقش بودید. خواست و خواست. بخشیدید و بخشیدید. آدم، نمک خورد و نمکدان شکست. در بهشت جایش دادید و باز خواست. میخواستید عاشق شود. دل به او بسته بودید و او میدانست و هوس میراند.
همدم خواست. حوا را از گل برآوردید. آدم عاشق شد، اما نه عاشق شما. بر او خشم گرفتید و سیب را ممنوع کردید که میدانستید "سیب مهریه حواست" و آدم نافرمانی کرد و سیب چید.
اله لب گشود و غمگنانه فرمود:
_ و او را از بارگاه خود راندم.
+ و از عرش بر خاک نشست. بر همانی که از آن برآمده بود. بهشت را لایق نبود. حال، اگر صلاح است، دوزخ را مهیا کنم که لیاقت آدم دوزخ است.
- نه!
و اله اهریمن را از بارگاه خود راند.
اهریمن خشمناک، زخم خورده به کنج تاریکی دوزخ خزید و سوگند خورد، گمراهی آدم را.
اله مجسمه را عاشقانه و حسرت آلود نگاهی کرد و بر او دمید و بر خاک رهایش کرد.
...
و جبرئیل میدید که هر روز اله میگریست و گل آدم میسرشت، به امیدی که آدم روزی برگردد.
+ آقای پورمحسن، آیدا در آینه دروغ نیست / مهدی عاطف راد [نقدی بر دروغهایی که احمد شاملو به من گفت / مجتبا پور محسن]
+ آموزه رفتار باشگاه اشتوتگارت با شیث رضایی / سرمایه
چند هفته ای بود سینما نرفته بودیم. اونم بخاطر این بود که خسته شده بودیم از فیلمای اکشن و فیکشن و سرتاپا اسپشال افکت. از آخرین باری که یه فیلم زنده! دیده بودیم، هفت ماهی میگذشت، که فیلم بادبادکباز بود. اینبار به پیشنهاد پویا رفتیم سینمایی که فیلمهایی از جنس متفاوت – و نه گیشه ای - رو اکران میکنه. فیلم happy-go-lucky رو دیدیم. فیلمی که مثل یه رودخونه آرام و پرهیبت بود. زیبا، پرشور و رنگرنگ. دو ساعت لذت بردم و خندیدم از سادگی، انرژی، شیطنت و سرخوشی دختری که نه تنها از زندگیش لذت میبرد، بلکه این لذت رو با دیگران هم تقسیم میکرد. داستان دختری از طبقه ای معمولی، با یه خونه معمولی، با یه عشق معمولی که نمونه اون، همیشه تو کوچه و خیابون جلوی چشم ما هستن. دختری که زندگیش برای ما آرمانی به نظر نمیاد اما تو همین زندگی میشه کمال رو دید. میشه کمال روابط و عواطف انسانی رو تجربه کرد. حداقل میشه دو ساعت از خل بازیهای یه دختر شوخ و شنگ خندید.
فعلا که چند وقتیه با وجود گرفتاری فراوان، سر آن دارم! که چیزهای جدیدی تجربه کنم و تجارب لذتبخش گذشته رو که تا حدی پشتگوش انداختم، زنده کنم. کنار چند تا کار بزرگ و کوچیک دلم میخواد مثل قبل فیلم خوب ببینم.
ولی توصیه میکنم فیلم happy-go-luckyرو حتما ببینید.
![]()
پ.ن. برای اورمزدان: گاهی میشه با یه هنرپیشه تو یه فیلم از اون سر دنیا همزادپنداری کنی، میخواد قهرمان اسپایدرمن باشه، یا یه گانگستر یا یه پسر توتسی تو رواندا. گاهی هم میشه زندگیتو تو یه فیلم تماشا کنی و آخرش بگی چقدر شبیه من بود. نمیدونم هدف هستی اینه یا نه ولی من که به کمال معتقدم، وقتی به کمالی که خودت تعریفش میکنی - و نه اونکه برات تعریف میکنن- رسیدی،خوشبختی. حالا میخواد نقطه کمال، پاپی باشه، یا جیمزباند. میخواد تو رواندا باشی یا هرجای دیگه دنیا.
|
|