|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
و الان شرح حالم دقیقا همین است که ابر اردیبهشت گفت.
آرمانگرایی بنامـَــمـَـش، تا خیالبافی.
میان ملتی که هر چه سقفها را برایش کوتاهتر میکنند، سقف آرزوهایش بلندتر میشود، چیز غریبی نیست که رویای آینده ی کودکانش درآمدن در جامه ی والای دکتر و مهندس و خلبان و پلیس و معدود دیگری خلاصه میشود.
من هم مستثنا نبودم و نیستم از این قاعده عام. و امروز که اینجا ایستاده ام، رویاهای دیگری دارم که ساده تر و دستیافتنیتر می نمایند.
بیشک نمیخواهم خلبان یا دکتر شوم.
دوست دارم ماهیگر دریاهای سرد شمالی بودم، یا ناخدای کشتی قطب نورد. میان تلاطم و بازیهای موج و باد بادبان میکشیدم تا آبهای یخزده و تور میانداختم در پهنه آب.
______________________________________________________
اینهم روایت حبیب نازنین از آخرین اتوبوس شب.اين شعر چيز ديگري است ! ميخواهم نرم نرمك مزمزهاش كنم:
شعر با كلمهي " آخرين " شروع مي شود كه خود مطلق پايان را نشان مي دهد .از همان بند اول ، كلمات شب ، دل تاريكي ، تابوت و ابديت فضاي وهمناك و تيره اي را ترسيم مي كنند كه در سراسر شعر ادامه مييابد. سوار اتوبوس آخرين كه مي شويم از آن چه كه در خانه است و انتظارمان را مي كشد؛ گويي سوار تابوتي مي شويم كه رو به ابديت و پايان است و ...
یکم– ممنونم از شما که اینقدر نازنینید که جزر و مدهای[گاه طوفانی ِ ] این پستهای خاکستری را – شاید هم سیاه را – میبینید و دلواپسم میشوید. ممنونتانم، اما نوشتههایم – اگر تلخ – شرح حالم نیست که بقول ناظم حکمت ِ بزرگ جنس نوشتههایم است که تلخند، مثل لذت تمام کردن یک خیار/تلخ.
دوم - ببینید تهران را از دید یاسُن آتناسیادیس.
سوم - چیزی هم میخواستم بگویم که مدتی بود ته گلویم گیر کرده بود و گفتم تا خفه ام نکرده بگویم که چه حرصی خوردم آن صبح سرد ملبورن، جلوی تلوزیون، ساعت 2، زیر پتو:
"و قدمخیر تشریف فرما شد و برجایگاه ویژه جلوس کرد و بدین ترتیب تیم ملی در استادیوم آزادی به عربستان باخت."
یکم – امروز مثل بسیاری روزهای میان هفته، مثل همه روزمریگیها، آمده بودیم که سرببُریم همه ثانیهها را و سر بر بالین بدوزیم روزها را به هم.
ولی،
ولی برخلاف همه روزها که روزگار انگشت نشانمان میداد، امروز ما انگشتی نشانش دادیم .
منقل براه شد و کباب و گوجه و شرابی چند ساله و در خنکای پاییز ملبورن عرقریزانی بود لذتبخش، که میدوید زیرپوستت.
دیـم – من بسیار بعید میدانم که پیشنهاد اوباما برای کنارگذاشتن خصومت با ایران راه به جایی ببرد، که درآن صورت تنها رشته ی وحدت ملت و حکومت و تنها تکیه کلام همیشگی "دشمن" دیگر کاربردی ندارد. نگویید که نگفتم.
سیم - عیدانه هم اگر عمری بود و حسی نوروزانه خواهم نوشت.
در زندگی کم نیست بهانه برای عاشق شدن. من، امروز، به آنی عاشق این انیمیشن شدم.
بیجهت نیست که برنده اسکار شده.
یکم -
...
زندگی را میخواهیم بسازیم تا به آسایش، دلخوشیها و آرزوهایمان بتوانیم دست پیدا کنیم.
از آسایش و آرزوهایمان دست میکشیم که بتوانیم زندگی را بسازیم.
... و این دور باطل میچرد و میچرخاندت تا از پا بیفتی.
این نه تکهای از پابلو نروداست و نه حاصل فرایند ذوقزدگی ناشی از هیچ ایمیل حکیمانهای، تنها و تنها نتیجه مایوسکننده سگدوزدنهای روزانه است، در نتیجه، منطق حکم میکند که دمی که باطرب میگذرد، دو دستی سفت بچسبی و آسان نگذری.
دیّم – از آفتهای غربت، یکی هم این است که چپ و راست باید به این و آن (البته با لبخند و روی گشاده) حالی کنی که گندهایی که در ایران زده میشود، نباید اصولا به پای مردم ایران بگذاری، و چاشنی آن هم دم زدن از محاسن و زیباییهای داشته و نداشته و زیرخاکی و باستانی و تهدلمانده ی ایرانیهاست که چندان برای من دلچسب نیست و حداقل علاقهای ندارم، آنچه که هست پنهان کنم و آنچه نیست، به تعصب ناسیونالیست بودن، به حساب خودمان واریز کنم.
اما بحث دیگر که اگر پایش باشی خالی از لطف نیست، بحث مشترکات فرهنگی است.
