تبليغاتX
آراز
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

عماد، این را برایم نوشته بود، بهتر است بگویم من را ترسیم کرده بود:

 

تابستان بود و برف می بارید، گوشه پرده مخملی اتاقش را کنار زد تا آسمان آبی را نگاه کند، نور خورشید مستقیم به درون اتاق تابید، سردش بود.به ساعت دیواری اتاقش که همیشه 10 دقیقه جلوتر از تمام ساعتهای دنیا بود نگاه کرد، 7:18 صبح، پس حتما ساعت باید حدود 11:32 شب می­بود.



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 18:22  توسط آراز  | 

و بر عرش، نوای غمگین هق­هقی طنین افکند. آسمان غرشی کرد و باریدن گرفت.

+ کیست آنکه میگرید؟

جبرئیل بود که پرسید.

اله به گوشه­ی ردای ٍحریر، اشک از چشمانش سترد.

چشمان اهریمن از سر ِ سرمستی درخشید.

جبرئیل خاموش شد.

 

اهریمن از پس دروازه­های دوزخ بیرون خزید و بر گوشه ردای اله بوسه زد.

+ قربانت شوم، من که از ازل عرض کردم، آدم گـِـلین است، از جنس پست است. او کجا و ذات کبریایی کجا؟

اله به دورها خیره شد و هیچ نگفت.

+ فدای قامتت شوم. آدم بر عهد نمی­ایستد، موجود بیعهد شایسته سجده نیز نیست، چه رسد به دل بستن.

اله مشتی خاک از زمین برگرفت. از گوشه چشمانش قطره اشکی بر خاک چکید و خاک طپیدن گرفت. با سیمایی غمناک، از گل مجسمه­ای برآورد.

+ عشق به آدم، مثل تکیه کردن به ابر و باد است. جسارت است، اما خود ذات اقدستان عاشقش شدید و عشق را به گـِـلش آمیختید. هر چه خواست به او بخشیدید. فرشتگان را به پابوسش اجبار کردید. چونکه عاشقش بودید. خواست و خواست. بخشیدید و بخشیدید. آدم، نمک خورد و نمکدان شکست. در بهشت جایش دادید و باز خواست. میخواستید عاشق شود. دل به او بسته بودید و او میدانست و هوس میراند.

همدم خواست. حوا را از گل برآوردید. آدم عاشق شد، اما نه عاشق شما. بر او خشم گرفتید و سیب را ممنوع کردید که میدانستید "سیب مهریه حواست" و آدم نافرمانی کرد و سیب چید.

اله لب گشود و غمگنانه فرمود:

_ و او را از بارگاه خود راندم.

+ و از عرش بر خاک نشست. بر همانی که از آن برآمده بود. بهشت را لایق نبود. حال، اگر صلاح است، دوزخ را مهیا کنم که لیاقت آدم دوزخ است.

- نه!

و اله اهریمن را از بارگاه خود راند.

اهریمن خشمناک، زخم خورده به کنج تاریکی دوزخ خزید و سوگند خورد، گمراهی آدم را.

اله مجسمه را عاشقانه و حسرت آلود نگاهی کرد و بر او دمید و بر خاک رهایش کرد.

 

...

 

و جبرئیل میدید که هر روز اله میگریست و گل آدم میسرشت، به امیدی که آدم روزی برگردد.


+ آقای پورمحسن، آیدا در آینه دروغ نیست / مهدی عاطف راد [نقدی بر دروغهایی که احمد شاملو به من گفت / مجتبا پور محسن]

+ درکم کن / یاس

فرق دستها / آزادنویس

+ گالری نقاشیهای ایمان ملکی

+ آموزه رفتار باشگاه اشتوتگارت با شیث رضایی / سرمایه

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:24  توسط آراز  | 

نویسنده میهمان: سارا محمدی


صفحه اول كتاب را باز كرد و نوشت تقديم به برادرم. عزيزم. كه دور است. نبضم كه ميزند قلبم كه ميكوبد جاري ميشود در رگهايم جاري ميشوم در رگهايش ميبويمش ميبوسمش دنبالم ميدود بزرگتر است مي دانم كه پيروز مي شود. عاشق شوخي چشمانش هستم گلوله برفي را در يقه ام مي اندازد. پسرم ميگويد: ديدي پيروز شدم.

