تبليغاتX
آراز - فرشته برجسته
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

                     "به حبیب،

                             به خاطر همه خوبیهایش"

 

وقتی وارد اتاق با شکوهی شدند که قرار بود به افتخار "ف.و.ژ" مهمانی ویژه ای انجام پذیرد، حضار همه از پشت میز دراز شام که بلندای سالن را در نوردیده بود، بلند شدند و به افتخار دو تازه وارد دست زدند. همه مهمانها قبلا آمده بودند. پیتر از سرجای خود بلند شد و در حالیکه لبخندی حاکی از احترام بر لب داشت، دست "[...]" را گرم فشرد. شامپاین فرانسوی قبلا سرو شده بود و دورتادور میز گیلاسهای شامپاین نیمه پر با حبابهایی که با تقلا خود را به سطح میرساندند خودنمایی میکرد. آنها را به صندلیهایی که برایشان در نظر گرفته بودند راهنمایی کردند.

اولین چیزی که توجه "[...]" را جلب کرد تزئینات و کنده کاریهای قدیمی شومینه و سردرها بود. حاشیه شومینه به طرز بسیار زیبایی با فرشته های برجسته که هریک سازی در دست داشتند تزئین شده بود و ارکستر بدیعی را به تصویر میکشید. از پس لعاب چوب بوی اصالت و قدمت را حس میکرد. دست هنرمندی تک تک فرشته ها را از کالبد چوب بیرون کشیده بود و به آن جان دمیده بود. گویی فرشته ها بر مدار شومینه در حال پرواز و نواختن موسیقی بودند.

غرق موسیقی صامت بهشتی بود که از آنطرف میز، "مندو" در حالیکه گیلاس مشروب شیراز (*) را در دست داشت و قطره های عرق بر پیشانیش برق میزد رو به "[...]" کرد و در حالیکه پایه گیلاس را با انگشت اشاره و میانی در دست گرفته بود و انگشت شصت را به گیلاس تکیه داده بود گیلاس را در مسیری دایره وار بالا آورد و در حالیکه به چشمهای "[...]" نگاه میکرد گفت به سلامتی. "[...]" نیز گیلاس را بالا آورد و به سلامتی هم نوشیدند.

فضای اتاق از زمزمه ها اشباع شده بود که گاهی قهقه ای یا صدای چکاچک برخورد گیلاسها، فضای اتاق را میشکست.

فیصل کنار "[...]" و مندو روبروی آنها نشسته بود و با لهجه ای خاص با صورت سیه چرده اش در حالیکه چیزهای مبهمی زمزمه میکرد، غذا را وارسی میکرد که مبادا تکه ای گوشت (که حلال نبود) میان غذایش باشد. معلوم بود که از یک سو گرسنه است و از سویی هراس از عذابی جهنمی که در رگ و ریشه اش رسوخ کرده بود او را به کاویدن غذایش وا میدارد. تکه های گوشت را که کنار میزد، نگاهی به "[...]" انداخت. "[...]" نگاهش را از فیصل دزدید و به حاشیه کنده کاری شده در دوخت که انگار گوسفندی زنده سرش را از کالبد چوب بیرون آورده و به او نگاه میکند. بوی برنج آبکش شده و دود ذغال پیچید توی بینیش. پنج سالش تمام نشده بود. پدر گوسفندی را به خانه آورده بود. ترس اولین تداعی "[...]" از این حجم عظیم بود که نگاهی معصوم از میان آنهمه پشم به چشمانش خیره شده بود. چند ساعتی طول کشید تا در حالیکه از دامن مادر آویخته و به هر حرکت گوسفند در پشت مادر سنگر میگرفت به گوسفند نزدیک شد و به اصرار مادر درحالیکه بغض گلویش را میفشرد، دست نوازشی به پشت "قلی" کشیده بود و با مع مع قلی به آغوش مادر گریخته بود.

"قلی" اسمی بود که پدر روی گوسفند گذاشته بود. بعد آن، روزهای "[...]" پر شده بود از نگاه معصومانه قلی و جست و خیزهای کودکانه اش پیرامون قلی. بوی برنج آبکش و دود ذغال میان همهمه فامیل میپیچید. عید قربان بود. به دامن مادرش آویخته بود در حالیکه نگاه مبهوتش به پدر بود که پاهای قلی را میبست. کاسه آبی پیش کشیدند و به زور سر قلی را در کاسه فرو کردند. حیدر خان قصاب چاقویش را با پشت نعلبکی تیز میکرد، بلند شد، سیبیل پهنش را تابی داد و بالای سر قلی نشست. نگاه ملتمسانه قلی به "[...]" دوخته بود که حیدر خان  تیغش را بر گردن قلی کشید. فواره خون، تلاش مذبوحانه قلی، پاهایی که به هر تلاش میخواست از دست مرگ بگریزد و به هر تکان حیدر خان را از جایش میکند، صدای خرخر هنجره بریده، فواره خون و فواره اشک از چشمان "[...]" .

