|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
به ناظم حکمت
آخرین اتوبوس ِ شب،
در دل ِ تاریکی میراند
چون تابوتی رو به ابدیت
نورهای گاه گاه،
سایهها را/چون ارواح سرگردان،
بر شیشهها،
جان میبخشد
در خانه،
تنها مرا،
تنهایی به انتظار نشسته،
نـــه قامتت بر قاب ِ در،
نـــه ضیافتی دوستانه
و شاید – اگر هنوز - تنها ساعتی،
که با هر تیک تاکش،
مرگ/همان مرد شیکپوش سیاه،
زیر باران/چتر باز میکند
برگرد ِ هر تیر ِ چراغ چرخی میزند
سوتزنان،
کوچهی سنگی را پرسه میزند
و میآید / تیک تاک ...
صورتم را،
بر خنکی ِ شیشه میچسبانم
سایهها،
بر شیشه، فرار میکنند
انگار،
چیزی میان ِ تاریکی،
ترسانده باشَد ِشان
تاریکی نزدیک میشود
خاطرههایت روبرویم صف کشیده
"دست تکان دادنهایت"
"بوسه بر بال ِ باد نهادنهایت"
"و حلقه ی دستانت"
و آه! "آن نگاهت"،
و خنده ای که میگفت:
"عمر سفر کوتاه است" / که نبود
تاریکی نزدیکتر میشود
و عطر ِ تنت هم
اتوبوس،
در کوچهی سنگی،
مرا جا میگذارد
و در سیاهی غرق میشود/ باز
چون تابوتی رو به ابدیت
در خانه،
تنها مرا،
تنهایی به انتظار نشسته،
و قامت مردی با چتری باز / بر قاب ِ در ...
و آنک منم،
تنـها و تهــی،
مترسکی پوشالین
بر گندمزاری سوخـته
کمرخمکرده به تازیانه باد
و کلاغان زجر / زجر زخمی کهنه
تنپوش کهنـهام را هـزارپاره کردهانـد
آنسوی گندمزار سوخته
بهار میآید
و من بیسهمی
زمستان درپی زمستان میشمارم / در حسرت بهار
آن دنیای دیگر (درس هايي درباره ادبيات روسيه. ولاديمير ناباكوف)/ وبلاگ ماه محو
صدایت که میخواندم،
نوید امن آرامش است
در استیصال مسلسـل بیتوقــف درد،
زخم،
زجـر
عطر تنت،
لذت بلعیدن خلسهی عطر آویشن ... هااااا ! آه !
میان تعفن بیگریز روزهای بینـــــور،
بیشـعـر،
بیشـــور
لبخندت،
که میلرزاندم،
مثل جوانکی
به سلام دختر همسایه
تنها غنیمتیست
که به یغما نرفته
... هنوز
میان آهن و دود
پردیس ثابتی ، این خانم دکتر نابغه !/ خواندنیها
قهوههای سرد و نیمه
نگاهی / مثل پیچک /از دود سیگار بالا میرود
نگاهی سـُـر میخورد /
بر عکس ِ روی دیوار میماسد
آهی (سنگین بالا میاید) / دود میشود
میان هیاهوی درهم
- آقا! صورت حساب لطفن!