كلاه منگوله دار را از سرش برداشت دستكشهايش را كه فقط جاي شست آن جداست از دستهايش در آورد گوشه ي كاغذ از جيب كاپشن پسرك بيرون زده -ماماني اين را از حياط پيدا كردم.

عكس را از پاكت در آورد آدم برفي خيلي بزرگي نبود يك شاخه از كاج سوزني را مثل برگ زيتون دور سر ادمك حلقه كرده بودند انگار الهه ي آدم برفي ها بود جاي گوشهايش ليپتون آويزان كرده بودند و پشت عكس نوشته بود: اولين برف زمستاني كه نشست به ياد تو آدم برفي ساختم كسي نبود كه بدن آدم برفي اش را بردارم و جاي كله ي مال خودم بگذارم يا دستش را بگيرم و به زور و كشان كشان ببرم زير شاخه هاي خشكيده مو و بگويم: ببين خانه اسكيمويي ساختم. بيا تو نترس.

آنقدر كوچك بود كه فقط سرش را خم كرد و داخل شد پسر سينه خيز داشت ميرفت كه سقفش ريخت. داد ميزد نترس نترس و تند تند برفها را كنار زد و جسم كوچك را كه جمع شده بود كشيد بيرون -چيزيت نشد كه؟ نترسيدي كه؟ هان؟ چشمان درشت و سياه خيره شد به صورت پسر و زد زير گريه. بريده بريده گفت:چرا نيومدي؟ پشت سرم تاريك... سنگين.... پسر گفت: ببخشيد ببخشيد به خدا تقصير من نبود. به مامان نگو خب؟ به مامان نگي ها؟؟ آدم برفي ام مال تو.

برف مثل تكه هاي پنبه از آسمان ميريخت قطره اشك تمام صورتش را پايين آمد و ريخت روي كارت.

حالا هر سال از ژانويه تا آوريل زير درخت كريسمس هفت سين ميچينم و برايت فال حافظ ميگيرم:

زهي خجسته زماني كه يار باز آيد      به كام غمزدگان غمگسار باز آيد

زنگ در زده شد هر چه از آيفون صدا زد كيه كيه؟ صدا نيامد پالتو را انداخت روي دوشش شال را دور سرش پيچيد در را كه باز كرد گلوله برفي مستقيم خورد به سينه اش بهت زده نگاه كرد باورش نميشد به خودش آمد با دستهاي لخت برف را گلوله كرد و پرت كرد.

پسرك با چشمان گرد شده و دهن باز تماشا ميكرد. مادرش يك سمت حياط بود و مرد سمت ديگر دو تا سنگر ساخته بودند سرش را تند تند با هر گلوله از چپ به راست و از راست به چپ تكان ميداد كه مرد تكه ي قنديل را از ناودان كند دويد دنبال مادرش.

دخترك دويد سمت اتاق داخل راهرو كه شد پسر قنديل را انداخت داخل بلوزش.

پسرك گفت:مامان باز هم كه باختي !!!؟

مرد گفت: واي چند سال گذشت!!؟ برف امسال را تنهايي نتوانستم طاقت بيارم.

                

                                                                                         سارا محمدي - ۲۳/۹/۸۶

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 11:39  توسط آراز  | 

                     "به حبیب،

                             به خاطر همه خوبیهایش"

 

وقتی وارد اتاق با شکوهی شدند که قرار بود به افتخار "ف.و.ژ" مهمانی ویژه ای انجام پذیرد، حضار همه از پشت میز دراز شام که بلندای سالن را در نوردیده بود، بلند شدند و به افتخار دو تازه وارد دست زدند. همه مهمانها قبلا آمده بودند. پیتر از سرجای خود بلند شد و در حالیکه لبخندی حاکی از احترام بر لب داشت، دست "[...]" را گرم فشرد. شامپاین فرانسوی قبلا سرو شده بود و دورتادور میز گیلاسهای شامپاین نیمه پر با حبابهایی که با تقلا خود را به سطح میرساندند خودنمایی میکرد. آنها را به صندلیهایی که برایشان در نظر گرفته بودند راهنمایی کردند.

