|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
گوشی چند تایی زنگ خورد.
بدون سلامی، بله ای گفت.
همین یک کلمه کافی بود که تمام بیرمقی و خستگی صدایش از پس فرسنگها، از ورای اقیانوسها آوار شود به رویم.
غریبه بود و تنها میدانست که از آنجا رفتهاند.
صدایش سنگین بود، خسته بود، مثل ایرانم.
صدایش رنج داشت، مثل مردمم.
صدایش صمیمی بود و بیدریغ، مثل خاکم.
حلقه اشک در چشمانم جمع شد.
بوی همه علفهای تازه الوند و سبلان پیچید توی بینیام.
خنکای نسیم خزر خورد به صورتم.
صدای همه کودکان شهرم از پشت گوشی میخندید.
شماره محل جدیدشان را داد و خداحافظی کرد.
چقدر میخواستم صحبت کند / صحبت نه / فقط بگذارد بیشتر، صداها، بوها و رنگهای سرزمینم را بچشم.
گوشی را گذاشت و من مثل جوجه کفتری که از لانه افتاده باشد، بیپناه بودم.
و جای خالی چیزی در قلبم بزرگ شد / بزرگ و بزرگتر و تمام وجودم را بلعید.
ترجمه شعر "کـَـرَم وار" ناظم حکمت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حبیب سلیمی نژاد
|
|