و بر عرش، نوای غمگین هق­هقی طنین افکند. آسمان غرشی کرد و باریدن گرفت.

+ کیست آنکه میگرید؟

جبرئیل بود که پرسید.

اله به گوشه­ی ردای ٍحریر، اشک از چشمانش سترد.

چشمان اهریمن از سر ِ سرمستی درخشید.

جبرئیل خاموش شد.

 

اهریمن از پس دروازه­های دوزخ بیرون خزید و بر گوشه ردای اله بوسه زد.

+ قربانت شوم، من که از ازل عرض کردم، آدم گـِـلین است، از جنس پست است. او کجا و ذات کبریایی کجا؟

اله به دورها خیره شد و هیچ نگفت.

+ فدای قامتت شوم. آدم بر عهد نمی­ایستد، موجود بیعهد شایسته سجده نیز نیست، چه رسد به دل بستن.

اله مشتی خاک از زمین برگرفت. از گوشه چشمانش قطره اشکی بر خاک چکید و خاک طپیدن گرفت. با سیمایی غمناک، از گل مجسمه­ای برآورد.

+ عشق به آدم، مثل تکیه کردن به ابر و باد است. جسارت است، اما خود ذات اقدستان عاشقش شدید و عشق را به گـِـلش آمیختید. هر چه خواست به او بخشیدید. فرشتگان را به پابوسش اجبار کردید. چونکه عاشقش بودید. خواست و خواست. بخشیدید و بخشیدید. آدم، نمک خورد و نمکدان شکست. در بهشت جایش دادید و باز خواست. میخواستید عاشق شود. دل به او بسته بودید و او میدانست و هوس میراند.

همدم خواست. حوا را از گل برآوردید. آدم عاشق شد، اما نه عاشق شما. بر او خشم گرفتید و سیب را ممنوع کردید که میدانستید "سیب مهریه حواست" و آدم نافرمانی کرد و سیب چید.

اله لب گشود و غمگنانه فرمود:

_ و او را از بارگاه خود راندم.

+ و از عرش بر خاک نشست. بر همانی که از آن برآمده بود. بهشت را لایق نبود. حال، اگر صلاح است، دوزخ را مهیا کنم که لیاقت آدم دوزخ است.

- نه!

و اله اهریمن را از بارگاه خود راند.

اهریمن خشمناک، زخم خورده به کنج تاریکی دوزخ خزید و سوگند خورد، گمراهی آدم را.

اله مجسمه را عاشقانه و حسرت آلود نگاهی کرد و بر او دمید و بر خاک رهایش کرد.

 

...

 

و جبرئیل میدید که هر روز اله میگریست و گل آدم میسرشت، به امیدی که آدم روزی برگردد.


+ آقای پورمحسن، آیدا در آینه دروغ نیست / مهدی عاطف راد [نقدی بر دروغهایی که احمد شاملو به من گفت / مجتبا پور محسن]

+ درکم کن / یاس

فرق دستها / آزادنویس

+ گالری نقاشیهای ایمان ملکی

+ آموزه رفتار باشگاه اشتوتگارت با شیث رضایی / سرمایه