اولین چیزی که توجه "[...]" را جلب کرد تزئینات و کنده کاریهای قدیمی شومینه و سردرها بود. حاشیه شومینه به طرز بسیار زیبایی با فرشته های برجسته که هریک سازی در دست داشتند تزئین شده بود و ارکستر بدیعی را به تصویر میکشید. از پس لعاب چوب بوی اصالت و قدمت را حس میکرد. دست هنرمندی تک تک فرشته ها را از کالبد چوب بیرون کشیده بود و به آن جان دمیده بود. گویی فرشته ها بر مدار شومینه در حال پرواز و نواختن موسیقی بودند.

غرق موسیقی صامت بهشتی بود که از آنطرف میز، "مندو" در حالیکه گیلاس مشروب شیراز (*) را در دست داشت و قطره های عرق بر پیشانیش برق میزد رو به "[...]" کرد و در حالیکه پایه گیلاس را با انگشت اشاره و میانی در دست گرفته بود و انگشت شصت را به گیلاس تکیه داده بود گیلاس را در مسیری دایره وار بالا آورد و در حالیکه به چشمهای "[...]" نگاه میکرد گفت به سلامتی. "[...]" نیز گیلاس را بالا آورد و به سلامتی هم نوشیدند.

فضای اتاق از زمزمه ها اشباع شده بود که گاهی قهقه ای یا صدای چکاچک برخورد گیلاسها، فضای اتاق را میشکست.

فیصل کنار "[...]" و مندو روبروی آنها نشسته بود و با لهجه ای خاص با صورت سیه چرده اش در حالیکه چیزهای مبهمی زمزمه میکرد، غذا را وارسی میکرد که مبادا تکه ای گوشت (که حلال نبود) میان غذایش باشد. معلوم بود که از یک سو گرسنه است و از سویی هراس از عذابی جهنمی که در رگ و ریشه اش رسوخ کرده بود او را به کاویدن غذایش وا میدارد. تکه های گوشت را که کنار میزد، نگاهی به "[...]" انداخت. "[...]" نگاهش را از فیصل دزدید و به حاشیه کنده کاری شده در دوخت که انگار گوسفندی زنده سرش را از کالبد چوب بیرون آورده و به او نگاه میکند. بوی برنج آبکش شده و دود ذغال پیچید توی بینیش. پنج سالش تمام نشده بود. پدر گوسفندی را به خانه آورده بود. ترس اولین تداعی "[...]" از این حجم عظیم بود که نگاهی معصوم از میان آنهمه پشم به چشمانش خیره شده بود. چند ساعتی طول کشید تا در حالیکه از دامن مادر آویخته و به هر حرکت گوسفند در پشت مادر سنگر میگرفت به گوسفند نزدیک شد و به اصرار مادر درحالیکه بغض گلویش را میفشرد، دست نوازشی به پشت "قلی" کشیده بود و با مع مع قلی به آغوش مادر گریخته بود.

"قلی" اسمی بود که پدر روی گوسفند گذاشته بود. بعد آن، روزهای "[...]" پر شده بود از نگاه معصومانه قلی و جست و خیزهای کودکانه اش پیرامون قلی. بوی برنج آبکش و دود ذغال میان همهمه فامیل میپیچید. عید قربان بود. به دامن مادرش آویخته بود در حالیکه نگاه مبهوتش به پدر بود که پاهای قلی را میبست. کاسه آبی پیش کشیدند و به زور سر قلی را در کاسه فرو کردند. حیدر خان قصاب چاقویش را با پشت نعلبکی تیز میکرد، بلند شد، سیبیل پهنش را تابی داد و بالای سر قلی نشست. نگاه ملتمسانه قلی به "[...]" دوخته بود که حیدر خان  تیغش را بر گردن قلی کشید. فواره خون، تلاش مذبوحانه قلی، پاهایی که به هر تلاش میخواست از دست مرگ بگریزد و به هر تکان حیدر خان را از جایش میکند، صدای خرخر هنجره بریده، فواره خون و فواره اشک از چشمان "[...]" .