در آبدارخانه (Tea-room)محل کارم، گاهی فرصتی میشود که با مردم ملیتهای مختلف صحبت کنی و چیزی یاد بگیری و شاید چیزی یاد بدهی. دوستی میانسال و لهستانی هست که انگلیسی را با لهجه ی اروپای شرقی دلنشین صحبت میکند و چه گرم هم حرف میزند. فهمید که ایرانی هستم، برخلاف انتظار نه از احمدینژاد پرسید و نه از حق مسلم همه ایرانیها. گفت میدانی ما به فنجان در زبان لهستانی چه میگوییم؟ میگوییم فلیژانکا، عین فنجان در پارسی. معلومات خوبی دارد و تاریخ معاصر جهان را هم معلوم است که میداند. حرف کشید به غذا و نوشیدنی و ابزار و ادواتش. فهمیدم که آنها هم بر خلاف اکثریت فرنگیها کلهقند دارند و با قندشکن آنرا برای چای خوردن خورد میکنند و چای را هم دم میکنند. گفت که در روسی به وسیله ی گرم کردن آب میگویند سماور، که اینرا میدانستم که سماور از روسی وارد زبان پارسی شده است و گفت که سماور یعنی "آنچه که خودش به جوش میآید". و گفت که به کتری میگویند "چائینیک"، که اگر آذری باشی حتما بارها آنرا شنیدهای.
پ.ن.1: دوستی هلندی میگفت که دانشجویی در هلند بر روی این نظریه کار میکند که کلمات پایهای کلیه زبانهای باستانی دارای ریشه مشترکند. راست و دروغش پای خودش.
پ.ن.2: این قصه چای قندپهلوی ما ایرانیها هم برای فرنگیها گاهی جذاب است و گاهی عجیب. دوستانی سوئیسی را برای شبی ایرانی دعوت کرده بودیم و هرچه بود ایرانی بود. قورمهسبزی و کشک بادنجان و ترشی و پشمک و رسید به چای قندپهلو که نمیدانستند چطور با آن کنار بیایند و دست آخر تصمیم گرفتند قند را جایی مابین دندانها پارک کنند و چای را هورت بکشند.
بزن اوباش ... بزن تا یادمان نرود آزادی هزینه دارد ... بزن! / تلخ نوشته ها
گربه های مقدسی که به درختهامان بسته ایم / مکتوبات (مهران مرتضایی)
تا در ایران بودم، این واقعیت ِ تلخ و دردناک - که ما ایرانیها جزو نژادپرستترین ملتها هستیم - آنقدرها خودش را به رخ نمیکشید. دلیل آن هم چیزی نمیتوانست باشد جز اینکه این فرهنگ بسیارغالب تر از آن بود که ناهنجار به نظر برسد. مسخره کردن اقوام مختلف ایرانی جزو زندگی روزمرهی (بهتر است بگویم اغلب) ایرانیهاست. کرد و عرب و لر و آذری و گیلک همه مورد تمسخر روزمره هستند.
مهاجران خارجی که جای خود دارند. یادم نمیرود که همیشه از موقعیت برتر (خیلی برتر) با آنها برخورد میکردیم. افغانیها نماد ذلت و بیفرهنگی بودند و برای توهین به کسی به او نسبت افغانی میدادند.
افغانی با هر جایگاه و مدرکی که به ایران میآمد (فرار میکرد) برای ما کارگر ارزان بود و تا جای ممکن توهین و سوءاستفاده را به جان میخرید.
یادم نمیرود که محسن مخملباف بعد از ساختن سفر قندهار و وقتی دولت در حال اخراج اتباع افغانی بود، در دفاع از افغانیها و تقبیح اخراج آنها وارد میدان شد و خوب یادم هست که چه تنها بود و هیچکس از جایگاه انسانی از افغانیها حمایت بایسته نکرد.
اما وقتی جایی زندگی میکنی که آلمانی و هندی و سریلانکایی و ترک و ایرانی و استرالیایی میتوانند در جایگاه یکسان اجتماعی باشند و به یک اندازه از امکانات اجتماعی سود ببرند و از همه مهمتر، جامعه مکانیزمهای بسیاری را برای مقابله با نژادپرستی تعبیه کرده، آنوقت است که خیلی از فضایل و رذایل رنگ میبازند.
میان اقوام رنگ و وارنگ در غربت، افغانیها را جزو مهربانترین، متوازعترین، سخت کوشترین و آرامترین اقوام شناختم، همه مولفه هایی که به نظر من میتواند یک ملت را برافرازد.
در مقام مقایسه (میانگین) ایرانیها کمتر از این پارامترها بهره بردهاند.
پ.ن.: این برداشت و مشاهده خود من است و میتواند موافق و مخالف زیادی داشته باشد.
گزارش تصویری روستای اشتبین آذربایجان شرقی / فارس
Newborn baby is crying and a house is on fire.
…
Woman in black whispers to baby:
If there is somebody up there counting souls, I am even.
روزی که فروغ را در باغچه کاشتند / بی بی سی
دوم - هر کاره که باشی و هر جایگاهی داشته باشی و هر چه که داشته باشی، تو غربت که سرتو میذاری زمین و میخوابی، باز هم یه غریبی، یه غریب!
سوم - قرار شده بود بیشتر بنویسم، اما مثل اینکه عریضه ما حالا حالاها - به قول مکتوبات - به طرز مشمئزکننده ای خالیست.
یکم – گرفتاری ِ بیاندازه محدودم کرده بود به دفتر کار و روزمرگی خانه. گرفتاری، اندکی کم شد و از این به بعد بیشتر خواهم نوشت. که دلتنگ شده بودم برای این خانه.
دوم – در این بین، رادیوی ِ فارسیزبان ِ "برای فردایی بهتر" از سوئد تماس گرفت که شعر "سالهاست که مردهام" را در برنامه اش پخش کند. کتمان نمیکنم که لذت بردم که شعرم از رادیویی خوانده میشود.
راند آخر در دوحه (ترجمه احسان نوروزی) / ایران در جهان
زندگی ِ غربت –گاهی – ناخودآگاه، چیزهایی از تو را میکند و میریزد. چیزهایی که میدانستی و میشناختی و گوشههایی از وجودت بودند – گاهی گوشههایی دوست داشتنی و گاهی گوشههای اضافی و زاید.
