تبليغاتX
آراز - همین
 
آراز
 
 
رازهای مگو
 

اين شعر چيز ديگري است! مي­خواهم نرم نرمك مزمزه­اش كنم:

شعر با كلمه­ي " آخرين " شروع مي شود كه خود مطلق پايان را نشان مي دهد .از همان بند اول ، كلمات شب ، دل تاريكي ، تابوت و ابديت فضاي وهمناك و تيره اي را ترسيم مي كنند كه در سراسر شعر ادامه مي­يابد. سوار اتوبوس آخرين كه مي شويم از آن چه كه در خانه است و انتظارمان را مي كشد؛ گويي سوار تابوتي مي شويم كه رو به ابديت و پايان است و در اين مسير، ناگزيرآن چه هست تاريكي است و اگر گهگاه نوري هم باشد در خدمت آفريدن سايه­هاي اشباح گونه است. سرگرداني، انتظار تنهايي، تنهايي و مرگ سرتاسر لحظه­هاي اين شعر را پر كرده است. خبري از نور و خورشيد نيست، آن­چه هست تصور و تجسم نوري (قامتت بر قاب در) است كه پيش از اين بوده و نبودنش حالا، به مثابه فريادي است كه حضور تاريكي را دوچندان مي كند.

ما اغلب مرگ را به آن لحظه­ي خاص محدود مي­كنيم و از مرگ­هاي وحشتناك و معنايي دور و بر خود چشم مي­پوشيم­. در اين شعر اما به بهترين وجهي اين عادت درهم شكسته شده است. بند سوم با به هم تنيدگي عجيب مرگ و زمان شروع مي شود. از هر شي و هركسي شايد زمان و گذشت آن براي شاعر محسوس­تر باشد. هر تيك­تاك ساعت در خانه با صداي گام­هاي مرگ (مرد شيك پوش  سياه) يكي شده است و حالا مرگ / زمان، لاقيد و بي­احساس و سرد – كه براي امتناع از باران هم، سلاحي به نام چتر دارد – پرسه مي زند؛ آن هم در حوالي تير چراغ كه خودش تداعي­گر چوبه ي دار / تيرك راهبند است.

در تمام اين تاريكي­ها فقط لحظه­اي حسي كودكانه مي آيد تا لحظاتي كوتاه سايه­ها فرار كنند. حسي شبيه كودكانگي – چسباندن صورت به شيشه – باعث شده است تا سايه­ها دمي تارانده شوند ...

تاريكي هميشه بي­اويي را بر جان عاشق، سهمگين تر از هر چيز ديگر آوار مي كند و اكنون تاريكي جان شاعر گسترده مي­شود، وقتي كه ستاره و پرتوهايش گام به جان شاعر مي­نهند. حالا تجسم سهمگين ستاره مي­آيد. حلقه­ي دست­ها، بوسه، عطر تن و نگاه،  نگاه ! ، و سر انجام سفري كه تمام نور را در كام خود مي­بلعد.

خواننده اگر چه در آخر از اتوبوس روبه پايان و ابديت پياده مي شود اما باز به خانه­اي وارد مي­شود كه تابوتي ديگر است، آن هم خانه اي كه تنها، تنهايي در آن حضور دارد و در واقع و درست تر، تنهايي وجود ندارد؛ نبودن اوست كه تمام فضا را پر كرده و همين يعني: حضور زندگي / نفس / زمان كه تيك تاك گام­هاي مرگ است و بي­انتهايي و بي­اميدي مطلق همين لحظات است كه پناهي را وا مي­دارد تا به درد فرياد كند كه : " امشبم گذشت و كسي ما رو نكشت " و ايرج را تا بنويسد و فروغي را تا بخواند كه: " من خودم خودم بايد طلسم ديو و بشكنم ". آري ! هر چند كوچك، اما ما از تبار هدايت­ايم، پدرمان ساعدي است، برادرمان پناهي، خواهرمان غزاله، اسطوره مان تختي. فروغي و فرهاد برايمان خوانده­اند. ما زسرچشمه هاي رنج آمده­ايم و نمي­شود كه تلخ نباشيم كه تلخ ننويسيم.

روشنم كردي مرد! مدت­ها بود كه شعري اين چنين مرا فرياد نكرده بود. مدتها بود كه اينگونه با شعري نگريسته بودم. ياد طرح بي­همتاي مانا نيستاني افتادم كه در آن گذشت زمان و نمادهاي زندگي – خورشيد -  به شكل قاتل و گيوتين ترسيم شده اند. هنوز و همچنان و تا هميشه دست مريزاد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 21:6  توسط آراز  | 
 
  بالا