ژیرونا
چکچک باران
طبل میشود در سَـرَم
و خواب، رویایی دور مینماید
قطار،
"ژیرونا(*)"ی خیس را ترک میکند
با کوچههای سنگی باریک
و قلعه اساطیری
که سر در مه
از پس خانههای شادرنگ ِِ شهر سر برآورده
و کافههای رنگرنگ
که پناه رهگذران بارانخورده است
مسخ
بیهدف
زیر طاقهای سنگی
و ایوانهای شمعدانی
پی نشانیت میگردم
و تو چه بیاندازه دوری
مثل سرزمینم
مثل آرزوهایم
مثل خواب
دخترک
با حلقه دستانش بر گردن
میبوسدش
آه
که من انگار
قرنهاست
حلقه دستانت را
و لبانت را
جایی گم کردهام
باد مست
میان زیتونها میپیچد
و خواب را در چشم شاخهها میآشوبد
ژیرونا روبرویم ایستاده
مغرور و غمگین
و تندیس مرگ
بر فراز برجهای ژیرونا
مرا مینگرد
(*) شهری تاریخی در اسپانیا
پیش فروش جسم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابک داد (فرصت نوشتن)
چرا حجاب؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فاطمه صادقی (میدان زنان)
رومبا دل ریو (گیتار فلامنکو ) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ماریا زمانتاسکی
یرما، آبرونامه زنان جهان ـــــــــــــــــــــ مهستی شاهرخی (چشمان بیدار)