با دوستی در ایران صحبت میکردم، کمی مقید و رسمی، صحبتمان به تعارف کشید، دیدم واژههایم جنسشان عوض شده، قبلها در گنجینه تعارفات معمول، آنقدر اصطلاح و لغت داشتم که کم نیاورم. اما بعد از سالها زندگی میان مردمی که برایشان تعارف چیزی از جنس واقعیات زندگی نیست و مجازیست و مرزها را و تعادل طبیعی حقوق و وظایف افراد را بهم میریزد، دایره دائرهالمعارف تعارفاتم محدود شده بود. سعی میکردم در جواب هر تعارف، تعارفی بیاورم ولی از ترکیب مبادله تعارفات خندهام گرفت. میگفت امری ندارید؟ میگفتم نخیر، فقط سلام برسانید. گاهی هم جوابم –شاید- توهینی بود.
میخواهم مرز شمول صحبتم را مشخص کنم. تعارفات فقط به چاقسلامتی محدود نیست. بسیاری از روابط اجتماعی در سطوح مختلف گره خورده در تعارفات. گاهی این تعارفات است که روابط و رفتارها را شکل میدهد و مقید میکند. و در نهایت رفتاری که با تعارف همراه است، رفتاری واقعی و ذاتی نیست، بلکه سمت و سوی آنرا تعارف مشخص میکند. بسیار اتفاق افتاده که نخواسته باشیم کاری را بکنیم و یا چیزی را بخوریم و با بالعکس، ولی عکس میل باطنی عمل کردهایم و در رودربایستی (بخوانید بند تعارفات) گرفتار شدهایم که مبادا رنجشی از عملمان ایجاد شود. در حقیقت از حق خود گذشته ایم و یا حق طرف مقابل را نادیده گرفته ایم.
از نظر من همیشه تعارفات گوشههای زایدی از زندگی بود، که باید بالاخره صیقل میخورد و میریخت. تعارف فقط حجابی بود مجازی، که واقعیت را میپوشاند و هر دو سوی صحبت را در محیطی غیرواقعی و پر از قید قرار میداد. قیدهایی که سرپیچی از آنها توهین بود و یا کدورت.
بخش بزرگی از این رفتار را میشود در عدم وجود مرزها بین افراد توجیه کرد. معمولا مرزهای من و غیر من در روابط مشخص نیست. یا هنوز حقوق و وظایف خودمان را خوب یاد نگرفتهایم. بلد نیستیم بدون کدورت نه بگوییم. مکانیزم تربیتیمان نیز هنوز به رشد کافی نرسیده که تشخیص بدهد بدون تعارف هر دو طرف راحتترند و لزومی ندارد از حقمان بگذریم یا حق کسی را نادیده بگیریم.
سخن به درازا رفت، ولی یادآوری این نکته هم خالی از لطف نیست که در مدارس غربی، رشد تحصیلی و علمی در اولویتهای دوم و حتی سوم هستند و هدف از سیستم آموزشی آموختن بیش از چند فرمول و معادله است. اولویت، آموختن وظایفی که شخص باید نسبت به افراد، جامعه و محیط زیست رعایت نماید و مهمتر از آن آموختن حقوقی است که فرد دارد و هرگز نباید در برابر کسی از این حقوق کوتاه بیاید. این امر باعث میشود که افراد از کودکی مرزهای من و غیر من را بدرستی تشخیص بدهند.
در این جوامع ، فردی که بر حقش - در ابعاد فردی و اجتماعی- سرسختی میکند، نه گستاخ نام میگیرد نه قالتاق. در حالیکه عکس این واقعه در جامعهای که رشد کردهایم رخ میدهد و سربهزیری و فروتنی –در همه اشکال و ابعاد – پسندیده است. در چنین محیطی مرزهای بین من و غیر من در هم میامیزد که یکی از محصولهای-نامیمون- آن، تعارف است.
پ.ن.: یکی از تکههای دوستداشتنیای که غربت دارد میکند و میبــَرَد، زبان آذریست که بعد از چند سالی که به ندرت صحبت کردم، اینبار که ایران بودم دیدم، ضعف پیدا کردهام در زبان مادریم.
آزمایش فرضیه پیدایش جهان آغاز شد / بی بی سی
دهه شصت (محسن نامجو) / صابره کاشی
۱ - بسیار میشود که برای عزیزی دلواپس میشوم، گاهی حسی دارم عجیب، شده است که رنجی را که دارد، انگار من هم میکشم و یا دلهره ای که دارد، منهم دارم.
۲ - چند وقتی است که حس ترس و تنهایی غریبی دارم. سالهاست که در غربت از پدر و مادر دورم. برادرم و خواهرم بودند که غمخوار و کنارشان بودند و این تسکینی گرم میداد. اما حالا که برادرم هم دارد میرود گوشه دیگر دنیا و خواهرم که دیر یا زود مشغول زندگی خودش خواهد شد، پدر و مادرم چقدر تنها میشوند و من میترسم. میترسم و سنگینی این تنهایی، کمکم دارد تلخی و بیرحمی عریان غربت را به رخم میکشد.
ترانههای این جوان سرخوشم میکند، با شعرهایی که با وسواس انتخاب میکند و صدایش که بینظیر است.
