|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
یکم: دو هفتهای رو فرانسه و اسپانیا بودم. بیشتر اسپانیا و دو روزی هم تو فرانسه. مشاهدات و تجربیات جالبی بود که حیفم اومد دربارهاشون ننویسم.
دوم: پروازم از ملبورن از مسیر امارات بود و بعد از پرواز از دوبی، خلبان گفت که از بالای ایران رد میشیم. و خدا میدونه که چه حالی شدم. اینقدر نزدیک بودم به خونه! ولی فقط از بالای ابرها مثل بچهای که مادرش رو گم کرده، چشمام دنبال خونهها و رودخونهها و کوهها دودو میزد. از بالای دریاچه ارومیه که رد میشدیم، کمکم قطرههای اشک راه افتاد.
سوم: بعد از حدود 40 ساعت بیخوابی اولین شهری که قرار بود بمونم و استراحتی بکنم، ژیرونا -یا بقول اسپانیاییها خیرونا- بود. شهری بینهایت زیبا و تمیز، با کوچههای تنگ و خونههای سنگی و ایوونای پرگل و مردمی خونگرم و مهربان. و حصار و قلعه قدیمی. و بینهایت کافه رنگرنگ. کافهها انگار بخشی از زندگی مردم بود و غذاهایی بینهایت لذیذ.
که به آنی عاشق این شهر شدم و میدونم که باز هم به ژیرونا برمیگردم.

چهارم: کوچههای تنگ ژیرونا که فقط یک ماشین به سختی ازش رد میشد جالب بود. و بارها این تجربه رو داشتم که برای اینکه ماشینی بتونه رد شه باید خودم رو در درگاه خونهای یا مغازهای پناه میدادم.
پنجم: مقصد بعدی بارسلونا بود. شهری زنده و زیبا. با خیابونای شلوغ و گاهی ساختمونهای عجیب که میراثدار گائودی، معمار صاحب سبک اسپانیا بود. از قطار زیرزمینی که پیاده شدم و از ایستگاه بیرون اومدم، بالای سرم کلیسای "ساگرادا فامیلیا" (ساختش در ۱۸۸۲ میلادی شروع شد و هنوز هم ادامه داره! و در ۲۰۲۶ تموم میشه) بود باز هم تاثیر گرفته از گائودی. بارون سختی میبارید. اما اونقدر کلیسا زیبا بود و باشکوه که حیفم اومد نبینمش. کلیسا سه وجه مختلف داشت با سه معماری مختلف. وجهی به سبک نیتیویتی با تندیسهایی رئالیستی از قدیسین و وجهی که من اسمش رو گذاشتم نمای نورهوود به اسم وجه پشن، با سربازهایی برجسته و تندیسهایی با شکستهای تیز که لحظهای خودم رو در نورهود حس کردم. و وجه گلوری که هنوز در حال ساخته.
ششم: لارامبلا خیابانی بود، اصلا برای زندگی و حس زنده بودن. رنگدررنگ، رنگهای شیرین و شاد، رنگهای تلخ و سیاه. بساطهای سبزی بر بستر بابونه. معرکهها و رندها، نقاشها و رقاصها. گوشهای نبود بدون شور و غوغا. کنسرت گیتار فلامنکو پروازم داد، و چقدر سرخوش بودم.
هفتم: بازی بارسلون و مایورکا رو تو نیوکمپ دیدم. بازی جادوگرها. زیبا بود و هنرمندانه. هرچند بارسلون باخت.
هشتم: مونتسرات دیری بر دامنه کوه و روزی که من اونجا بودم آسمان گریان بود. و وحشت کلیسای قرون وسطا از در و دیوارش نمایان بود. پسرهایی که برای تحصیل علوم دینی میومدن و دور از خانواده و شهر در دامنه کوه در مونتسرات زندگی میکردند.
نهم: سیتجس سفیدپوش بر کرانه مدیترانه، شهری با ساختمانهای ماهیگیران و تماما سفید مثل عروسی که بر کناره مدیترانه آرمیده. با بساطهای میوهها و زیتونها و ماهی. و چقدر حیف که کوتاه دیدمش.
دهم: مادرید مقصد بعدی بود، شهری مدرن و شلوغ و کمتر نشانی از بیپیرایگی و زندگی بارسلون داشت. کمی کثیف و فقیر.
یازدهم: پاریس، عروس اروپا و باز هم زندگی با شور وحرارت در جریان بود در کوچههای تنگ و کافههای زیبا. پرلاشز رو دوست داشتم ببینم و مزار احمد کایا و صادق هدایت رو ولی حیف که وقت نشد.
دوازدهم: تو اسپانیا کمتر احساس غربت کردم، شاید بخاطر اسپانیایی دست و پا شکستهام بود، شاید هم بخاطر مشترکات زیاد فرهنگی. تو سه سالی که از ایران دور بودم، اسپانیا بیشتر از همه بوی ایران رو میداد.
گاهی در طول سفر میچشیدم و میدیدم عطرها و رنگهایی رو که لورکا سروده بود.
دستان باز (برای رکابارن) فایل صوتی ــــــــــــــــــــــــــ ویکتور خارا
کنسرت آرانخوئز (مون آمور) - فایل تصویری یوتیوب ــــــــــــــــــــــــــ اینسندیو
مردن - امیلی دیکنسون (ترجمه شعر) ــــــــــــــــــــــــــ قالپاق
|
|