به صبح، کلاغی، زیباترین سرود زندگیش را فریاد میکرد
و در گوش من زجر میریخت
به آفرینش می اندیشیدم
چیست آن حکمتِ هزار تویِ بی منفذ / در قارقارش / در وحشت تاریکی بی منتهای نگاهش؟
***
به شام، قابیل سنگی برگرفت و به بالین هابیل رفت / که کلاغش فرجام را آموخته بود
|+|
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 11:8  توسط آراز
|
درباره وبلاگ
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب....گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز.... گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند....توی گهواره چوبی پسری هست هنوز.... آب اگر نیست نترسید که در قافله مان .... دل دریایی و چشمان تری هست هنوز