تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

آرمانگرایی بنامـَــمـَـش، تا خیالبافی.

میان ملتی که هر چه سقف­ها را برایش کوتاهتر میکنند، سقف آرزوهایش بلندتر می­شود، چیز غریبی نیست که رویای آینده­ ی کودکانش درآمدن در جامه ی والای دکتر و مهندس و خلبان و  پلیس و معدود دیگری خلاصه میشود.

من هم مستثنا نبودم و نیستم از این قاعده عام. و امروز که اینجا ایستاده ام، رویاهای دیگری دارم که ساده تر و دستیافتنی­تر می نمایند.

بیشک نمیخواهم خلبان یا دکتر شوم.

دوست دارم ماهیگر دریاهای سرد شمالی بودم، یا ناخدای کشتی قطب نورد. میان تلاطم و بازیهای موج و باد بادبان میکشیدم تا آبهای یخزده و تور می­انداختم در پهنه آب.

 ______________________________________________________

اینهم روایت حبیب نازنین از آخرین اتوبوس شب.

اين شعر چيز ديگري است ! مي­خواهم نرم نرمك مزمزه­اش كنم:

شعر با كلمه­ي " آخرين " شروع مي شود كه خود مطلق پايان را نشان مي دهد .از همان بند اول ، كلمات شب ، دل تاريكي ، تابوت و ابديت فضاي وهمناك و تيره اي را ترسيم مي كنند كه در سراسر شعر ادامه مي­يابد. سوار اتوبوس آخرين كه مي شويم از آن چه كه در خانه است و انتظارمان را مي كشد؛ گويي سوار تابوتي مي شويم كه رو به ابديت و پايان است و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 21:6  توسط آراز  | 
 
  بالا