کلاغ
به صبح، کلاغی، زیباترین سرود زندگیش را فریاد میکرد
و در گوش من زجر میریخت
به آفرینش می اندیشیدم
چیست آن حکمتِ هزار تویِ بی منفذ / در قارقارش / در وحشت تاریکی بی منتهای نگاهش؟
***
به شام، قابیل سنگی برگرفت و به بالین هابیل رفت / که کلاغش فرجام را آموخته بود
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 11:8 توسط آراز
|