سالهاست که مردهام
بر تارک گورستان بیمنتها
میان ارواح سرگردانی / در قامت دوست / همسایه
که بی هیچ هراسی / از حفره تاریک چشمانم
و بی هیچ حیرتی / از نفیر نالههایم
در رفت و آمد بیمقصود روزمُردِگی
زندگان را به سخره میگیرند
سالهاست که مردهام
با پاکت نیمپرخالی سیگار / برکناره ی بالشتم
با یادگارهای جابجای سیاه خاکستر / بر ریههایم / بر فرش
و ثانیهها که دود میشود
تا بل بشکند طلسم مسلسل این شبها
سالهاست که مردهام
از عفن ِ چرکخون ِ زخم ِ باورهای کور و تار
ایستاده بر پشتهی کشتهی خدایگان / دریوزگان بندگی
خشمناک / با دشنهی آخته انتقام
آری! سالهاست که مردهام
جعبه جادو، نقد و بررسی تازه ترین کتاب کنترگراس / بی بی سی
مروری بر رمان "خاطره دلبرکان غمگین من" ِ گارسیا مارکِز / محمود معتقدی
چکچک باران
طبل میشود در سَـرَم
و خواب، رویایی دور مینماید
قطار،
"ژیرونا(*)"ی خیس را ترک میکند
با کوچههای سنگی باریک
و قلعه اساطیری
که سر در مه
از پس خانههای شادرنگ ِِ شهر سر برآورده
و کافههای رنگرنگ
که پناه رهگذران بارانخورده است
مسخ
بیهدف
زیر طاقهای سنگی
و ایوانهای شمعدانی
پی نشانیت میگردم
و تو چه بیاندازه دوری
مثل سرزمینم
مثل آرزوهایم
مثل خواب
دخترک
با حلقه دستانش بر گردن
میبوسدش
آه
که من انگار
قرنهاست
حلقه دستانت را
و لبانت را
جایی گم کردهام
باد مست
میان زیتونها میپیچد
و خواب را در چشم شاخهها میآشوبد
ژیرونا روبرویم ایستاده
مغرور و غمگین
و تندیس مرگ
بر فراز برجهای ژیرونا
مرا مینگرد
(*) شهری تاریخی در اسپانیا
پیش فروش جسم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابک داد (فرصت نوشتن)
چرا حجاب؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فاطمه صادقی (میدان زنان)
رومبا دل ریو (گیتار فلامنکو ) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ماریا زمانتاسکی
یرما، آبرونامه زنان جهان ـــــــــــــــــــــ مهستی شاهرخی (چشمان بیدار)
در این میانه
که بندهایم / هرچه را جز خدای
میخرند و میفروشندمان
به نان شبی
و بالشی
که سربگذاریم
و کابوس امروز را به فردا بدوزیم
نوجوانی ... کم کم داشتم تلخ میفهمیدم که "ثقل زمین کجاست" و من "کجای این جهان ایستاده ام"، روزهایم سرشار بود از بوی باروت و صدای انفجار و ضجه و آژیر. روزهای زمخت کودکی و نوجوانی.
روزهایی که حبیب - یاغی کوههای سرزمین اجدادیم – برایم بت بود و داستانهای پرراز و رمز پدر از کوراغلو و قاچاق نبی (۱) گره خورده بود با گرمسری نوجوانی و آرزوهایم برای سرزمینم .
امروز ... در آستانه ۳۰ سالگی، هنوز - در خیال - با حبیب در کوههای کودکیم فراریم و در پس صخره ها، در آغوش سرما، مرگ و گلوله را انتظار میکشم، ولی نه دیگر با آن گرمسری و شور ... که خسته ام، خسته به بلندای قرنها. خسته ام مثل سرزمینم. مثل مردمم.
"نامهای به باد"، سرگذشت نهان فراری من است، سرگذشت نهان زخمی من.
Rüzgara bır mektup
Ben bü yolların yolcusuyum.
kurşunum, kurşunlara dızılmemek ıçın
Babam söyledığı destanlarda
Hebıb gıbı
Nebı gıbı
Çocukluk daglarımda kaçağım
Oynadığım taşların peşınde
gizlenmışım
kurşundan ve soğukdan
Senın gıbı
Üşıyorum, Tıtrıyorum
Korkıyorum, Dolaşıyorum
Bır daha annemı ve kadınımı gorebıldığımı sanmıyorum
Son defa çocukumu kuçaklayabıldığımı sanmıyorum
Sanmıyorum dokunmayalar
Bü namlular
Bü kurşunlar
Bü sancılar
Bü dertler
Evıme gıçersen
kulakrada fısılda:
"Hıç bır şey ıstemedım
sadece ekmek,
sıçak şorba,
şıır,
ve çocukluk gıbı ağlayışlarım ıçın bır kucak"
Karıma soyle alabıldığıne kader soğuklarda kucağıni özlemışım,
Anneme soyle senın kokun ve sesın hatırlıyorum,
goz gozı gormeğen karanlıkta ve dehşetli katran boşluğlarda
Çocukuma soyle sazımı yere bırakma,
benı unutma ve duşun kı
senın ıcın ıstedığım yenı bır dunyaıçın, dağlara, taşlara rüzgar oldum
(۱) قاچاق نبی (نبی فراری): « نبي » دهقان زاده اي فقير و گمنام بود كه به دادخواهی ستمدیدگان، بر علیه مظالم تزار روسیه و حکومت قاجار و خوانین محلی آذربایجان ظغیان کرد و به سیمای مبارزی فراری درآمد. دهقانان او را در ميان خود مي پذيرفتند و نام و نشان او از حكومتيان مخفي نگاهداشته ميشد. قاچاق نبی، با حیله و با خیانت یکی از دوستانش هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت. بدينسان « قاچاق نبی» تجسم آمال و آرزوهايي گردید كه تحقق آنها چون آتشي زير خاكستر، در دلهاي مردمان عصر و ديار، هرچند پنهان، اما همچنان سوزان و روشن بود.
