|
آراز
|
||
|
رازهای مگو |
چند وقتیست که قلم به دست نگرفته است.
به سختی دل از خواب کند، دیشب را با تماشای مسابقه فوتبال زیر پتو، گذرانده بود و حالا دیگر صبح یک روز دیگر بود، از فکر مسیر تکراری دانشگاه، خیابانهای تکراری،انسانهای تکراری و تکرار هر روزه دلش گرفت.
در خانه را که باز کرده بود یک لایه برف سطح سیاه کوچه را سفید کرده بود، با چشمانی لبریز از شوق خواهر و برادرش را صدا زد تا این روز سفید زمستانی را جشن بگیرند-شاید آنها در حال جشن گرفتن همان روز زمستانی باشند- از این فکر دلش گرفت.
میدانست اگر در خانه را باز کند سطح سیاه خیابان سیاه است.
به آرامی تمام پرده را کنار زد و از کنار پنجره ی خاک گرفته، به تماشای صبح تابستانی اش نشت، گرد و غبار خیالات در ذهنش پراکنده بود کبوتری پر زنان از مقابل چشمانش عبور کرد:
گفتم کجا؟ گفتا سفر
گفتم چرا؟گفتا حذر
گفتم: که کي؟ گفتا: سحر
گفتم: که ميميرم دگر از من نمی یابی اثر
گفتم نرو
خندید و رفت...
بازدم سنگین نفسش غبار کنار پنجره را به هوا بلند کرد، امتداد نور جاده ای از لابلای ذره های گرد کشیده بود و سردش بود، قلم و کاغذی را که از کنار میزش برداشته بود، در دستانش میفشرد، می خواست بنویسد، اما نمیدانست چه را بنویسد؟ که را بنویسد؟
از سالهای دور از خانه؟ از اینکه حتی رنگ زبان مادری هم کم کم در خاطرش بی رنگ میشود؟ یا از احساس غربتی که همواره با اوست؟
آخرین اتوبوس شب،در دل تاریکی می راند،چون تابوتی رو به ابدیت...
آه که چقدر هوس بازیگوشیهای کودکانه را کرده بود، دلش می خواست از همین دوردست سفیدی پاک این زمستان را چون "خلسه عطر آویشن" ببلعد. با هر صدای زنگ تلفن از جا می پرید به امید اینکه صدای آشنایی باشد از آنسوی دلتنگی، تا شب را با ظلمت و تاریکی به صبح نرساند:
هرکاره باشی و هر جایگاهی داشته باشی، تو غربت که سرتو زمین می ذاری، باز هم یه غریبی، یه غریب.
کاغذ زیر دستش را نگاه کرد میان خطوط سیاه و موازی کاغذ هم برف می بارید و او نمیدانست چه بنوسد، می خواست بنویسد:
مرا اینگونه ببین،مردی تنها در انتهای مبهم و پاییزی رمانی تلخ، آنجا که ذهن را به حدس زدن فرجامی تلخ به بازی گرفته است...
می خواست بنویسد:
آنک منم تنها، تنها، تهی، مترسکی پوشالین بر گندمزاری سوخته...
از این مسیر بی نور دلش گرفت، سرش را بلند کرد تا آسمان صاف و آبی را دوباره تماشا کند، تا بار دیگر بودن را تنفس کند، تا بار دیگر همه دلتنگی ها، غربت ها، دوری ها و نبودن ها را به نسیم تابستانی بسپارد. با صدای " سلام، صبحت بخیر" سرش را برگرداند، چهره ای با لبخندی گرم و آشنا در غربت، غنیمتی است.
صورت خندان پدر،مادر،خواهر و برادر در ذهنش جاری شد.
لبخند گرم تابستانی روی گونه هایش نشسته بود و قلم را آرام روی کاغذ می چرخاند:
راه را که گم کنم هراسی نیست، ستاره ای دارم درخشان، میدانم راه را نشانم خواهد داد...
شعاع افکار و خیالاتش را میدید که دور دست ها را میشکافت.
من هم برای عماد نوشتم:
سلام عماد نازنین
امیدوارم همگی خوب باشید
ایمیلت را و داستانت را تا تهش چند بار خواندم
بی اغراق باید اعتراف کنم که بی اندازه ذوق زده شدم که تمام پستهای وبلاگم را خوانده ای و رد پایشان در داستانت هست
داستانت هم بسیار زیبا بود ...بسیار
اما باید بگویم که زندگی اینجا سفیدی زیاد دارد... سیاهیش غربت است که باید ساخت
بدتر از غربت در "غربت"، غربت در "وطن" است ... جایی که دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
،همین است که من همیشه میگویم سوخته تر از نسل ما نسلی نیست، نسلی که سقف های وطنش بسیار کوتاه تر از آرزوهایش بود
نسل ما یا از آروزهایش دست کشید، یا انکار کرد و یا به قیمت غربت آرزوهایش را زندگی کرد
در ضمن شعر من بیشتر مواقع سیاه است، چون اعتقادم این است که شعر تسکین درد بشر است. اگر در درون زخمی هست، در شعرت جان میگیرد
گاهی هم شعرهایم الهام است از کار بزرگترها، اگر خوانده باشی، ردپای احمد شاملو و لورکا و ناظم حکمت و حسین پناهی و چند بزرگ دیگر را میتوانی در لهجه شعرهایم ببینی، این شعرها، نه جلوه زندگی من است و نه حال و روزم، بلکه مثل فریادیست که کودکی از میان جمع میزند که "های! مردم! این پادشاه عریان است." فقط همین
راستی یادم رفت، بعضی از هم نسلهایم هم آرزوهایشان را به قیمت تمامی نام و نشان وطنشان میفروشند و دیگری نشانی از وطن ندارند
من - لا اقل فکر میکنم که - از این دسته نباشم. اگرهم از غربت مینویسم ،هراسناکی بی بازگشتی وطن است که چهره مینماید
من دلم هنوز هم پیش قبیله است، پیش تمام شب زنده داریها و تمام لحظه های کوتاهی که برای ساختن خاطره و رویا کافی بود، پیش دستهای پینه بسته بچه های جنوب شهر که شاید سقفی بلندتر از من و تو نیاز دارند برای ساختن کاخ آرزوهایشان
دلم من پیش پدر و مادر و خواهر و برادر است که وقتی میبینمشان - پس از مدتها - ذره ذره سفیدشدن موهای پدر و مادر و ذره ذره بزرگ شدن خواهر به هراسم میآورد که انگار زمان را دوبار زندگی کرده ام، یکبار در کما و یکبار در غربت
باید بگویم، شکر، خوشیم، ملالی نیست جز دوری شما. که واقعیت هم همین است، من اینطور مینویسم، اما "تو ملال دوری شما" را کشیده تر و غلیظتر بخوان
باز هم ممنون تو ام که نوشتی و به نوشتن وا داشتیم
داستانت را دوست دارم در وبلاگ پست کنم ، همراه با متن این ایمیل، اگر اجازه میدهی؟
خوب باشی و پیروز
پ.ن.: عماد از آن هاییست که وجودش و دوستیش غنیمتیست.
|
|