چند هفته ای بود سینما نرفته بودیم. اونم بخاطر این بود که خسته شده بودیم از فیلمای اکشن و فیکشن و سرتاپا اسپشال افکت. از آخرین باری که یه فیلم زنده! دیده بودیم، هفت ماهی میگذشت، که فیلم بادبادکباز بود. اینبار به پیشنهاد پویا رفتیم سینمایی که فیلمهایی از جنس متفاوت – و نه گیشه ای - رو اکران میکنه. فیلم happy-go-lucky رو دیدیم. فیلمی که مثل یه رودخونه آرام و پرهیبت بود. زیبا، پرشور و رنگرنگ. دو ساعت لذت بردم و خندیدم از سادگی، انرژی، شیطنت و سرخوشی دختری که نه تنها از زندگیش لذت میبرد، بلکه این لذت رو با دیگران هم تقسیم میکرد. داستان دختری از طبقه ای معمولی، با یه خونه معمولی، با یه عشق معمولی که نمونه اون، همیشه تو کوچه و خیابون جلوی چشم ما هستن. دختری که زندگیش برای ما آرمانی به نظر نمیاد اما تو همین زندگی میشه کمال رو دید. میشه کمال روابط و عواطف انسانی رو تجربه کرد. حداقل میشه دو ساعت از خل بازیهای یه دختر شوخ و شنگ خندید.
فعلا که چند وقتیه با وجود گرفتاری فراوان، سر آن دارم! که چیزهای جدیدی تجربه کنم و تجارب لذتبخش گذشته رو که تا حدی پشتگوش انداختم، زنده کنم. کنار چند تا کار بزرگ و کوچیک دلم میخواد مثل قبل فیلم خوب ببینم.
ولی توصیه میکنم فیلم happy-go-luckyرو حتما ببینید.
![]()
پ.ن. برای اورمزدان: گاهی میشه با یه هنرپیشه تو یه فیلم از اون سر دنیا همزادپنداری کنی، میخواد قهرمان اسپایدرمن باشه، یا یه گانگستر یا یه پسر توتسی تو رواندا. گاهی هم میشه زندگیتو تو یه فیلم تماشا کنی و آخرش بگی چقدر شبیه من بود. نمیدونم هدف هستی اینه یا نه ولی من که به کمال معتقدم، وقتی به کمالی که خودت تعریفش میکنی - و نه اونکه برات تعریف میکنن- رسیدی،خوشبختی. حالا میخواد نقطه کمال، پاپی باشه، یا جیمزباند. میخواد تو رواندا باشی یا هرجای دیگه دنیا.
"
هنوز اکابرمون تموم نشده بود که باباهه رفت سفر آخرت. سه تا شاخ شمشادو دوماد کردم، چاهارتا آبجیمونو نو عروس، همه آکبند، همه با تحصیلات عالیه.
روزا تراشکاری میکردم، غروبا توپ جمع کن قرمزا تو افسریه. شبهام سرپل، با گاری دستی، گوجهسبز و باقالی و آلوچه مینداختم تو خیک ملت، تا تخمترکه معظمی معظم بمونه.
خوب اجر کارمونو گذاشتن کف دستمون، داداش آبجیمون. گفتن اکبر بیسُواته، عارمون میاد وقتی میاد تو، کفششو باهاس دربیاره. با دست لقمه میزنه، بعدشم واسه عافیت عارق. ترک رحم کردن مارو که نکنه یه وقت ساسان بابکشون تو پارتیا خجلت بکشن بگن داییمون تو کار پشمه. خوبه پشمک فروش نشدیم سرچارراه گمرک.
امیرخان که اومدن، ما افتادیم تو سرازیری. البت آدم باهاس بگه، ضرر از مایه که نه، ضرر از نفع. من و این اصغر خدابیامرز، شوهر سابق این زیبا خانم، بر خودمون طرح و برنامه ای داشتیم خبر مرگمون. حساب کتابمونم خداوکیلی عین آینه شفاف. یعنی جنس و پشمو من جور کنم- اکبر- بافت و ریستشم دست اصغر. مام شیتیلمونو برمیداشتیم از رو جنس. تا اینکه اصغر عمرشو داد به شما. هر چی خاک اونه باقی عمر شما باشه.
امیرخان که اومدن، ما یه شریک ونک به بالا پیدا کرده بودیم، یه شریک ونک به بالا که کسر شانشون بود نشست وبرخاست با ما. که دستک و دمبک و قل و منقلو همه رو جیدی سرکردن، خریدشون هم حکایت شب جمعه بود تا دم قریبون. حکماً دست خر کوتاه کرده بودن از اموال بیت المردم.
بنزو ما فروختیم اسکـِن کردیم، دلار کردیم فرستادیم ینگه دنیا خرج و مخارج منزل و دوتا آدم لندهور، دیلاق که یکیشون پشت گیس شو اینجور بسته نشسته اونجا تو تیلویزیون ام تی وی اجرا میکنه واسه من! ارواح باباش!
کی؟ نوه سببی ابراهیم تیغ کش که این عسکش اینجا. حالا که اگه اسمشونو میبردن یه سبزه میدونو غرق میکردن و قلمستونو چراغونی، حالا نشسته اونجا آهنگ درخواستی پخش میکنه، الکسی جکسون.
هرچی درآوردیم، دلار کردیم فرستادیم خارج، تو این کافه های خارجی و مدنا و منا و دُنا وفلان و اینا. اینا رو که امیرخان حالیش نبود. یا اگرم حالیش بوده به یه ورش بوده خدا بیامرز.
...
بدجوری نظر امیرخانو گرفته بود این مرجان خانم. مرجان خانم البت، دختر نشسته و نجیبی بود، سرزیرکنون و سی ِ شکار خودش بود. نه به مال و مکنت امیرخان چشی داشت نه دخلی به حساب کتاب شرکت.
البت امیر خان همیشه میگفت، مرجون خانم یه زن نیست، مخمله.
گربه مخملی دم حجله کار دست امیرخان داده بود این آخریا. دیگه شده بود پیشی دست آموز آقا . صیغه اش کرده بود دور از چش حبیب آقا. پنجول منجولاشو چیده بود، جلدش کرده بود ضعیفه رو. آسته میومد آسته میرفت که شاخ نخوره از زیبا خانم.
