|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
۱ - بسیار میشود که برای عزیزی دلواپس میشوم، گاهی حسی دارم عجیب، شده است که رنجی را که دارد، انگار من هم میکشم و یا دلهره ای که دارد، منهم دارم.
۲ - چند وقتی است که حس ترس و تنهایی غریبی دارم. سالهاست که در غربت از پدر و مادر دورم. برادرم و خواهرم بودند که غمخوار و کنارشان بودند و این تسکینی گرم میداد. اما حالا که برادرم هم دارد میرود گوشه دیگر دنیا و خواهرم که دیر یا زود مشغول زندگی خودش خواهد شد، پدر و مادرم چقدر تنها میشوند و من میترسم. میترسم و سنگینی این تنهایی، کمکم دارد تلخی و بیرحمی عریان غربت را به رخم میکشد.
|
|