تبليغاتX
آراز - شاخساران
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

شعرهای لورکا گاه آنچنان صمیمی و ساده است، که از میان واژه ها بوی رازآلود چوب و زیتون مشام را نوازش میدهد.

 

شاخساران،

خشک و سبز

 

دخترک زیباروی

زیتون میچیند.

باد، چونان شاهزاده هوسباز قلعه ها،

بر کمرش حلقه زده

 

چهار سوار گذشتند

بر اسبان اندلسی

با تن پوشی به رنگ آبی و سبز

با شنلهای بلند و تاریک

"با ما به کوردوبا بیا، دخترک!"

دخترک به آنها گوش نداد

سه گاوباز گذشتند

با اندامهایی شکیل

با تن پوشی به رنگ نارنج

و دشنه­هایی از نقره کهن

"با ما به کوردوبا بیا، دخترک!"

دخترک به آنها گوش نداد

هنگامیکه آسمان به تاریکی میغلطید، با نورهای مشعشع

مردی جوان

با تن پوشی از گلهای سرخ و گلپره های ماه گذشت

"با من به گرانادا بیا، دخترک!"

دخترک به او گوش نداد

 

دخترک زیباروی

به چیدن زیتون ادامه داد

با بازوان خاکستری باد

حلقه زده بر گرد کمرش

 

شاخساران،

خشک و سبز

 

Arbolé (۱), arbolé,

 

Arbolé, arbolé,

seco y verdí.

 

La niña del bello rostro

está cogiendo aceituna.

El viento, galán de torres,

la prende por la cintura.

Pasaron cuatro jinetes

sobre jacas andaluzas,

con trajes de azul y verde,

con largas capas oscuras.

"Vente a Córdoba, muchacha."

La niña no los escucha.

Pasaron tres torerillos

delgaditos de cintura,

con trajes color naranja

y espadas de plata antigua.

"Vente a Córdoba, muchacha."

La niña no los escucha.

Cuando la tarde se puso

morada, con lux difusa,

pasó un joven que llevaba

rosas y mirtos de luna.

"Vente a Granada, muchacha."

Y la niña no lo escucha.

La niña del bello rostro

sigue cogiendo aceituna,

con el brazo gris del viento

ceñido por la cintura.

Arbolé, arbolé.

Seco y verdé.

 

Arbolé (1) در اصل در زبان اسپانیایی به معنی درخت است.

  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 15:19  توسط آراز  | 
 
  بالا