البت امیرخان از این قضیه تقصیراتی نبود. نگاه دختره عینهو دریبشوتای سلطان، گلش ردخور نداشت. یه وقت میگفتن علی آقا روی دستمال کاغذی یازده تا بازیکن آبی رو هلو! بغضی وقتا پیش میاد آدم نمیفهمه از کجاش خورده. وقتی علی آقا توپو چسبوند به تور آبیا، من خودم پشت دروازه واستاده بودم. ناصر خان اصلا نفهمید توپ از کجاش رد شد، توبمیری.
مرجان خانم، اصل اصله. اصل خودشه. میدونی الان دیگه تو بازار همه چی شده جنس بنجل چینی. بدبازاریه دیگه اصلش گیر نمیاد. همینم شد، وقتی فهمیدم واسه رهن خونش مایه کم داره، واسیکه لقمه نامردجماعت تو دستش نشینه، بی نام و نشون واسش پول حواله کردم. میدونی بدزمونهایه. دیگه لوتی گیر نمیاد. یه زن تهنا، بیپناه، تو شهر غریب، همه گرگ، همه ختم روزگار، گفتم نفهمیدهم نفهمید. ما واسه ثوابش کردیم.
بدجور خاطر مرجان خانومو میخواستم، نه حالا ... از همون اولش. ما که تو لاتاری زندگی پوچ آوردیم، همچی که چش واکردیم دیدیم والده آقا مرتضی زنمونه و همچی که تونبونمون دوتا شد بچه ها رو کشید نیششو رفت با پولا عشق و صفا.
اول باری بود که قلبم واسه یه ضعیفه فلاشر میزد. حالام که دستی رو کشیده و چراغ ترمزش روشن شده وردستم.
میترسیدم لب واکنم ... بپرم. میترسیدم بگه بیسواتی، نمیونی لفظ قلم حرف بزنی، چه میدونم پیری. ولی چیکار کنم خاطرخواهی که دیگه پیرو جوون نمیشناسه.
خلاصه انقد نگفتم تا پرید.
از وقتی که امیرخان به زندگی ما نزول اجلال فرمودن، بـُتر آوردیم. دخل و خرجمون که یه مدتی بود بهم نیمخوند. ولی راستیاتش واسه این نبود که دست به عملیات انتحاری زدیم. بچه قرطی بدجوری پاشو تو کفش ما کرده بود. آخه سوسول امروزی چه میفهمه خاطرخواهی چیه؟
حکماً فقط روش زیاده که میتونه بره جلو و مخ بیاره پایین. نه اینکه ما کمرو باشیم یا کم آورده باشیم، نه، ولی هروقت مرجان خانم رخ میدادن، زبون آدم ریستارت میشد. میافتادم به ریپ زدن. میخواستم بگم پسر! پاتو از تو کفش ما بکش بیرون. فرصت نشد.
اومدم دفتر، دیدم یه آویزون، حیرون و سرگردون، وسط شرکت پی امیر میگرده. امیرم که عینهو بند تنبون شل در میرفت، و طبق معمول تشریفات نداشتن. آوردمش تو اتاق. دیدم بدجوری زخم خورده است. یه جوون سینه سوخته که عین خود من عشقشو امیرخان هاپولی کرده بود.
عین ترشی لیته له شده بود. دیدم مایهاشو داره. گفتم حاضری خلاصش کنی. مایه و مخلفاتش با من، کاشته پشت هیژدش با تو.
خود خودش بود ( ما همه وسیله ایم ) خدا خودش جور میکنه. مایه اشو نقد گرفت -یادش بخیر- عین مرحوم قلیچخانی رفت پشت ضربه کاشته.
"
(قسمتی از دیالوگ زنده یاد خسرو شکیبایی در "چه کسی امیر را کشت؟")
* وقتی شنیدم که رفت، دلم سوخت به خاطر هامون، بخاطر مرادبیگ و محمود (بانو) و اصغر، به خاطر تمام خاطراتم با روزی روزگاری، خانه سبز و کیمیا، و عاشقانه.
...
...
...
یادش بخیر!
پارهای از بازی هنرمندانه زندهیاد خسرو شکیبایی در "چه کسی امیر را کشت؟"
بخشی از بازی خسرو شکیبایی در هامون
فرشته ها با ما قهرن! / روزنوشته های بابک داد
خشکسالی / مسعود تارانتاش (قالپاق)
۱)
حاجی فتوحی که جای مهر پیشانی و تسبیح و انگشتر عقیق انگار گوشهای از وجودش هستند و در دنیای خودساخته! کاری نکرده جز خدمت به خلق خدا و ثواب، با سرشکستگی و روی نذار، عشق پیری به سر دارد. و در مقابل معشوق زانو میزند. نه آنکه عشق گناه است، نه اینکه حاجیه خانم بی تقصیر نیست، اما آنقدر معصیت، آنهم کودکانه و ناشیانه. حاجی در چهارچوب یک دنیای خودساخته پاک است و مومن. پا که بیرون از مرزهای ذهنش بگذارد، کودکیست بیپناه، که هر املایی بنویسد هزار غلط دارد. ناشی است و دستوپاچلفتی. مستاصل است در تعارض میان آنچه مدعا داشت و آنچه میکند، که در دنیایش یلی بود و عزت و اعتباری داشت اما بیرون دنیای خودش هیچ در آستین ندارد.
۲)
حیران و مستاصل میان اتاق. بی هیج صحبتی و مثل مرغ پرکنده خود را به در ودیوار میکوبد. یقه تا خورده و دکمه باز. پرده را میکشد. سرخورده و بیتاب بیرون میرود و تو میاید. شاید شوک باشد، در فاصله میان شهوت و رسوایی. لحظهای پیش سودای دربرگرفتن غزالی در سر داشت، و حالا غزال از کف رفته و خود در دام گرفتار. در پیله کوچک خود معلم اخلاق بود و ناصح و خیرخواه. کمی که نور از روزن بدرون پیله تابید، تاب نیاورد و به باد دارد هرچه را که عمری اندوخته بود.