پیشتر فیصل گیلاسها را به سمت "[...]" و مندو هل داده بود که شائبه ای از نوشیدن الکل در کسی ایجاد نشود. آنقدر غذا را زیر و رو کرد و از مهماندار در مورد محتویات غذا پرس و جو کرد که غذای سرد بر بشقاب ماسید. فیصل که خم شد تا گوشه دیگر بشقاب را هم نگاهی بکند،(( صدایی به گوش "[...]" رسید که معلوم نشد از پایه های صندلی بود با از شخص شخیص فیصل. اما هر چه بود او را به یاد روزی انداخت که از مدرسه به خانه برمیگشت. در را که باز کرد، دید کسی در خانه نیست اما از داخل حمام صداهای غریبی میاید. پرده ها کشیده بود و اتاق، در تاریکی لرزان غروب، ساکت مثل ته گور. گوش داد. به تناوب صدای شلپ شلپ آب بود و بعد صدای شبیه همین صدا که حالا شنید بود. جند دقیقه ای حیرت زده ایستاد، بعد که چیزی دستگیرش نشد، از سر کنجکاوی، چشم را نزدیک کرد به سوراخ کلید، هیکل لرزان و استخوانی مادربزرگ را دید مشغول وضو. آب را اول به صورتش میزد، بعد به دستها و نوبت مسح که میرسید، خم میشد، اما هنوز دستش پای راست را لمس نکرده، بادی از او در میرفت و وضو را باطل میکرد. پیرزن بیچاره، افتاده به دوری باطل، شیطان را لعنت میکرد و، ناگزیر، بر میگشت به نقطه اول. رنجهای هراس آور مادربزرگ را به وقت نماز میشناخت. اما اول بار بود که کابوسهای او را به وقت وضو کشف میکرد. چقدر طول کشید تا از حمام بیرون آمد؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ ... و، سرانجام، بردودلیش فائق می آمد یا تسلیم شکست میشد؟ هیچگاه نفهمید. اما اینهمه وحشت از عذاب آخرت همه­ی عمر برایش معما ماند.))

ــ در چه فکری مندو؟

ــ هیچ.

ولی "[...]" میدانست که این اندوه که بر نگاه مندو سنگینی میکند به خاطر "فلیسیا"ست که برای دو هفته به مسافرت رفته.

ف.و.ژ از جایش برخواست و از همه به خاطر پذیرفتن دعوت تشکر کرد و در حالیکه باغرور نگاهی به جمع می انداخت، گفت: میدانم که همه خسته اید ولی امروز روز من است، پس به من حق بدهید هر کاری که میخواهم در این روز بکنم و وقت گرانبهای شما را کمی بگیرم.

امروز علاوه بر شام، ترانه هم داریم. این حرف با استقبال حضار مواجه شد و همه به یکباره دست زدند.

ادامه داد، "روژه لوکنت" قرار است امشب برایمان ترانه ای بخواند.

روژه لوکنت که از این حرف شوکه شده بود. بلند شد و در حالیکه گلویش را با سرفه صاف میکرد این در خواست را پذیرفت و از مهمانان خواست که او را همراهی کنند و شروع به خواندن آهنگی عاشقانه به زبان دانمارکی کرد.

و حضار که زبان دانمارکی نمیدانستند شروع به زمزمه ترجیع بند شعر کردند.

"[...]" از سر جایش بلند شد و گفت: مندو نیز مایل است ترانه ای  را به زبان پارسی به ف.و.ژ تقدیم کند. سکوتی بر سالن حکمفرما بود و مندو لب گشود:

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکرخندی بزن شوری برانگیز

....

....

 

 (*) گونه ای مشروب معروف برگرفته از نام شهر شیراز


پ.ن.۱: این نوشته تلاش شده است با وفاداری به لهجه رمان چاه بابل از رضا قاسمی نگارش شود.

پ.ن.۲: قسمتی که به صورت ایتالیک میان دو گیومه -(())- نوشته شده، عینا از رمان چاه بابل آورده شده است.

پ.ن.۳: "ف.و.ژ"، "مندو"، "فلیسیا" و "روژه لوکنت" شخصیتهای داستان چاه بابلند.


ترجمه ترانه "اخم نکن دختر کوچولو" ی سزن آکسو   ـــــــــــــــــــــــــــــ  رقص موها بر آب

ویدئوآهنگ "بنگ بنگ" نانسی سیناترا 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 10:47  توسط آراز  | 
 
  بالا