|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
یکم– ممنونم از شما که اینقدر نازنینید که جزر و مدهای[گاه طوفانی ِ ] این پستهای خاکستری را – شاید هم سیاه را – میبینید و دلواپسم میشوید. ممنونتانم، اما نوشتههایم – اگر تلخ – شرح حالم نیست که بقول ناظم حکمت ِ بزرگ جنس نوشتههایم است که تلخند، مثل لذت تمام کردن یک خیار/تلخ.
دوم - ببینید تهران را از دید یاسُن آتناسیادیس.
سوم - چیزی هم میخواستم بگویم که مدتی بود ته گلویم گیر کرده بود و گفتم تا خفه ام نکرده بگویم که چه حرصی خوردم آن صبح سرد ملبورن، جلوی تلوزیون، ساعت 2، زیر پتو:
"و قدمخیر تشریف فرما شد و برجایگاه ویژه جلوس کرد و بدین ترتیب تیم ملی در استادیوم آزادی به عربستان باخت."
این روزها برایت دلتنگتر از آن روزهایم، که نبودی. مثل شراب صدساله میمانی، مستـــَـت شدن سردرد میاورد، چه میشود کرد نازنین!؟

شش تار
گیتار،
میگریاند و میبردت تا سرآغاز رویاها
تا هقهق روحهای گمگشته
که از دهانه گـِـردش میگریزد
و عنکبوتی
ستاره ای بزرگ میتند
برای شکار ِ آهی / که
درمیان سیاهی قفسهی چوبیش
اسیر است
فدریکو گارسیا لورکا
Las Seis Cuerdas
La guitarra,
hace llorar a los sueños.
El sollozo de las
perdidas,
se escapa por su boca
redonda.
Y
teje una gran estrella
para cazar suspiros,
que flotan en su negro
aljibe de
Federico Garcai Lorca
راز ِ گیتار
درمیانه میدانی گـِرد،
شش دخترک میرقصند.
سه تاشان از گوشت و استخوان
سه تایشان از جنس نقره
تماشاگرشان
رویاهای دیروز است
که
تندیس طلایی الههی تکچشم/پولیفموس
آنها را دربرگرفته.
گیتار !
فدریکو گارسیا لورکا
Adivinanza De La Guitarra
En la redonda
encrucijada,
seis doncellas
bailan.
Tres de carne
y tres de plata.
Los sueños de ayer las buscan
pero las tiene abrazadas
un Polifemo de oro.
¡La guitarra!
Federico Garcai Lorca
پ.ن.1: هر دو شعر از لورکای بزرگ است. فکر میکنم این دو قطعه از نظر غنای تشبیه بینظیرند. تشبیه جعبه صدای گیتار به چهرهی الهه ی تکچشم، تشبیه دست نوازنده به عنکبوتی که برای شکار آه، تور میتند. تشبیه همنوایی سه انگشت و سه سیم گیتار به شش دختر رقاص فضایی خارقالعاده ایجاد کرده است.
پ.ن.2: Polifemo یا Polyphemus (پولیفموس) الههای تکچشم – فرزند پوسیدون و توسا – در اساطیر یونان.
یکم – امروز مثل بسیاری روزهای میان هفته، مثل همه روزمریگیها، آمده بودیم که سرببُریم همه ثانیهها را و سر بر بالین بدوزیم روزها را به هم.
ولی،
ولی برخلاف همه روزها که روزگار انگشت نشانمان میداد، امروز ما انگشتی نشانش دادیم .
منقل براه شد و کباب و گوجه و شرابی چند ساله و در خنکای پاییز ملبورن عرقریزانی بود لذتبخش، که میدوید زیرپوستت.
دیـم – من بسیار بعید میدانم که پیشنهاد اوباما برای کنارگذاشتن خصومت با ایران راه به جایی ببرد، که درآن صورت تنها رشته ی وحدت ملت و حکومت و تنها تکیه کلام همیشگی "دشمن" دیگر کاربردی ندارد. نگویید که نگفتم.
سیم - عیدانه هم اگر عمری بود و حسی نوروزانه خواهم نوشت.
عماد، این را برایم نوشته بود، بهتر است بگویم من را ترسیم کرده بود:
تابستان بود و برف می بارید، گوشه پرده مخملی اتاقش را کنار زد تا آسمان آبی را نگاه کند، نور خورشید مستقیم به درون اتاق تابید، سردش بود.به ساعت دیواری اتاقش که همیشه 10 دقیقه جلوتر از تمام ساعتهای دنیا بود نگاه کرد، 7:18 صبح، پس حتما ساعت باید حدود 11:32 شب میبود.
|
|