دوربین لحظهای روی تابلوی ورودی در میایستد: دفتر معاونت آموزشی و فرهنگی.
از کاه، کوه نسازیم / حسن درویش پور
سخنی با آیت ا... مکارم شیرازی / گاه نوشت (محمد نوری زاد)
تو بوی زمین سوخته امونو میدی خانم! (ما مرد نیستیم) / شاهین نجفی
یکم: دو هفتهای رو فرانسه و اسپانیا بودم. بیشتر اسپانیا و دو روزی هم تو فرانسه. مشاهدات و تجربیات جالبی بود که حیفم اومد دربارهاشون ننویسم.
دوم: پروازم از ملبورن از مسیر امارات بود و بعد از پرواز از دوبی، خلبان گفت که از بالای ایران رد میشیم. و خدا میدونه که چه حالی شدم. اینقدر نزدیک بودم به خونه! ولی فقط از بالای ابرها مثل بچهای که مادرش رو گم کرده، چشمام دنبال خونهها و رودخونهها و کوهها دودو میزد. از بالای دریاچه ارومیه که رد میشدیم، کمکم قطرههای اشک راه افتاد.
سوم: بعد از حدود 40 ساعت بیخوابی اولین شهری که قرار بود بمونم و استراحتی بکنم، ژیرونا -یا بقول اسپانیاییها خیرونا- بود. شهری بینهایت زیبا و تمیز، با کوچههای تنگ و خونههای سنگی و ایوونای پرگل و مردمی خونگرم و مهربان. و حصار و قلعه قدیمی. و بینهایت کافه رنگرنگ. کافهها انگار بخشی از زندگی مردم بود و غذاهایی بینهایت لذیذ.
که به آنی عاشق این شهر شدم و میدونم که باز هم به ژیرونا برمیگردم.

چهارم: کوچههای تنگ ژیرونا که فقط یک ماشین به سختی ازش رد میشد جالب بود. و بارها این تجربه رو داشتم که برای اینکه ماشینی بتونه رد شه باید خودم رو در درگاه خونهای یا مغازهای پناه میدادم.
پنجم: مقصد بعدی بارسلونا بود. شهری زنده و زیبا. با خیابونای شلوغ و گاهی ساختمونهای عجیب که میراثدار گائودی، معمار صاحب سبک اسپانیا بود. از قطار زیرزمینی که پیاده شدم و از ایستگاه بیرون اومدم، بالای سرم کلیسای "ساگرادا فامیلیا" (ساختش در ۱۸۸۲ میلادی شروع شد و هنوز هم ادامه داره! و در ۲۰۲۶ تموم میشه) بود باز هم تاثیر گرفته از گائودی. بارون سختی میبارید. اما اونقدر کلیسا زیبا بود و باشکوه که حیفم اومد نبینمش. کلیسا سه وجه مختلف داشت با سه معماری مختلف. وجهی به سبک نیتیویتی با تندیسهایی رئالیستی از قدیسین و وجهی که من اسمش رو گذاشتم نمای نورهوود به اسم وجه پشن، با سربازهایی برجسته و تندیسهایی با شکستهای تیز که لحظهای خودم رو در نورهود حس کردم. و وجه گلوری که هنوز در حال ساخته.
ششم: لارامبلا خیابانی بود، اصلا برای زندگی و حس زنده بودن. رنگدررنگ، رنگهای شیرین و شاد، رنگهای تلخ و سیاه. بساطهای سبزی بر بستر بابونه. معرکهها و رندها، نقاشها و رقاصها. گوشهای نبود بدون شور و غوغا. کنسرت گیتار فلامنکو پروازم داد، و چقدر سرخوش بودم.
هفتم: بازی بارسلون و مایورکا رو تو نیوکمپ دیدم. بازی جادوگرها. زیبا بود و هنرمندانه. هرچند بارسلون باخت.
هشتم: مونتسرات دیری بر دامنه کوه و روزی که من اونجا بودم آسمان گریان بود. و وحشت کلیسای قرون وسطا از در و دیوارش نمایان بود. پسرهایی که برای تحصیل علوم دینی میومدن و دور از خانواده و شهر در دامنه کوه در مونتسرات زندگی میکردند.
نهم: سیتجس سفیدپوش بر کرانه مدیترانه، شهری با ساختمانهای ماهیگیران و تماما سفید مثل عروسی که بر کناره مدیترانه آرمیده. با بساطهای میوهها و زیتونها و ماهی. و چقدر حیف که کوتاه دیدمش.
دهم: مادرید مقصد بعدی بود، شهری مدرن و شلوغ و کمتر نشانی از بیپیرایگی و زندگی بارسلون داشت. کمی کثیف و فقیر.
یازدهم: پاریس، عروس اروپا و باز هم زندگی با شور وحرارت در جریان بود در کوچههای تنگ و کافههای زیبا. پرلاشز رو دوست داشتم ببینم و مزار احمد کایا و صادق هدایت رو ولی حیف که وقت نشد.
دوازدهم: تو اسپانیا کمتر احساس غربت کردم، شاید بخاطر اسپانیایی دست و پا شکستهام بود، شاید هم بخاطر مشترکات زیاد فرهنگی. تو سه سالی که از ایران دور بودم، اسپانیا بیشتر از همه بوی ایران رو میداد.
گاهی در طول سفر میچشیدم و میدیدم عطرها و رنگهایی رو که لورکا سروده بود.
