تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

زندگی ِ غربت –گاهی – ناخودآگاه، چیزهایی از تو را میکند و میریزد. چیزهایی که میدانستی و میشناختی و گوشه­هایی از وجودت بودند – گاهی گوشه­هایی دوست داشتنی و گاهی گوشه­های اضافی و زاید.

با دوستی در ایران صحبت میکردم، کمی مقید و رسمی، صحبتمان به تعارف کشید، دیدم واژه­هایم جنسشان عوض شده، قبلها در گنجینه تعارفات معمول، آنقدر اصطلاح و لغت داشتم که کم نیاورم. اما بعد از سالها زندگی میان مردمی که برایشان تعارف چیزی از جنس واقعیات زندگی نیست و مجازیست و مرزها را و تعادل طبیعی حقوق و وظایف افراد را بهم میریزد، دایره دائره­المعارف تعارفاتم محدود شده بود. سعی میکردم در جواب هر تعارف، تعارفی بیاورم ولی از ترکیب مبادله تعارفات خنده­ام گرفت. میگفت امری ندارید؟ می­گفتم نخیر، فقط سلام برسانید. گاهی هم جوابم –شاید- توهینی بود.

میخواهم مرز شمول صحبتم را مشخص کنم. تعارفات فقط به چاق­سلامتی محدود نیست. بسیاری از روابط اجتماعی در سطوح مختلف گره خورده در تعارفات. گاهی این تعارفات است که روابط و رفتارها را شکل میدهد و مقید میکند. و در نهایت رفتاری که با تعارف همراه است، رفتاری واقعی و ذاتی نیست، بلکه سمت و سوی آنرا تعارف مشخص میکند. بسیار اتفاق افتاده که نخواسته باشیم کاری را بکنیم و یا چیزی را بخوریم و با بالعکس، ولی عکس میل باطنی عمل کرده­ایم و در رودربایستی (بخوانید بند تعارفات) گرفتار شده­ایم که مبادا رنجشی از عملمان ایجاد شود. در حقیقت از حق خود گذشته ایم و یا حق طرف مقابل را نادیده گرفته ایم.

از نظر من همیشه تعارفات گوشه­های زایدی از زندگی بود، که باید بالاخره صیقل میخورد و میریخت. تعارف فقط حجابی بود مجازی، که واقعیت را میپوشاند و هر دو سوی صحبت را در محیطی غیرواقعی و پر از قید قرار میداد. قیدهایی که سرپیچی از آنها توهین بود و یا کدورت.

بخش بزرگی از این رفتار را میشود در عدم وجود مرزها بین افراد توجیه کرد. معمولا مرزهای من و غیر من در روابط مشخص نیست. یا هنوز حقوق و وظایف خودمان را خوب یاد نگرفته­ایم. بلد نیستیم بدون کدورت نه بگوییم. مکانیزم تربیتیمان نیز هنوز به رشد کافی نرسیده که تشخیص بدهد بدون تعارف هر دو طرف راحتترند و لزومی ندارد از حقمان بگذریم یا حق کسی را نادیده بگیریم.

سخن به درازا رفت، ولی یادآوری این نکته هم خالی از لطف نیست که در مدارس غربی، رشد تحصیلی و علمی در اولویتهای دوم و حتی سوم هستند و هدف از سیستم آموزشی آموختن بیش از چند فرمول و معادله است. اولویت، آموختن وظایفی که شخص باید نسبت به افراد، جامعه و محیط زیست رعایت نماید و مهمتر از آن آموختن حقوقی است که فرد دارد و هرگز نباید در برابر کسی از این حقوق کوتاه بیاید. این امر باعث میشود که افراد از کودکی مرزهای من و غیر من را بدرستی تشخیص بدهند.

در این جوامع ، فردی که بر حقش - در ابعاد فردی و اجتماعی-  سرسختی میکند، نه گستاخ نام میگیرد نه قالتاق. در حالیکه عکس این واقعه در جامعه­ای که رشد کرده­ایم رخ میدهد و سربه­زیری و فروتنی –در همه اشکال و ابعاد – پسندیده است. در چنین محیطی مرزهای بین من و غیر من در هم میامیزد که یکی از محصولهای-نامیمون- آن، تعارف است.

