تبليغاتX
آراز - آخرین اتوبوس شب
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

                                                   به  ناظم حکمت 


آخرین اتوبوس ِ شب،

در دل ِ تاریکی می­راند

چون تابوتی رو به ابدیت

 

نورهای گاه گاه،

سایه­ها را/چون ارواح سرگردان،

بر شیشه­ها،

جان می­بخشد

 

در خانه،

تنها مرا،

تنهایی به انتظار نشسته،

نـــه قامتت بر قاب ِ در،

نـــه ضیافتی دوستانه

 

و  شاید – اگر هنوز -  تنها ساعتی،

که با هر تیک تاکش،

مرگ/همان مرد شیکپوش سیاه،

زیر باران/چتر باز میکند

برگرد ِ هر تیر  ِ چراغ چرخی میزند

سوت­زنان،

کوچه­ی سنگی را پرسه میزند

و می­آید /  تیک تاک ...

 

صورتم را،

بر خنکی ِ شیشه­ میچسبانم

سایه­ها،

بر شیشه، فرار میکنند

انگار،

چیزی میان ِ تاریکی،

ترسانده باشَد ِشان


تاریکی نزدیک میشود

 

خاطره­هایت روبرویم صف کشیده

"دست تکان دادن­هایت"

"بوسه بر بال ِ باد نهادن­هایت"

"و حلقه ی دستانت"

و آه!  "آن نگاهت"،

و خنده ای که میگفت:

"عمر سفر کوتاه است" / که نبود

 

تاریکی نزدیکتر میشود

و عطر  ِ تنت هم 

 

اتوبوس،

در کوچه­ی سنگی،

مرا جا میگذارد

و در سیاهی غرق میشود/ باز

چون تابوتی رو به ابدیت

 

در خانه،

تنها مرا،

تنهایی به انتظار نشسته،

و قامت مردی با چتری باز / بر قاب ِ در ...


 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 1:37  توسط آراز  | 
 
  بالا