دستان باز (برای رکابارن) فایل صوتی ــــــــــــــــــــــــــ ویکتور خارا
کنسرت آرانخوئز (مون آمور) - فایل تصویری یوتیوب ــــــــــــــــــــــــــ اینسندیو
مردن - امیلی دیکنسون (ترجمه شعر) ــــــــــــــــــــــــــ قالپاق
I’d like to share a revelation that I’ve had … during my time here.
It came to me when I tried to classify your species … and I realized … that you are not actually mammals.
Every mammal on this planet … instinctively develops a natural equilibrium with the surrounding environment. But you human do not.
You move to an area … and you multiply … and multiply, until every natural resource is consumed.
The only way you can survive … is to spread to another area.
There is another organism on this planet … that follows the same pattern.
Do you know what it is? A virus.
Human beings are a disease. A cancer of this planet.
You are a plague … and we are the cure.
دوست دارم یه رازی رو برات فاش کنم که ... تو مدتی که اینجا بودم داشتم.
با این موضوع موقعی برخورد کردم که سعی کردم، گونه جانوری که شما بهش تعلق دارید رو طبقهبندی کنم ... و متوجه شدم ... که شما در واقع پستاندار نیستید.
در روی کره زمین، هر پستانداری ... بطور غریزی توازنی با محیط اطرافش ایجاد میکنه. ولی شما انسانها اینطور نیستید.
شما به محدودهای وارد میشید ... و تکثیر میشید ... و تکثیر میشید، تا وقتی که تمام منابع طبیعی رو مصرف کنید.
تنها راه زنده موندنتون اینه که ... به جای دیگهای گسترش پیدا کنید.
ارگانیزم دیگهای در جهان وجود داره که ... از همین الگو پیروی میکنه.
میدونی اون چیه؟ ویروس.
شما انسانها مریضی هستید. سرطان کره زمین.
شما طاعون هستید ... و ما راه درمان این مریضی هستیم.
پ.ن.: برشی از دیالوگ فیلم مـِیتریکس

سینما ریوولی، وسط شلوغی و غوغای زندگی که هم رنگش، هم طعمش، هم بوش هیچ سنخیتی با رگ و ریشهام نداره، ولی وقتی که دیگه بزرگ شدم، به قول گلسرخی فهمیدم که "کجای جهان ایستادهام"، سری تو سرا درآوردم، ترجیحش دادم به وطن که دیگه برام غربت شده بود، آدماش برام غریبه بودن، انگاریکه دارن به زبان آنگولایی صحبت میکنن، همونطوری زبون همو نمیفهمیدیم، خوب ... زدیم بیرون. شدیم اونور/اینور آبی.
چیه؟ دلت کباب میخواد خودشم کوبیده با ریحون زنجان؟ با گوجه کبابی؟
نه؟ نمیشه؟ منظورم اینه که نه اینکه نشه. میشه ولی اینکه بشینی تو دربند رو تخت شاهی و بوی خاکت با نم بارون بخوره تو صورتت، کبابو بکشی لای نون و پره های ریحونو بو کنی و بذاری لاش ... وای.
خیالبافی نکن ... بجنب! یه ربع دیگه فیلم شروع میشه. بجنب یه چیزی بخوریم و برسیم به فیلم.
خیابونو که رد میکنم، بوی کاری و پاستا و پنیر پارمژان هیچ سنخیتی با خاطراتم نداره، یعنی میدونی هیچ خاطرهای رو برام زنده نمیکنه. یادت میاد همه خاطره های خوبمونو با بو و رنگ و ترانه سنجاق میکردیم به دفتر خاطرات ذهنمون.
فرامرز اصلانی با گیتارش میخوند:
هیچ کس در دل تارکی شب با چراغی به سراغم نرسید
هیچ کس موقع پژمردن فصل با گلی تازه به باغم نرسید
وقتی تو پیچای "بند" با فرامرز میخوندیم، یادت میاد گرهش زدیم با ترانه هیچکس و بوی ذغال و جوجه کبابی به گوشه ذهنمون؟
سی و سه پل، طرقبه، باغ ارم ... بوی ذغال اخته و چاغاله، بو و رنگ بستنی اکبر مشتی، ترانه عدس پلو، بوی قیمه نذری (یادت میاد تو سرما واستاده بودم منتظرت، پیرزنه رد که شد یه ظرف یه بار مصرف پر قیمه نذری داد دستم، یادت میاد یکی از با شکوهترین و خوشمزهترین شامای زندگیمونو باهم خوردیم، یادت میاد موقع شام بهت گفتم که باید رفت، ما هم تو غربت غریبیم، هم تو وطن!) ... های زندگی!
MAY I TAKE ORDER?
May I have two skewers of ... oops, sorry, May I get this, Ag..agno..agnoio....
AGNELLY?
Yes, please.
WHAT WOULD YOU LIKE FOR DRINK?
A glass of SHIRAZ.
SURE.
..
..
..
خوب دیگه فیلم شروع شد.بریم.
..
..
..
((برای خودش از توی گنجه کنج اتاق ویسکی ریخت. خوب گوش کرد. سری جنباند و جرعه ای خورد. بعد توی کاناپه چوبی فرورفت. با صدای کلفتش گفت :
می بینم که چیزهائی را که از مدرسه یاد می گیری با آموزش حقیقی قاطی کردی.
اما اگر حرفهایش درست باشد با این حساب شما گناهکاری بابا!
تکه یخی را زیر دندانش فشرد. هوووم .میخواهی بدانی در نظر بابایت گناه چیست؟
بله.
پس بگذار برایت بگویم . اما اول این یکی را یاد بگیر و خوب گوشهایت را باز کن که چه میگویم.
امیر تو هیچ وقت از آن آبلهروهای ریشو چیز به درد بخوری یاد نمیگیری. خب هر چی ملا یادت داده ول کن.
