موعود
"به تو، که
زجر زندگی را
به استواری شانههایت تاب میآورم،"
جُستمت
نومید از بشارت خدایان / که تو را در بهشت وعده کردند
جُستمت /
تو تمنای آبدار سیب ممنوعه بودی،
_ به قیمت هبوطی ابدی از عرش _
چونان گنجی رمزآلود / پیچیده در غبار زمان
در خماخم تاریخ / جُستمت
خنیاگر سحرانگیزترین نغمهها بودی
که مرا مسخ میکرد
تو الاهه ای گم شده، در متروکترین معابد جهان بودی
که به سجده ات، میخواندیَم
تو را نه زانگونه که وعده کرده بودند / در سزمین موعود،
که تو را در عصمت شیطنت آلود نگاه کودکی
در مومنانهترین گناه زندگی
یافتم ... به تو سوگند که یافتم
کفش از پای برگرفتم
برهنه _ به روح و به تن _
حلولت بر قامت اشک را سُجده آوردم
و تو به زبانی غریب سخن گفتی .... _ عشق بود _
و نخواستی که "بخوانم"
و نپرسیدی
و فرمان ندادی
تو انکار ِ تمام زخمهای چرکین زندگی بودی
تو قرار ِ طوفان بودی
تو بودی آن "موعود"
(*) این جمله مشابه جمله ای از شعر مرگ از اورمزدان است.