پیشتر فیصل گیلاسها را به سمت "[...]" و مندو هل داده بود که شائبه ای از نوشیدن الکل در کسی ایجاد نشود. آنقدر غذا را زیر و رو کرد و از مهماندار در مورد محتویات غذا پرس و جو کرد که غذای سرد بر بشقاب ماسید. فیصل که خم شد تا گوشه دیگر بشقاب را هم نگاهی بکند،(( صدایی به گوش "[...]" رسید که معلوم نشد از پایه های صندلی بود با از شخص شخیص فیصل. اما هر چه بود او را به یاد روزی انداخت که از مدرسه به خانه برمیگشت. در را که باز کرد، دید کسی در خانه نیست اما از داخل حمام صداهای غریبی میاید. پرده ها کشیده بود و اتاق، در تاریکی لرزان غروب، ساکت مثل ته گور. گوش داد. به تناوب صدای شلپ شلپ آب بود و بعد صدای شبیه همین صدا که حالا شنید بود. جند دقیقه ای حیرت زده ایستاد، بعد که چیزی دستگیرش نشد، از سر کنجکاوی، چشم را نزدیک کرد به سوراخ کلید، هیکل لرزان و استخوانی مادربزرگ را دید مشغول وضو. آب را اول به صورتش میزد، بعد به دستها و نوبت مسح که میرسید، خم میشد، اما هنوز دستش پای راست را لمس نکرده، بادی از او در میرفت و وضو را باطل میکرد. پیرزن بیچاره، افتاده به دوری باطل، شیطان را لعنت میکرد و، ناگزیر، بر میگشت به نقطه اول. رنجهای هراس آور مادربزرگ را به وقت نماز میشناخت. اما اول بار بود که کابوسهای او را به وقت وضو کشف میکرد. چقدر طول کشید تا از حمام بیرون آمد؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ ... و، سرانجام، بردودلیش فائق می آمد یا تسلیم شکست میشد؟ هیچگاه نفهمید. اما اینهمه وحشت از عذاب آخرت همه­ی عمر برایش معما ماند.))

ــ در چه فکری مندو؟

ــ هیچ.

ولی "[...]" میدانست که این اندوه که بر نگاه مندو سنگینی میکند به خاطر "فلیسیا"ست که برای دو هفته به مسافرت رفته.

ف.و.ژ از جایش برخواست و از همه به خاطر پذیرفتن دعوت تشکر کرد و در حالیکه باغرور نگاهی به جمع می انداخت، گفت: میدانم که همه خسته اید ولی امروز روز من است، پس به من حق بدهید هر کاری که میخواهم در این روز بکنم و وقت گرانبهای شما را کمی بگیرم.

امروز علاوه بر شام، ترانه هم داریم. این حرف با استقبال حضار مواجه شد و همه به یکباره دست زدند.

ادامه داد، "روژه لوکنت" قرار است امشب برایمان ترانه ای بخواند.

روژه لوکنت که از این حرف شوکه شده بود. بلند شد و در حالیکه گلویش را با سرفه صاف میکرد این در خواست را پذیرفت و از مهمانان خواست که او را همراهی کنند و شروع به خواندن آهنگی عاشقانه به زبان دانمارکی کرد.

و حضار که زبان دانمارکی نمیدانستند شروع به زمزمه ترجیع بند شعر کردند.

"[...]" از سر جایش بلند شد و گفت: مندو نیز مایل است ترانه ای  را به زبان پارسی به ف.و.ژ تقدیم کند. سکوتی بر سالن حکمفرما بود و مندو لب گشود:

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکرخندی بزن شوری برانگیز

....

....

 

 (*) گونه ای مشروب معروف برگرفته از نام شهر شیراز


پ.ن.۱: این نوشته تلاش شده است با وفاداری به لهجه رمان چاه بابل از رضا قاسمی نگارش شود.

پ.ن.۲: قسمتی که به صورت ایتالیک میان دو گیومه -(())- نوشته شده، عینا از رمان چاه بابل آورده شده است.

پ.ن.۳: "ف.و.ژ"، "مندو"، "فلیسیا" و "روژه لوکنت" شخصیتهای داستان چاه بابلند.


ترجمه ترانه "اخم نکن دختر کوچولو" ی سزن آکسو   ـــــــــــــــــــــــــــــ  رقص موها بر آب

ویدئوآهنگ "بنگ بنگ" نانسی سیناترا 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 10:47  توسط آراز  | 
 
  بالا