|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
صدایت که میخواندم،
نوید امن آرامش است
در استیصال مسلسـل بیتوقــف درد،
زخم،
زجـر
عطر تنت،
لذت بلعیدن خلسهی عطر آویشن ... هااااا ! آه !
میان تعفن بیگریز روزهای بینـــــور،
بیشـعـر،
بیشـــور
لبخندت،
که میلرزاندم،
مثل جوانکی
به سلام دختر همسایه
تنها غنیمتیست
که به یغما نرفته
... هنوز
میان آهن و دود
پردیس ثابتی ، این خانم دکتر نابغه !/ خواندنیها
یکم – گرفتاری ِ بیاندازه محدودم کرده بود به دفتر کار و روزمرگی خانه. گرفتاری، اندکی کم شد و از این به بعد بیشتر خواهم نوشت. که دلتنگ شده بودم برای این خانه.
دوم – در این بین، رادیوی ِ فارسیزبان ِ "برای فردایی بهتر" از سوئد تماس گرفت که شعر "سالهاست که مردهام" را در برنامه اش پخش کند. کتمان نمیکنم که لذت بردم که شعرم از رادیویی خوانده میشود.
راند آخر در دوحه (ترجمه احسان نوروزی) / ایران در جهان
|
|