|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
۱)
حاجی فتوحی که جای مهر پیشانی و تسبیح و انگشتر عقیق انگار گوشهای از وجودش هستند و در دنیای خودساخته! کاری نکرده جز خدمت به خلق خدا و ثواب، با سرشکستگی و روی نذار، عشق پیری به سر دارد. و در مقابل معشوق زانو میزند. نه آنکه عشق گناه است، نه اینکه حاجیه خانم بی تقصیر نیست، اما آنقدر معصیت، آنهم کودکانه و ناشیانه. حاجی در چهارچوب یک دنیای خودساخته پاک است و مومن. پا که بیرون از مرزهای ذهنش بگذارد، کودکیست بیپناه، که هر املایی بنویسد هزار غلط دارد. ناشی است و دستوپاچلفتی. مستاصل است در تعارض میان آنچه مدعا داشت و آنچه میکند، که در دنیایش یلی بود و عزت و اعتباری داشت اما بیرون دنیای خودش هیچ در آستین ندارد.
۲)
حیران و مستاصل میان اتاق. بی هیج صحبتی و مثل مرغ پرکنده خود را به در ودیوار میکوبد. یقه تا خورده و دکمه باز. پرده را میکشد. سرخورده و بیتاب بیرون میرود و تو میاید. شاید شوک باشد، در فاصله میان شهوت و رسوایی. لحظهای پیش سودای دربرگرفتن غزالی در سر داشت، و حالا غزال از کف رفته و خود در دام گرفتار. در پیله کوچک خود معلم اخلاق بود و ناصح و خیرخواه. کمی که نور از روزن بدرون پیله تابید، تاب نیاورد و به باد دارد هرچه را که عمری اندوخته بود.
دوربین لحظهای روی تابلوی ورودی در میایستد: دفتر معاونت آموزشی و فرهنگی.
از کاه، کوه نسازیم / حسن درویش پور
سخنی با آیت ا... مکارم شیرازی / گاه نوشت (محمد نوری زاد)
تو بوی زمین سوخته امونو میدی خانم! (ما مرد نیستیم) / شاهین نجفی
|
|