(۱) بخشی از دیالوگ کتاب و فیلم بادبارکباز
گوشی چند تایی زنگ خورد.
بدون سلامی، بله ای گفت.
همین یک کلمه کافی بود که تمام بیرمقی و خستگی صدایش از پس فرسنگها، از ورای اقیانوسها آوار شود به رویم.
غریبه بود و تنها میدانست که از آنجا رفتهاند.
صدایش سنگین بود، خسته بود، مثل ایرانم.
صدایش رنج داشت، مثل مردمم.
صدایش صمیمی بود و بیدریغ، مثل خاکم.
حلقه اشک در چشمانم جمع شد.
بوی همه علفهای تازه الوند و سبلان پیچید توی بینیام.
خنکای نسیم خزر خورد به صورتم.
صدای همه کودکان شهرم از پشت گوشی میخندید.
شماره محل جدیدشان را داد و خداحافظی کرد.
چقدر میخواستم صحبت کند / صحبت نه / فقط بگذارد بیشتر، صداها، بوها و رنگهای سرزمینم را بچشم.
گوشی را گذاشت و من مثل جوجه کفتری که از لانه افتاده باشد، بیپناه بودم.
و جای خالی چیزی در قلبم بزرگ شد / بزرگ و بزرگتر و تمام وجودم را بلعید.
ترجمه شعر "کـَـرَم وار" ناظم حکمت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حبیب سلیمی نژاد
خسته ام / سعی میکنم مقاله را تمام کنم
واژه هایِ یخ زده، کف ذهنم ماسیده
نگاهم به جای انگشتانم کیبورد را میپیماید.
چشمانم میان دکمههای کیبورد دنبال جملات گم شده میگردد.
هدفون را به گوشهایم فشار میدهم.
محسن نامجو کلمات کشدار را کشدارتر میخواند/ گاهی ظریف / گاهی با نعره
زلفَُ بر باد مده تا مدهی بر باااادم / نازُ بنیاد مکن تا نکنی بنیاااادم
سعی میکنم شعرهایش را هضم کنم، واژه هایش غیر منتظره است.
واژه هایش گاهی مثل آب یخ میریزد روی سرم / گاهی مثل پتک میخورد میان آرامش موسیقی
گاهی هم فریادیست که از هنجره ای خسته بر میخیزد.
این ساز است که صدایش را دنبال میکند / واژه را در بند کرده انگار
کاش منهم میتوانستم این واژه ها را در بند کنم.
مقاله نیمه کاره روی صفحه مانیتور دهن کجی میکند.
محسن نامجو فریاد میزند:
ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را
کاش تو اینجا بودی / چقدر میخواهمت / چقدر تشنه آرامش دیازپام نوازش دستانت هستم.
چقدر دوست میداشتم اینجا بودی و واژه ها را برایم منظم میکردی.
و باز تشر میزدی که : این محسن نامجو را گوش نکن.
و من باز هم برایت میگفتم که به نامجو مدیونیم، نه به خاطر آنکه در بساطش موسیقی ناب میفروشد، فقط به خاطر آنچه که من سنت شکنی و مهمتر از آن تقدش شکنی می ناممش.
زجری شیرین، لابلای واژه هایش موج میخورد.
شاید بغضی مشترک و فروخورده را به بیرون پرتاب میکند، که هیچ یکمان یارای گریستنش را نداشتیم:
ما که نمیدهدمان جهان هیچ محل سگ / ما که پارس میکنیم / ما که رنج می بریم / ما که دم تکان میدهیم / ما که پیر میشویم / ...
واژه ها ... آی واژه ها
چه دنیایی باید میان رمز آلود حروف شما کشف کنم؟
خسته ام / کیبورد خمیازه میکشد.
واژه ها از زیر سرانگشتانم فرار میکنند.
کاش به سادگی ِِ محسن نامجو میتوانستم در بندشان کنم.
هنور هم مقاله نیمه کاره روی صفحه مانیتور دهن کجی میکند.
________________________________
دلتنگی ..................... رقص موها بر آب
گاهی مینویسم از سر اجبار، که چاره ای نیست. نیازی است ناگریز و ناگزیر. اعتیادیست به کیبورد و قلم که انگار اگر قلم بر کاغذ نرقصد و اگر کیبورد صدا نکند، قرار نمیگیرم.
گاه مینویسم از سر شوق، گویی دلضربه ها ، دلشوره ها، اشکها و لبخندها بی هیچ حجاب لفظ بازی و بی هیچ واسطه منی در کلمات جاری میشود.
گاه میخواهم بنویسم از سر اجبار یا شوق، کلمات نمیچکد بر کاغذ و قصه مکرر ناز است و نیاز.
در این میانه عشق بازی کلمات و دل، گاهی از این اندیشه هراسانم که هرگز بهترین را ننوشته ام. قلمم نارس است و مانده که پخته شود. بهترینی وجود ندارد و از میان همه، شاید بهتری پیدا شود.
اما دعوت به انتخاب بهترین پست است و آنهم از طرف حبیب عزیز که استجابت دعوتش نه یک وظیفه، که ادای دینیست به رفیقی ندیده.
پست بهتر (نامش فرجام است) که میگویم، نه اینکه من بپسندم و تو و هرکه خوانده، که ثبت لحظه ایست از دلضربه ها.
عزیزانی وبلاگ قبلی را نمیتوانند ببینند، که اینجا فرجام را میاورم.
مرا اینگونه ببین
مردی تنها،
در انتهای مبهم و پاییزی رمانی تلخ
آنجا که ذهن را، به حدس زدن فرجام
به بازی گرفته است
آنجا که مرگ، تنهایی، و یا غربت
تنها گزینه پیش روست
مرگ را برایم بر میگزینی،
تنهایی را و یا غربت را؟
|
|