|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
یکم -
...
زندگی را میخواهیم بسازیم تا به آسایش، دلخوشیها و آرزوهایمان بتوانیم دست پیدا کنیم.
از آسایش و آرزوهایمان دست میکشیم که بتوانیم زندگی را بسازیم.
... و این دور باطل میچرد و میچرخاندت تا از پا بیفتی.
این نه تکهای از پابلو نروداست و نه حاصل فرایند ذوقزدگی ناشی از هیچ ایمیل حکیمانهای، تنها و تنها نتیجه مایوسکننده سگدوزدنهای روزانه است، در نتیجه، منطق حکم میکند که دمی که باطرب میگذرد، دو دستی سفت بچسبی و آسان نگذری.
دیّم – از آفتهای غربت، یکی هم این است که چپ و راست باید به این و آن (البته با لبخند و روی گشاده) حالی کنی که گندهایی که در ایران زده میشود، نباید اصولا به پای مردم ایران بگذاری، و چاشنی آن هم دم زدن از محاسن و زیباییهای داشته و نداشته و زیرخاکی و باستانی و تهدلمانده ی ایرانیهاست که چندان برای من دلچسب نیست و حداقل علاقهای ندارم، آنچه که هست پنهان کنم و آنچه نیست، به تعصب ناسیونالیست بودن، به حساب خودمان واریز کنم.
اما بحث دیگر که اگر پایش باشی خالی از لطف نیست، بحث مشترکات فرهنگی است.
در آبدارخانه (Tea-room)محل کارم، گاهی فرصتی میشود که با مردم ملیتهای مختلف صحبت کنی و چیزی یاد بگیری و شاید چیزی یاد بدهی. دوستی میانسال و لهستانی هست که انگلیسی را با لهجه ی اروپای شرقی دلنشین صحبت میکند و چه گرم هم حرف میزند. فهمید که ایرانی هستم، برخلاف انتظار نه از احمدینژاد پرسید و نه از حق مسلم همه ایرانیها. گفت میدانی ما به فنجان در زبان لهستانی چه میگوییم؟ میگوییم فلیژانکا، عین فنجان در پارسی. معلومات خوبی دارد و تاریخ معاصر جهان را هم معلوم است که میداند. حرف کشید به غذا و نوشیدنی و ابزار و ادواتش. فهمیدم که آنها هم بر خلاف اکثریت فرنگیها کلهقند دارند و با قندشکن آنرا برای چای خوردن خورد میکنند و چای را هم دم میکنند. گفت که در روسی به وسیله ی گرم کردن آب میگویند سماور، که اینرا میدانستم که سماور از روسی وارد زبان پارسی شده است و گفت که سماور یعنی "آنچه که خودش به جوش میآید". و گفت که به کتری میگویند "چائینیک"، که اگر آذری باشی حتما بارها آنرا شنیدهای.
پ.ن.1: دوستی هلندی میگفت که دانشجویی در هلند بر روی این نظریه کار میکند که کلمات پایهای کلیه زبانهای باستانی دارای ریشه مشترکند. راست و دروغش پای خودش.
پ.ن.2: این قصه چای قندپهلوی ما ایرانیها هم برای فرنگیها گاهی جذاب است و گاهی عجیب. دوستانی سوئیسی را برای شبی ایرانی دعوت کرده بودیم و هرچه بود ایرانی بود. قورمهسبزی و کشک بادنجان و ترشی و پشمک و رسید به چای قندپهلو که نمیدانستند چطور با آن کنار بیایند و دست آخر تصمیم گرفتند قند را جایی مابین دندانها پارک کنند و چای را هورت بکشند.
بزن اوباش ... بزن تا یادمان نرود آزادی هزینه دارد ... بزن! / تلخ نوشته ها
گربه های مقدسی که به درختهامان بسته ایم / مکتوبات (مهران مرتضایی)
|
|