 

پ.ن.: یکی از تکه­های دوست­داشتنی­ای که غربت دارد میکند و میبــَرَد، زبان آذریست که بعد از چند سالی که  به ندرت صحبت کردم، اینبار که ایران بودم دیدم، ضعف پیدا کرده­ام در زبان مادریم.


آزمایش فرضیه پیدایش جهان آغاز شد / بی بی سی

 

دهه شصت (محسن نامجو) / صابره کاشی 


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 10:54  توسط آراز  | 

پیش خوانش: دخترک ناظم حکمت، قصه ی همه بچه­هاییست که غرق در سرخوشیهای دنیای کودکی، قربانی جنگ دنیای بزرگترها میشوند. این شعر، نماد تظلم بچه­هاست. ممنونم از حبیب نازنین که با نکته­سنجی، در این ترجمه همراهیم کرد.

شعر رو باصدای ناظم حکمت از اینجا بشنوید.  

پیت سیگر آهنگ معروفی روی ترجمه انگلیسی این شعر ساخته که میتونید از اینجا بشنوید. 

ناظم حکمت

دخترک

منم که دَرا رو
یکی­یکی میزنم
منو نمیشه دید
چون مرده­ها که دیده نمیشن

ده سالی میشه،
از وقتی که تو هیروشیما مـُـردم
از اون موقع، یه دختر هفت ساله­ام
چون بچه­های مرده که بزرگ نمیشن

اول موهام آتیش گرفت
بعد چشام سوخت
یه مشت خاکستر شدم
اون یه مشت رو هم باد برد


من از شما برای خودم، هیچـّی نمیخوام
بچه­ی سوخته و مچاله 
آبنبات که نمیتونه بخوره


درتون رو میزنم، خاله جون! عموجون! یه کاری بکنید
تا دیگه بچه­ها رو نکشن 
تا بچه­ها هم بتونن آبنبات بخورن

KIZÇOCUĞU

Kapıları çalan benim
kapıları birer birer.
Gözünüze görünemem
göze görünmez ölüler.

Hiroşima'da öleli
oluyor bir on yıl kadar.
Yedi yaşında bir kızım,
büyümez ölü çocuklar.

Saçlarım tutuştu önce,
gözlerim yandı kavruldu.
Bir avuç kül oluverdim,
külüm havaya savruldu.

Benim sizden kendim için
hiçbir şey istediğim yok.
Şeker bile yiyemez ki
kâat gibi yanan çocuk.

Çalıyorum kapınızı,
teyze, amca, bir imza ver.
Çocuklar öldürülmesin
şeker de yiyebilsinler.


در ستایش بتکده ها / جمعه گردیهای اسماعیل نوری علا

اَشکال ناتمامی / مسعود تارانتاش

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:47  توسط آراز  | 

سالهاست که مرده­ام

       بر تارک گورستان بی­منتها

       میان ارواح سرگردانی / در قامت دوست / همسایه

       که بی­ هیچ هراسی / از حفره تاریک چشمانم

       و بی هیچ ­حیرتی / از نفیر ناله­هایم

       در رفت و آمد بی­مقصود روزمُردِگی

                زندگان را به سخره میگیرند

سالهاست که مرده­ام

       با پاکت نیم­پرخالی سیگار / برکناره ی بالشتم

       با یادگارهای جابجای سیاه خاکستر / بر ریه­هایم /  بر فرش

       و ثانیه­ها که دود میشود

                تا بل بشکند طلسم مسلسل این شبها

سالهاست که مرده­ام

       از عفن ِ چرکخون ِ زخم ِ باورهای کور و تار

       ایستاده بر پشته­ی کشته­ی خدایگان / دریوزگان بندگی

       خشمناک / با دشنه­ی آخته انتقام

آری! سالهاست که مرده­ام


جعبه جادو، نقد و بررسی تازه ترین کتاب کنترگراس / بی بی سی

مروری بر رمان "خاطره دلبرکان غمگین من" ِ گارسیا مارکِز / محمود معتقدی

شیداتر از آنم که در سکوت بمیرم / مسعود نقره کار

این روزها (شعری از نصرت رحمانی) / دوات

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 14:10  توسط آراز  | 
 
  بالا