رفته (ترجمه شعر) ...................................................... حبیب سلیمی نژاد
خزینه ....................................................................... مسعود تارانتاش
میدوند / از پی هم
طفلکان بادپای شوخ
و به هر گامضربشان
مرگ
بر مدار زندگی میرقصد
تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک
سفره تهی مانده،
به طعم خاطره اش
زنده دار!
ورنه
به آخرین نسیم شب
با آخرین برگ
بر خاک غریبانه هایت
سقوط خواهد کرد
وقت است
چراغ را از آسمان برکش
در پستوی امشب
زمین ِ آبستن
طفلی را به انتظار نشسته
به سحرگاه
"دِی" زاده خواهد شد
"به تو
که اگر نبودی
شعرهایم بی صلت میماند"
سلامت، لحظه زادنم
و
وداعت،
لحظه مرگ،
تنها میان این دو آن
شهوت دم و بازدم میخزد - میان رگها
که زندگی،
گاهیست،
میان سلام و وداع تو
و سوگند به نگاهت
و سوگند به انجیر و زیتون
سوگند به چشمهایت
آنگاه که ابرهای طوفانی میزایاند
آنگاه که حادثه ناگریز است
و آنگاه که قیامت میشود
و که میداند که قیامت چیست؟
سوگند به روزی که شانه هایت گهواره وار میلرزد
از آذرخش هق هق و سیلاب اشک
آنگاه که توبه ای، پذیرفته نیست
فغان،
که قصه ام کوتاه است
گرنه
تمام،
"به تو، که
زجر زندگی را
به استواری شانههایت تاب میآورم،"
جُستمت
نومید از بشارت خدایان / که تو را در بهشت وعده کردند
جُستمت /
تو تمنای آبدار سیب ممنوعه بودی،
_ به قیمت هبوطی ابدی از عرش _
چونان گنجی رمزآلود / پیچیده در غبار زمان
در خماخم تاریخ / جُستمت
خنیاگر سحرانگیزترین نغمهها بودی
که مرا مسخ میکرد
تو الاهه ای گم شده، در متروکترین معابد جهان بودی
که به سجده ات، میخواندیَم
تو را نه زانگونه که وعده کرده بودند / در سزمین موعود،
که تو را در عصمت شیطنت آلود نگاه کودکی
در مومنانهترین گناه زندگی
یافتم ... به تو سوگند که یافتم
کفش از پای برگرفتم
برهنه _ به روح و به تن _
حلولت بر قامت اشک را سُجده آوردم
و تو به زبانی غریب سخن گفتی .... _ عشق بود _
و نخواستی که "بخوانم"
و نپرسیدی
و فرمان ندادی
تو انکار ِ تمام زخمهای چرکین زندگی بودی
تو قرار ِ طوفان بودی
تو بودی آن "موعود"
(*) این جمله مشابه جمله ای از شعر مرگ از اورمزدان است.
رو به آسمان،
تیری رها کرد،
فرشته ای بر زمین افتاد،
ستاره ای زخمی شد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.: ایضا برای ثبت در تاریخ
و در گوش من زجر میریخت
به آفرینش می اندیشیدم
چیست آن حکمتِ هزار تویِ بی منفذ / در قارقارش / در وحشت تاریکی بی منتهای نگاهش؟
***
به شام، قابیل سنگی برگرفت و به بالین هابیل رفت / که کلاغش فرجام را آموخته بود
بیوه گان ستم، در حجره های تزویر، تن فروشی میکنند
رادیو سرود شاد پخش میکند
پدران رنج، زنبیلهای پر شرم به خانه میبرند
جوانان بی عدالتی، در بیغوله ها مخمور افیونند
کوچه ها، آذین جشنی دیگر بسته اند
|
|